در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پیشخدمت آمد؛ ظرفهای باقیمانده را از روی میز برداشت و برد. به دستش خیره شدم که با مهارت، چند دیس، بشقاب و کاسه و لیوان را روی هم چید و به آشپزخانه برد.
مردی که پشت سرم نشسته بود با دوستش حرف میزد؛ آنقدر بلند که براحتی میشنیدم. از زندگیاش میگفت؛ از اینکه بعد از 6 سال زندگی مشترک، احساس میکند فضای زندگی روز به روز برایش تنگ و تنگتر میشود. میگفت: خودمم نمیدونم چهام شده! دلم گرفته؛ حوصله ندارم؛ انگار دیگه از هیچ چیزی لذت نمیبرم.
دوستش اما آرام بود؛ مثل اینکه قرار بود نقش سنگ صبوری را بازی کند که تنها مسوولیتش شنیدن است. گویا فقط میخواست دوستی را آرام کند؛ آنقدر آرام که بتواند زندگی را درست ببیند و ادامه دهد.
مرد باز هم ادامه داد و از دوست دیگری گفت که هر دو میشناختندش. او تازه ازدواج کرده بود؛ نمیدانم شما وقتی یکسال از ازدواجی میگذرد به آن تازه میگویید یا نه؟!
برخیها را دیدهام که با گذشت چند ماه از زندگی مشترک، آن را مانند شیئی قدیمی لایق موزهها میدانند! و بعضی زندگی 20 ساله و 30 ساله را هم با تعبیر این سالهای شیرین زندگی، تازه و نو میدانند.
شما از کدام دسته هستید نمیدانم؛ بگذریم و برگردیم سر صحبت خودمان. مرد از دوستی میگفت که تازه ازدواج کرده بود؛ چیزی حدود یک سال. همراه تازه زندگیاش خانمی نویسنده بود که مرد از درک، فهم و شعورش حسابی تعریف و همان اشتباه همیشگی ما آدمها را تکرار میکرد. از زندگی آنها و بویژه، مرام و رفتار همسر آن دوست، داد سخن داده بود و تا میتوانست تعریف میکرد.
دوستش تا اینجا ساکت نشسته بود، نمیدانم دستش را بلند کرد یا انگشتش را جلوی دهانش گذاشت یا... (چون نمیدیدمشان) اما مرد ساکت شد. چند ثانیهای سکوتی این گوشه از رستوران را
فراگرفت. همان موقع پیشخدمتی آمد و منو یا همان فهرست همراه با قیمت غذاها را برایم آورد.
میدانم درست نیست که به حرفهای دیگران گوش کنیم؛ اما بلند صحبت کردن مرد و شنیدن نیمی از داستانش وادارم میکرد به بقیه حرفهایش هم بشنوم!
دوستش آرام و متین صحبت میکرد؛ پیش از هر چیز همان نکته را به او گوشزد کرد؛ همان که نباید زندگی خود را با دیگران مقایسه کنیم و گفت: باز هم اشتباه میکنی؛ مثل دو سال پیش که نزدیک بود با دست خـــودت زندگیات را به هم بریزی.
ببینم اصلا مگه تو همیشه با فرهاد و زنش هستی؟ تو که فقط دو سه هفتهای یک بار اونا رو میبینی، از کجا میدونی زندگی خیلی خوبی دارن؟ اگه زن یا شوهر کسی، نویسنده یا دکتر و مهندس بود، معنیاش اینه که طرف آدمِ خوشبختیه؟
من خودم کلی آدمای مختلف رو سراغ دارم که زنهاشون کارهای خیلی خوب با درآمدهای حسابی دارن، اما اونا دلشون میخواد زنشون خونهدار باشه و بیشتر به خونه، زندگی و بچهها برسه.
البته اینم یه قانون کلی نیست؛ اما میخوام بگم یکطرفه نباید قضاوت کرد.
ببینم اصلا تا حالا به این فکر کردی که نقش من و تو توی زندگی چیه؟ نمیدونم چرا تا مشکلی پیش مییاد ما با یه جا خالی ماهرانه، همه تقصیرها رو به گردن همسرمون میندازیم؟
چرا یه بار، فقط یه بار فکر نمیکنیم که ممکنه ما هم مقصر باشیم؟
خود تو، تا حالا چقدر سعی کردی از شادیهای کوچیک زندگیات استفاده درست بکنی؟
مرد اول با نیشخندی که تو صدایش پیدا بود، گفت: شادی؟ کدوم شادی؟ اگه دیدیش سلام ما رو هم بهش برسون.
دوستش همانقدر آرام و شمرده ادامه داد: این همون مشکل جدی ماهاس. ما بلد نیستیم از خوشیهای زندگی درست استفاده کنیم. البته شاید تقصیری هم نداریم، چون یادمون ندادن.
ولی یک لحظه به زندگیهای قدیم فکر کن؛ ببین اونا چی داشتن؟ ولی گویا بلد بودن از همون سادگی و از همون حداقل، لذت ببرن و با دل خوش زندگی کنن. چرا ما اینو تمرین نکنیم؟ ما هم برای شاد بودن چیزایی داریم. هر چند که...
همین موقع پیشخدمت آمد بالای سر من و پرسید: انتخاب کردین؟
من هم با عجله دستم را گذاشتم روی همان غذای اول فهرست و بدون این که متوجه شوم چیست، گفتم: اینو بیارین لطفا.
پیشخدمت پرسید: ماست، سالاد و نوشابه؟
با عجله گفتم: نه.
پیشخدمت رفت و من سایه دو مرد را احساس کردم که از کنارم میگذشتند. روی برگرداندم و به میز و صندلیهای خالی پشت سرم نگاه کردم. چند ثانیهای در همان حالت ماندم؛ بعد برگشتمکه تا سالادی سفارش دهم و به خوشیهای کوچک زندگی فکر کنم.
کورش اسعدیبیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: