پژواک

کد خبر: ۴۱۳۹۲۰

اما حالا خود به خود همه جا می‌چرخید و می‌چرخید. با هر چرخش به عقب برمی‌گشت. انگار از پایان به اول داستان نزدیک می‌شد. همه چیز در یک لحظه از نظرش ‌گذشت. چرخش‌ها بیشتر و بیشتر و بدنش کرخت‌تر شد. زخم‌های روی دستش از جستجویی طولانی حکایت می‌کرد. در همین چرخش‌ها بود که به قدیم‌تر پرتاب شد؛ به آن روز که حالا فکر می‌کرد ای‌کاش هرگز نمی‌آمد.

***

در اتاقشان جلسه ویژه‌ای برگزار کرده بودند. این سفر با بقیه سفرهایشان متفاوت بود. تیم کاملا حرفه‌ای بود و همه با هم چند بار قله‌های مختلف را فتح کرده بودند، ‌اما این بار با همیشه فرق داشت. این منطقه بسیار دست نخورده و بکر بود. طبق معمول فقط خودش و او اظهار تمایل کردند و نگاهش در هم گره خورد. با نگاه با هم حرف ‌زدند. این اولین بار نبود که با هم همسفر می‌شدند ولی...

***

چرخش‌ها داشت کم و کمتر می‌شد. شاید هم این روحش‌ بود که داشت از کالبدش خارج می‌شد. بسختی ضربه‌ای به پایش زد، هنوز زنده بود. به بالا نگاه کرد. چرخش‌ها همچنان ادامه داشت.

***

فکر نمی‌کردند براحتی به آنجا صعود کنند. همه چیز تا قبل از ناپدید ‌شدن او خوب پیش می‌رفت تا این که ناگهان همدیگر را گم کردند. تا امروز آنقدر تنهایی و غریبی را حس نکرده بود. همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاده و او انگار همه چیزش را یکجا از دست داده بود. اصلا نمی‌دانست چطور بعد از آن همه اتفاق خوب، این اتفاق ناگوار افتاده بود و حالا هم که با دست و پایی زخمی و بریده داشت جان می‌کند.

***

گروه امداد و نجات بالای سرش جمع شده بودند. در امتداد نور که چشمانش را می‌زد دوستش را دید. تازه فهمید که خودش گم شده بود.

خواست بلند شود، اما نتوانست. باز هم با نگاه به همدیگر حرف‌هایشان را زدند. حس فتح و صعود به او دست داده بود.

چرخش‌ها تمام شد.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها