در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یادم میآید سال 1376 که روزهای آخر دوره پزشکی عمومی را میگذراندیم طبق برنامه قبلی با چند نفر از همکلاسیها قرار یک برنامه برای تعطیلی 3 روزه هفته اول تیرماه را گذاشته بودیم. من و همسرم که تازه ازدواج کرده بودیم از مازندران به تهران آمدیم و آماده سفر شدیم. مثل خیلی وقتها همسفران بدقولی کردند و فهمیدیم به جز یکی از دوستان و همسرش هیچکس آماده اجرای برنامه نیست. 4 نفری نشستیم و صحبت کردیم که چه کنیم. من پیشنهاد کردم حالا که به دلیل کمبود نفرات نمیتوانیم برنامه اصلی را اجرا کنیم، 4 نفری برنامه صعود به پناهگاه جبهه جنوبی دماوند را اجرا کنیم و بقیه هم موافقت کردند. به ترمینال شرق رفتیم. به خاطر اینکه روز قبل از تعطیلات بود، مسافران شمال در صفهای طولانی منتظر وسیله نقلیه بودند. سواریها هم رقمهای نجومی برای کرایه طلب میکردند که اصولا با جیب دانشجو جور در نمیآمد. ناچار شدیم به سهراه تهرانپارس برویم و با مینیبوس خود را به رودهن رساندیم. با وجودی که میدانستیم هیچ وسیلهای در مسیر رودهن به پلور وجود ندارد، اما در آن مرحله تنها نیتمان نزدیک شدن به پلور برای شروع صعود بود. الان که به آن روز فکر میکنم از اینکه با وجود آن همه مانع، ناامید نشدیم و ادامه دادیم، همت خود و همراهانم را تحسین میکنم.
ساعت حدود 5 عصر بود و ما ساعتی به انتظار وسیله نقلیهای گذری ماندیم. به دلیل تعطیلی چند روزه هیچ اتوبوسی جای خالی حتی در بوفه نداشت. در حالی که انتظار آزارمان میداد یک کامیون نفتکش توقف کرد و راننده گفت: وسیله پیدا نمیشه بیاین بالا. به دلیل سرعت کم کامیون مسیر 25 کیلومتری رودهن تا امامزاده هاشم حدود یک ساعت طول کشید. هوا رو به تاریکی میرفت و ما منتظر بودیم تا در سرازیری بعد از امامزاده هاشم، سرعت کامیون زیادتر شود. از امامزاده هاشم رد شدیم، ولی برخلاف انتظارمان سرعت کامیون زیاد نشد که هیچ، کمتر هم شد. از راننده پرسیدیم چرا آنقدر آرام میرود و او جواب داد: تانکر پر از بنزین است و من اگر سرعت بگیرم جاده را به آتش میکشم! چارهای جز صبر نبود، اما هوا تاریک شده بود که به پلور رسیدیم. نگران بودم و پیشنهاد کردم که به رینه برویم و شب را در آنجا بمانیم ولی همراهان که شجاعتر بودند اصرار داشتند که شبانه به سوی مسجد صاحبالزمان یعنی ابتدای مسیر صعود به دماوند برویم و آنجا بخوابیم.
از پلور با یک سواری به سوی رینه رفتیم و در حالی که ساعت حدود 10 شب بود در دوراهی مسجد از ماشین پیاده شدیم و با کولههایمان به سوی مسجد حرکت کردیم. من اضطراب داشتم، هم این که ما یک گروه کوچک با همسرانمان بودیم و هم این که چند سال پیش وقتی این راه را شبانه طی کردیم، سگهای گله به سراغمان آمدند و اگر چوپانها به دادمان نمیرسیدند ممکن بود نوازشمان کنند.
حدود نیمساعت در سکوت کوهستان بالا رفتیم. از دور نور چراغ قوهای را دیدیم. مردی به استقبالمان آمد و پیشنهاد کرد با توجه به این که یک چادر کاملا خالی دارد شب را در چادر او استراحت کنیم و صبح به صعود ادامه دهیم. قبول کردیم و به داخل چادر رفتیم. شام را خوردیم و سپس در کیسهخوابها خوابیدیم. صبح زود وقتی از چادر خارج شدیم، باورمان نمیشد. ما در میان هزاران شقایق خوابیده بودیم. در هر طرف شقایقهای زیبا دیده میشدند و ما شب قبل به خاطر تاریکی مطلق هوا آنها را ندیده بودیم. پس از خوردن صبحانه از صاحب چادرها تشکر و خداحافظی کردیم و از میان شقایقها به سوی پناهگاه دماوند رهسپار شدیم.
رضا کریمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: