در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«هیچ مادری مرگ فرزندش را نمیخواهد و هیچ زنی نمیتواند قبول کند پسری که سالهای سال زحمتش را کشیده و هر روز شاهد موفقیتهایش بوده، جلوی چشمانش ذرهذره آب شود . من هم استثنا نبودم و نمیتوانستم زجر کشیدن پسرم را ببینم. همچون هر مادر دیگری مرگ فرزندم برایم کابوسی وحشتناک بود، اما چارهای نداشتم.
مشکل از جایی شروع شد که پسرم علیرغم شرایط بسیار ویژه جسمانی، توانایی حرف زدن و فکر کردن داشت و انگار مغزفعالی بود که روی بدنی بیجان قرار گرفته و برای جدا شدن از آن تقلا میکرد. 2 سال زندگی بسیار غمانگیز پسرم در کنار من و پدرش آنقدر به ما فشار آورد تا راضی شدیم تصمیمی که از روز اول برای خودش گرفته بود را بپذیریم و به آن احترام بگذاریم. او نمیخواست به این شکل زندگی کند و ما نمیتوانستیم هیچ اجباری داشته باشیم. همه راهها به بنبست رسیده بود و چارهای جز قبول کردن انتخاب پسرم نبود. او میخواست از این دنیا برود.»
خانم هلن کاوی ، زن اسکاتلندیالاصلی است که به اتهام همکاری در مرگ پسرش رابرت 33 ساله مورد بازجویی قرار گرفته است. او که از 2 سال قبل و پس از سانحه تلخ قطع نخاع پسر جوانش از او در منزلش نگهداری میکرد، متهم است با رضایت دادن به طرح خودکشی پسرش سبب مرگش شده و در واقع برای رسیدن این مرد بیحرکت به خواستهاش به او کمک کرده است؛ کمکی که اگر صورت نمیگرفت رابرت اکنون زنده بود و با وجود نقص جسم میتوانست برای 2 فرزند کوچکش همچنان پدر باشد.
رابرت بهترین بود
من 2 پسر کوچکتر از رابرت هم دارم که هیچ کدامشان ازدواج نکرده، اما در خانههایی جداگانه از من و پدرشان زندگی میکنند. آنها بر خلاف برادر بزرگشان از نوجوانی مدام دردسرساز بودند و انواع و اقسام اتفاقهای عجیب در دنیا برایشان رخ داده است، اما در مورد رابرت اصلا اینطور نبود. او بسیار آرام، مهربان و خوشرو بود و تا زمانی که ازدواج نکرد از من و پدرش جدا نشد. ازدواجش با زنی که بعدها مشخص شد هرگز علاقهای به او نداشته، زود پایان پذیرفت اما ثمره آن دو فرزند کوچک است که نزد مادرشان زندگی میکنند و گاهی به ما سر میزنند. بعد از طلاق، رابرت به ورزش رو آورد تا مشکلاتش را فراموش کند. روزهای متوالی او تمام وقتش را در باشگاههای مختلف میگذراند و از هر نوع فعالیت جسمانی که برایش پیش میآمد استقبال میکرد. انگار با مغزش بازی میکرد تا سرگرم شود و کمتر به زندگی شکستخوردهای که در جوانی پشت سر گذاشته بود فکر کند. وقتی تصمیم گرفت برای تعطیلات به اسپانیا برود بسیار خوشحال شدم. از نظر من و پدرش، باشرایط ویژه روحیای که او داشت باید حتما سفر میرفت و کمی از محیطی که در آن قرار داشت دور میشد. سفری که شاید اگر به آن نمیرفت برای تمام عمرش قطع نخاع و به انسانی ضعیف و شکننده که هر روز آرزوی مرگ داشت تبدیل نمیشد. اتفاقی فجیع که بار دیگر زندگیاش را زیر و رو کرد، اما این بار موضوع طلاق نبود که بتواند با تلاش بسیار از آن گذر کند. این بار فلج شده بود و از گردن به پایین هیچ حرکتی نداشت. شرایط بسیار بدی که رابرت هرگز نتوانست با آن کنار بیاید و بالاخره هم خودش را خلاص کرد.
خودکشی یا اقدام به قتل؟
خانم کاوی تاکنون بارها مورد بازجویی قرار گرفته و چندین بار تمام داستان زندگی پسر بزرگش را تعریف کرده است. او زمانی وارد پرونده قطور مرگ پسرش شد که بسیار اتفاقی با یک برنامه رادیویی زنده تماس گرفت و در مورد ماجرایی که در زندگیاش رخ داده بود، صحبت کرد. او در برنامه زنده در حالی که بسیار آرام به نظر میرسید ادعا کرد پسر 33 سالهاش که از 2 سال قبل به علت حادثه ورزشی دچار قطع نخاع شده و آرزوی مرگ داشت را به سوئیس و به کلینیکی خصوصی برده تا به او کمک کند مرگی آرام داشته باشد، مرگی که با تصمیم پسرش صورت گرفته و با ترزیق مادهای سمی به زندگیاش پایان داده بود.
به گفته این زن، کلینیک فوق که به صورت قانونی در نزدیکی زوریخ فعالیت میکند پذیرای بیماران لاعلاج است که هرگز امیدی به بهبودشان نیست، اما توانایی تصمیمگیری در مورد زندگیشان را دارند و میتوانند به طور قانونی در این محل دست به خودکشی بزنند. کار پر سر و صدایی که از نظر اکثریت مردم انگلیس و حتی سوئیس کاری بسیار ناشایست است، اما او به خاطر پسرش خود را راضی کرده بود تا در این محل حاضر شود و کار را یکسره کند. بعد از تماس این مادر میانسال که عنوان میکرد به شدت دلتنگ پسرش است، ماموران پلیس در جریان ماجرا قرار گرفته و با ردیابی تلفن توانستند او را بازداشت کنند. پلیس که بارها و بارها نوار صوتی صدای این مادر را که برای اولین بار در برنامه رادیویی کمک به خودکشی پسرش اعتراف کرده، مورد مطالعه قرار داده است و با تکمیل پرونده سعی دارد خانم کاوی را به اتهام همکاری کردن در خودکشی پسرش متهم شناخته و دادگاهی کند. اتهامی که از نظر این زن و خانوادهاش به هیچ عنوان قابل قبول نیست.
وظیفه مادری
«وقتی رابرت 2 سال پیش برای تفریح به اسپانیا رفت، صدها نقشه در ذهنم برایش داشتم. میخواستم زمان برگشتش به او پیشنهاد کنم تا مدتی از انگلیس خارج شود و در کشوری دیگر به تحصیل ادامه دهد. میدانستم این کار در روحیهاش تاثیر بسیار خوبی میگذارد و کمتر برای فرزندانش دلتنگی میکند، اما تلفنی که از اسپانیا به من شد همه چیز را تغییر داد. یک روز بعد از ظهر پسر کوچکم که همراه رابرت به سفر رفته بود با ما تماس گرفت و ماجرایی هولناک را برایمان بازگو کرد. او مدعی شد پسرمان در حالی که تحتتاثیر مقداری الکل در خونش بوده بدون توجه به اینکه در قسمت کمعمق استخر قرار دارد شیرجهای حرفهای زده و گردنش دچار آسیبدیدگی جدی شده است. این حادثه هولناک سبب شد پسرمان برای همیشه از ناحیه گردن تا انگشتان پا فلج شود و تنها سرش قابلیت تکان خوردن داشته باشد. شرایط ویژهای که از همان روزهای اول نشان داد با روحیه رابرت سازگاری ندارد و هر روز برایش زجری بزرگتر خواهد بود.
از یکماه بعد از این حادثه که پسرم در خانه ما مستقر شد شروع به شکایت از شرایطش کرد. مدام التماس میکرد اجازه دهیم از شرایط بدی که در آن گرفتار شده نجات پیدا کند و به زندگیاش پایان دهد، اما ما هم مثل هر والدین دیگری با حرفهایش بشدت برخورد میکردیم. او از برادرهایش خواهش میکرد دواهایش را نزدیک دستش بگذارند تا بتواند به زجر روزانهاش پایان دهد، اما ما نمیخواستیم او را از دست بدهیم. ماهها تلاش و حضورش در انواع و اقسام جلسات مشاوره برای بهتر کردن روحیهاش بیفایده بود و رابرت هر روز بیشتر از دیروز آرزوی مرگ میکرد.
من و پدرش هیچ چارهای جز ساختن با حالاتش نداشتیم و هرگز راضی نبودیم که کوچکترین اتفاقی برایش بیفتد، اما انگار تقدیر به شکلی رقم خورده بود که بالاخره ما هم تسلیم شویم و به خواستهاش جواب مثبت بدهیم. تحقیقات رابرت که پسری بسیار نکتهبین بود، نشان داده بود که گرچه در کشورمان انگلیس هرگز نمیتواند با کمک کسی دست به خودکشی بزند، اما در سوئیس مرکزی برای بیماران لاعلاج وجود دارد که آنها را به خواستهشان میرساند. او 6 ماه التماس کرد تا راضی شدیم او را به آرزویش یعنی مرگ برسانیم. فکر میکردم به عنوان مادر تنها کاری که از دستم بر میآید آن است که اجازه دهم کمتر زجر بکشد و از شرایطی که داشت خلاصش کنم. سالم بودن مغزش سبب میشد هر راهی را هم که امتحان میکردیم به بیراهه برود و نتوانیم به نتیجه دلخواه برسیم.
من به همراه 2 برادر کوچکتر رابرت و دوست صمیمیاش که همگی تصمیم او را قبول کرده و به آن احترام میگذاشتیم راهی سوئیس شدیم تا او را به خواسته قلبیاش برسانیم. میدانم کاری که ما برای رابرت انجام دادیم غیرقابل تصور است، اما بهتر است هر کس که در حال قضاوت کردن در مورد پرونده من است این را بداند که شاید اگر هر زن دیگری هم جای من بود و زجر 2 ساله پسرش را میدید و التماسهایش را میشنید بالاخره سکوت میکرد تا لااقل این بار زندگی به خواسته پسر جوانش پیش برود. از زمانی که از بین ما رفته لحظهای نیست که به یادش نباشیم و دلتنگی نکنیم، اما راه دیگری برایمان وجود ندارد. برادرهایش که بیش از همه از این اتفاق تلخ زندگی تجربه کسب کرده و البته ضربه خوردهاند هر روز به یاد دوران خوشی که داشتند ساعات را میگذرانند و مدام دلخوش آنند که گرچه تقدیر برای رابرت جوان خوب رقم نخورده و اتفاقات تلخی در زندگی برایش افتاد، اما لااقل او توانست خودش زنده بودن یا نبودنش با آن شرایط ویژه را انتخاب کند و از زجری بیپایان نجات پیدا کند. ما کاری را کردیم که او از ما خواسته بود.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: