عضو سابق کادر سیاسی منافقین:

چرا مجاهدین را فرقه می‌خوانم؟

دکتر مسعود بنی‌صدر از اعضای ارشد سازمان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت و نماینده این شورا در غرب آمریکا بود که در سال 1375 از این سازمان جدا شد. او به توصیه یک روان‌شناس برای خارج شدن از تأثیرات روحی مغزشویی در داخل فرقه رجوی به نشر خاطرات خود اقدام کرد و خاطرات یک شورشی ایرانی که به زبان انگلیسی نوشته شده است، حاصل این کار است. او درخصوص فرقه‌ها مطالعات گسترده‌ای انجام داده و مقالات بسیاری به رشته تحریر درآورده و سخنرانی‌های زیادی در کشورهای مختلف دنیا ایراد کرده است. در زیر یکی از مقالات وی از نظرتان می‌گذرد.
کد خبر: ۴۱۱۶۹۱

در فرهنگ سخن، تعریف فرقه چنین آمده است: گروه یا جماعتی که اهداف، نظام اعتقادی یا ویژگی‌های یکسان و مشترک داشته باشند مانند فرقه‌های تصوف.

در فرهنگ سیاسی، فرقه معادل کلمه کالت است و معنی آن در فرهنگ انگلیسی آکسفورد چنین آمده است: 1ـ یک سیستم مذهبی پرستش، بخصوص در اجرای مراسم و عبادات. 2ـ وفاداری، شیفتگی، از خود گذشتگی نسبت به یک فرد. از ریشه کالتوز در لاتین به معنی پرستش.

مجاهدین خلق: کالت (cult) و فرقه یا حزب، سازمان و یا گروه سیاسی؟

طبعا این حق هر فرد یا جریان یا گروهی است که خود را هر چه که می‌خواهد بنامد و انتظار داشته باشد که دیگران نیز وی را با همان نام خطاب قرار دهند. سازمان مجاهدین هم به درست یا نادرست خود را سازمان مجاهدین خلق ایران خوانده و انتظار دارد که به همین نام خوانده شود. متاسفانه خود مجاهدین یکی از اولین گروه‌هایی هستند که سعی کردند با تحریف و تغییر نام‌ها کینه و دشمنی خود را علیه افراد و گروه‌های مخالف نشان دهند. زدن انگ و تهمت به یک فرد یا گروه و بتدریج تبدیل آن انگ و تهمت به نام آن فرد یا گروه برای مخاطب قرار دادنش سنت زشتی است که شاید بتوان گفت منجی و مخترعش مجاهدین بودند، اما متاسفانه امروزه تبدیل به یک سنت مقبول و متداول در فرهنگ سیاسی ما شده و بعضا عدم تمکین به آن نشانه تمایل به این یا آن جریان سیاسی می‌شود. مجاهدین دلیل اصلی به‌کارگیری این الفاظ را به کلام ساده، شیر فهم کردن مخاطبان جهت افشای ماهیت مخالفان خود می‌دانند. به اعتقاد من این از اثرات زندگی در دنیای 2 قطبی است.

اما به دور از انگ سیاسی و حق جریانات مختلف در نامیدن خویش با اسامی مختلف، این حق و وظیفه هر فرد آگاهی است که به قضاوت یک جریان سیاسی نشسته و نظر خود را درباره وی اعلام عمومی کند؛ چرا که یک جریان سیاسی با سیاسی خواندن خود و اعلام این‌که قصد دارد به شیوه‌های گوناگون حاکمیت مردم را دیر یا زود در دست بگیرد، این حق را به همگان داده که درباره وی به قضاوت نشسته و نظر سیاسی خود را درباره آن گروه و بخصوص رهبری‌اش اعلام کنند. اجازه بدهید گامی فراتر رفته و بگویم که این نه تنها حق هر فرد بلکه وظیفه هر فرد است که درباره افراد و جریانات سیاسی حاکم یا مدعی حاکمیت نظر مشخص تاییدی یا انتقادی یا ردی داشته باشد؛ چرا که این بخشی از قرارداد عمومی بین حاکم یا مدعی حاکمیت از یک طرف و افراد تحت حاکمیت از طرف دیگر است.

چرا خود را ملزم به اعلام موضع مشخص درباره مجاهدین می‌دانم:

اولا به دلیل این‌که مجاهدین مدعی هستند که یک سازمان سیاسی بوده و حاکمیت بر ایران را حق خود می‌دانند.

ثانیا به دلیل این‌که نزدیک به 20 سال از زندگی خود را در چارچوب این سازمان گذرانده و بحق باید نظر مشخصی درباره این سازمان داشته باشم.

ثالثا معتقدم که هر انسان آگاهی مسوول به داشتن اطلاعات و اعلام نظر مشخص خود درباره حاکمیت سیاسی و مدعیان حاکمیت است.

رابعا مدعی هستم که بعضی از نوآوری‌های اعتقادی، فرهنگی و سیاسی مجاهدین تنها آنها و هوادارانشان را به بیراهه می‌کشد.

با توجه به دلایل فوق است که سازمان مجاهدین را یک فرقه سیاسی می‌خوانم.

مجددا تاکید می‌کنم که این را یک ناسزا برعلیه آنها ندانسته بلکه مدعی هستم که آنها از ورای آموزش‌ها و گفتار خودشان همین نتیجه را اعلام می‌کنند و در نتیجه می‌توانند آن را رسما اعلام کرده و به آن نیز مفتخر هم باشند.

در همین باره شاید لازم به توضیح باشد که در فرهنگ سیاسی متداوله امروزه ما بسیاری از لغات معنی سیاسی خود را از دست داده و معنی عامیانه و ناسزاگونه یا بالعکس مثبت پیدا کرده‌اند. برای مثال دیکتاتوری معادل ظلم و دموکراسی معادل عدالت و رأفت شده، در حالی که اولین بیانیه جهانی حقوق بشر و دعوت عام به تحمل‌پذیری توسط «دیکتاتوری شرقی» کوروش، پادشاه ایران صادر شد و ظالمانه‌ترین نوع برده‌داری و کشتار دسته جمعی و تخریب ملل دیگر، در تاریخ باستان توسط دموکراسی‌های یونان و روم و در تاریخ معاصر، توسط بزرگ‌ترین دموکراسی یعنی آمریکا اعمال شد. اما در بیان تاریخ تحمیل شده غرب، ایران و حکومت‌های شرقی «بربر» و یونان و روم به دلیل دموکراسی خود «متمدن» خوانده شده‌اند.

مثال دیگر: صلح‌آمیزترین و تحمل‌پذیرترین حکومت‌ها و گروه‌ها در دوران معاصر، فرقه‌ها و حکومت‌های فرقه‌ای بودایی بوده‌اند و از طرف دیگر تنها بمب اتمی استفاده شده و بزرگ‌ترین کشتار جمعی و مخوف‌ترین نوع استعمار قدیم و نوین توسط دموکراسی‌ها اعمال شد. تصحیح می‌کنم که مثال‌های فوق به معنی این نیست که من طرفدار دیکتاتوری در مقابل دموکراسی یا سیستم فرقه‌ای در مقابل سیستم دموکراتیک شورایی و حزبی هستم، بلکه منظورم این است که داشتن یک نظام فکری و سیاسی لزوما دال بر بد و خوب بودن یا سیاه و سفید بودن یک گروه یا یک حکومت نیست.

امیدوارم در آینده بتوانم نشان دهم که چرا من به پیروی از «فیلسوف دوم» فارابی و برخلاف افلاطون و ارسطو معتقدم که دموکراسی و حتی دموکراسی بد به دلیل‌ دارا بودن شیوه حکومتی رو به جلو و تکامل یابنده ارجح است بر دیکتاتوری حتی خوب.

مجاهدین تنها یک کالت یا فرقه عقیدتی نیستند، بلکه یک فرقه سیاسی‌اندکه حتی حاضرند برای مسعود رجوی اقدام به خودسوزی کنند

به اصل مطلب برمی‌گردم؛ من مجاهدین را یک فرقه می‌دانم چرا که دارای یک نگرش واحد نسبت به موضوعات انسان، وجود و تاریخ (اصطلاحا ایدئولوژی) هستند، دارای یک فرهنگ و آداب و رسوم مشترک مشخص و در بسیاری موارد ممیز از دیگر ایرانیان هستند و مهم‌تر از همه دارای یک گرو یا به عبارت خودشان رهبر عقیدتی اعلام شده و مشخص بوده و حاضرند به خاطر وی هر کاری حتی اقدام به خودسوزی در ملأعام کنند. (برای مثال چند خودسوزی به خاطر به زندان افتادن چند روزه خانم رجوی). تا اینجای قضیه این حق آنهاست و حق کسی نیست که معترض یا منتقد اعتقادات یا آداب و رسوم و فرهنگ آنها و حتی خودسوزی‌های بی‌حاصلشان باشد. کما این‌که هیچ‌کس به خود حق انتقاد یا رد کالت‌های مسیحی، بودایی و هندی یا فرقه‌های مختلف دراویش خودمان را نمی‌دهد، مگر زمانی که آنها خواسته باشند ما یا نزدیکان ما را به خود جذب کنند.

اما مجاهدین تنها یک کالت یا فرقه عقیدتی نیستند، بلکه یک فرقه سیاسی و مدعی آلترناتیوی هستند. آنان با سیاسی خواندن خود بلافاصله وارد قرارداد اجتماعی‌ای می‌شوند که از یکسو می‌توانند از کسانی که پذیرایشان می‌شوند (هواداران، سمپات‌ها و اعضا) خواهان بذل مال و حتی جان شوند و از سوی دیگر متعلقات و اسرار خود را اموال عمومی کرده و پذیرای هر نوع انتقاد و اتهام و شکی شده که مسوولانه باید به آنها پاسخ محترمانه و منطقی بدهند. توجه شود که نه تنها در فرهنگ سیاسی دموکراسی‌های امروزه حق انتقاد، شک، تردید و حتی بزرگنمایی اشکالات و جوک و طنز سیاسیون مجاز است، بلکه اگر به فرهنگ اسلامی هم مراجعه کنیم بسیاری از این حقوق برای مردم از جانب پیامبر اسلام (حتی با وجود مجهز بودن وی به وحی و پذیرش آن توسط مردم) و خلفای راشدین حتی در کوران نبرد به رسمیت شناخته شده است.

در اینجا لازم می‌دانم به نکته دیگری نیز اشاره کنم و آن انتقادی است که از جانب دوستی به من رسید. وی به نقل از یکی از مسوولان رده بالای مجاهدین پس از انتشار کتاب خاطرات زندگی‌ام به من گفت: ما از تو انتظار نداشتیم که اسرار خانه و درونی را در بیرون بیان کنی. من به آن دوست گفتم ببخشید من نمی‌دانستم که مجاهدین از ادعاهای سیاسی خود منجمله اپوزیسیون و آلترناتیو سیاسی بودن چشم پوشیده و پذیرفته‌اند که افراد یک خانواده و به عبارتی یک کالت (غیرسیاسی) هستند. در این صورت انتقاد آنها صددرصد درست است و حق آنهاست که مانند یک خانواده اسرار داخلی خود را داشته و نگران افشای بیرونی آنها باشند. اما وضعیت یک گروه، حتی یک فرقه سیاسی با وجود کلمه سیاسی و ادعای اپوزیسیون و آلترناتیو بودن سیاسی بسیار متفاوت با وضعیت یک خانواده است. به قول مهدی ابریشمچی: «مجاهدین یک سازمان چریکی کوچک نیستند. ما مساله اعلام نشده در مسائل اساسی‌مان نداریم. برای ما مخفی‌کاری یک چیز تاکتیکی است و بر سر یکسری مسائل کوچک امنیتی و نظامی. بر سر مسائل ایدئولوژیک ـ سیاسی و اقدامات به این بزرگی (اشاره به انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین) که نمی‌شود نقطه نظر را مخفی کرد. رک و صریح و روشن باید مساله را گذاشت در قبال خلق. اگر واقعیتی در اندیشه‌ات باشد خلق، مسلما با تو می‌آید و اگر نه، حذف می‌شوی و راه سوم وجود ندارد.»1

تا آنجا که من می‌دانم اولا من هیچ اطلاعات امنیتی و نظامی درباره مجاهدین نداشته و ندارم که بخواهم یا نخواهم آنها را اعلام کنم. ثانیا به هیچ عنوان فکر نمی‌کنم نوشتن خاطراتم بعد از چند سال جدایی می‌توانسته شامل کوچک‌ترین سّر نظامی یا امنیتی شود. در نتیجه کاری که من کرده و می‌کنم دقیقا در همان راستایی است که خود مجاهدین نیز علی‌القاعده و ظاهرا به آن ملزم هستند و آن آگاه کردن مردم برای تشخیص سره از ناسره و یافتن راه درست برای انتخاب آینده سیاسی خویش است.

من در جایی دیگر مدعی شده‌ام که مجاهدین به صراحت و به افتخار، خود در نوشتار و گفتار و اعمال خود تمامی علائم و نشانه‌های کالت و فرقه بودن را اعلام می‌کنند اما به هنگام رویارویی با این لغت آن را حمل بر ناسزا و تهمت کرده و به قولی می‌گویند: خودش را بیار و اسمش را نیار. حتی خودم تا زمانی که عضو مجاهدین بودم از این‌که دنباله‌روی «فرقه رجوی» خوانده شوم، نه تنها ناراحت نمی‌شدم، بلکه افتخار هم می‌کردم و تا آنجا که به یاد دارم این نه تنها احساس فردی من بلکه احساس جمعی همه مجاهدین بود. حساسیت ما روی نام رجوی اگر نه میلیون‌ها برابر، حتما صدها برابر حساسیت‌مان روی کلمه مجاهد بود، به نوعی که براحتی حاضر بودیم بنا به حکم تشکیلاتی ظاهرا از عضویت مجاهدین استعفا بدهیم ولی حاضر نبودیم از دنباله روی رجوی چشم بپوشیم. البته من در یک‌جا دیده‌ام که مریم رجوی سعی کرده به نوعی استدلال کند که مجاهدین فرقه نیستند. وی در مراسم ازدواج خود با مسعود در بخشی از صحبت‌هایش می‌گوید: «...می‌گویند مجاهدین فرقه شده‌اند. اگر فرقه هستند در میدان مبارزه چکار می‌کنند؟» 2 به این ترتیب گویی فرقه نمی‌تواند مبارزه کند یا نباید مبارزه کند. البته در مجموع بسیاری از فرقه‌ها خصلت انفعالی و در درون خود بودن دارند. معمولا خود را از جامعه و جمع به دور کرده و افکار و عقاید خود را محدود به خود می‌کنند. اما در دوران معاصر بوده‌اند فرقه‌هایی که تا نفر و نفس آخر هم جنگیده‌اند. برای مثال، مورد پیروان دیوید کورش که در تاریخ 19 آوریل 1993 با نیروهای پلیس و ارتش آمریکا در واکوی تگزاس جنگیده و هر 86 نفرشان شامل 22 کودک در آتش سوختند. یا مورد وطنی و تاریخی خودمان مورد فرقه اسماعیلیه، پیروان حسن صباح را می‌توان نام برد که سال‌ها با حکام سلجوقی و مغول جانانه جنگیدند و سرانجام تا نفرات آخر مقاومت کرده و جان باختند. جدا از این نمونه‌ها با قدری اغماض افرادی مثل هیتلر و مائو و موسیلینی با القابی چون پیشوا، رهبر و دوچه را می‌توان گرو دانست و مثلا حزب نازیسم در آلمان را کالت سیاسی هیتلر خطاب کرد.

در زیر، نمونه‌هایی از گفتار خود مجاهدین که نشانه فرقه بودن گروه است را می‌آورم. در ضمن می‌توانید به اول این مطلب رجوع کرده و بار دیگر نشانه‌های کالت یا فرقه بودن را مجددا مرور کنید.

نکته: در همه جا مطالب داخل پرانتز و تاکیدات از من است.

محدود نبودن به‌علایق فردی،عرف‌واعتقادات عمومی و انجام اعمال شگفت‌انگیز (وبه‌نوعی پیامبرگونه)

انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین که با یک طلاق و ازدواج در صدر رهبری آنان شروع شد و به طلاق دسته‌جمعی تمام اعضا و نهایتا طلاق خود و شخصیت فردی تک‌تک اعضا منتهی شد، نمونه بارز زیر پا گذاشتن علایق فردی تحت‌پوشش خدمت به مردم و آزادی و زیر پا گذاشتن عرف و سنت و قراردادهای اجتماعی است.

طلاق مریم از مهدی ابریشمچی و ازدواج وی با مسعود رجوی با این کلمات و جملات از جانب دفتر سیاسی آن زمان و خود مسعود وصف شده است.3 و خود مسعود در همان نشریه مجاهد، آن را چنین وصف می‌کند: «امروز هم تعجب کردید. خشکتان زد، مثل این‌که یک‌مرتبه آب جوش صد درجه را با فشار قوی و بدون وقفه روی سرتان بریزند.» در همین شماره نشریه مجاهد، مهدی ابریشمچی می‌گوید:«(مسعود) که وابستگی‌اش به زن و بچه نیست.... این حرکت ایدئولوژیک همه ما را زیرورو می‌کند، اگر از این کوره که می‌گفت رد شویم چرک‌ها و کثافت‌هایمان ذوب می‌شود و تلألوی ایدئولوژیک پیدا می‌کنیم.»

آنها و پیروانشان آمرزیده و بقیه در ضلالت و گمراهی هستند

یادم است آخرین کلامی که از مسعود بعد از جدایی از مجاهدین شنیدم این بود که «نمی‌خواهم خسرالدنیا و الاخره شوی» مهدی ابریشمچی نیز به‌رغم تمامی حرکات مجاهدین از ابتدای تاسیس تا زمان انقلاب ایدئولوژیک، وجود مسعود و انقلاب ایدئولوژیک را واجبه آمرزیدگی دانسته و می‌گوید: «اگر مسعود نبود ما راهی جز ضلالت و گمراهی نداشتیم، کاش هر یک صد جان داشته باشیم که در مسیر آنها فدا کنیم.»4 در مجاهد 245 به تاریخ 12 اردیبهشت 1364 یکی از مسوولان تشکیلاتی مجاهدین، گذر از انقلاب ایدئولوژیک را برای مسوولینش همچون گذر از شکنجه توصیف کرده و گذر از آن را چون تولدی نوین می‌داند، تهی از دانسته‌ها و ویژگی‌های شخصیتی گذشته. وی می‌نویسد که به دنبال آن «24 نفر طفل زیبا متولد می‌گردند، همه به هنگام تولد زار زار گریستند تا از هوای تازه شناخته مریم و مسعود سینه‌هایشان را پر کنند... این بهترین لحظه عمرم بود. برخی از برادران یکبار دیگر در آغوش من زار زار گریستند. راستی که قدرت تصمیم‌گیری و توان رزمندگی همه بچه‌ها به نحوی شگفت انگیز ارتقا یافته. آنها یکی پس از دیگری می‌سوختند و به جای آن خشت‌های نوین توحید و انقلاب گذاشته می‌شد.... راستی در طول تاریخ احزاب سیاسی و جریانات انقلابی کدام رهبری با این پرستیژ داخلی و بین‌المللی خود را اینچنین برای خدایش و خلقش و سازمان و خواهران و برادرانش به آب و آتش زده است و راستی چه بدبخت و فلک زده‌اند آن آدم‌ها و جریاناتی که توی این قضیه باز هم قیاس به نفس کرده و تفاسیر ابتذالی.. ارائه داده‌اند.» در مجاهد شماره 246 به تاریخ 19 اردیبهشت 1364 مهدی خدایی صفت نیز گذر از انقلاب ایدئولوژیک را تولدی دیگر خوانده و گفتار خود را با «سلام به آفرینندگان عصر جدید، مسعود و مریم... سلام به تولد تازه انسان» شروع کرده و می‌نویسد: «من تمامی وجودم برای بیعت با شما به دست و برای گرامی داشتن مقدمتان به قلب تبدیل شده است. من با شناخت شما به رستگاری رسیدم. انبیای توحیدی از نوح تا ابراهیم و از ابراهیم تا موسی، عیسی و محمد، آیات و بینات و معجزات خود را از منبع وحی دریافت می‌کردند و به انسان‌های عصر خود ارائه می‌کردند. بیناتی که امروز بر ما نازل شده از منبع بشری است اما از نقطه فوق آگاهی، از پایگاه یقین و از سرچشمه رهایی صادر شده و بر انسان‌های تشنه آزادی و رهایی و بر قلب‌های پذیرا جاری شده.»

یگانگی در اندیشه و زندگی در دنیای دو قطبی و خواست تسلیم کامل از پیروان و آن را بالاترین درجه آزادی و رهایی دانستن. «یا همه چیز یا هیچ چیز»

آنان که در درون مجاهدین بوده‌اند شعار «یا همه چیز یا هیچ چیز» و این‌که «هر که از مجاهدین جدا شد تباه شده و در دام رژیم گرفتار خواهد شد» را اگر نه هر روز و هر ساعت، حداقل هر هفته همچون ضربه پتکی بر روح و روان خود حس کرده‌اند. مسعود پهنه سیاسی را در دستگاه نور و ظلمت دیده و چنین می‌گوید: «اگر قرار بود تکامل و ضدتکامل، انقلاب و ضدانقلاب، خلق و ضدخلق، ارتجاع و انقلاب، ظلمت و نور متساوی باشند، در این صورت همه چیز هیچ و پوچ بود و در دنیای هیچی و پوچی هیچ مسوولیتی هم متصور نبود. در چنان دنیایی باید همه چیز را به حال خود رها می‌کردیم و آن وقت جنگ انقلابی هم معنی و مفهومی نداشت.»5 وی در این دنیای دو قطبی، خود و مجاهدین را در یک قطب دیده و بقیه را در قطب دیگر. در جمع رزمندگان ارتش خود چنین می‌گوید: «به خاطر این‌که از اول گفتیم دو قطب مخالف و دو جبهه مخالف هستند، آن یکی که می‌رود پایین، این یکی می‌رود بالا. به نظر شما صاحب این تظاهرات قهرآمیز توده مردم، کسی غیر از این مقاومت است؟»6 مسعود نخستین ضربه پتک «دادن همه چیز یا هیچ چیز» بر روح و روان پیروان خود را در مراسم ازدواجش با مریم اینچنین توصیف می‌کند: «بسوزید، بسوزید، بمیرید، بمیرید، در این عشق بمیرید و زین مرگ نترسید... بمیرید، بمیرید، وزین ابر در آیید ـ چو زین ابر در آیید همه بدر منیرید» وی اعلام می‌کند که باید به نوعی پیروان اصطلاحا بمیرند، خود و گذشته خود را کشته و دوباره از مریم مجددا متولد شوند. وی در همانجا اعلام می‌کند که اگر کسی این پروسه را طی نکند و «دوباره متولد نشود» نمی‌تواند «خود را مجاهد بنامد» وی از علائم تولد دوباره از درخواست برای عملیات انتحاری، مهم نبودن رده سازمانی و انقلاب در روابط زناشویی یاد کرده و می‌گوید برای هر مجاهد دوباره متولد شده «بدترین چیز اخراج از سازمان است که از هر مرگی بدتر می‌باشد.»7 و تمام اینها از نظر مجاهدین نقطه رهایی و آزادی و یگانگی با رهبری سازمان و نشانه بالا رفتن آگاهی و توانمندی است:«(انقلاب ایدئولوژیک) نقطه عزیمت یک جهش عظیم ایدئولوژیکی در درون مجاهدین است. این انقلاب ایدئولوژیک ظرفیت و توان انقلابی مجاهدین را صد چندان نموده و صفوف پولادین ما را هر چه پاکیزه‌تر و یگانه‌تر می‌سازد.»8 مهدی ابریشمچی در سخنرانی خود درباره انقلاب ایدئولوژیک منتشره در آبان‌ماه 1364 9 بصراحت اعلام می‌کند که «اگر روزی کسی رهبری سازمان مجاهدین را نتوانست بفهمد و قبول نداشت او را بخیر و ما را بسلامت.» وی همانجا اعلام می‌کند که ایدئولوژی و پیام رهبری ایدئولوژیک همچون خونی است که باید در بدن تمامی اعضای سازمان جاری شود.

گرو در مقابل هیچ‌کس و هیچ ارگانی مسوول نیست و از هیچ‌کس مگر خود آموزش ایدئولوژیک و سیاسی نمی‌گیرد

ابریشمچی در سخنرانی خود به مناسبت انقلاب ایدئولوژیک می‌گوید: «همان‌طور که در اطلاعیه دفتر سیاسی هم اشاره شده است، طبیعی است که در پایین‌تر از مسوول اول و رهبری ایدئولوژیک همه مشروط هستند و قبل از همه به مسوول بالاتر خودشان مشروط هستند. اما مسعود در بالا، به کی مشروط است؟ فقط به انقلاب. او در ایدئولوژیک‌مان، مسوولی جز خدا ندارد. همه در سازمان مسوول دارند یعنی مشروط هستند به مسوولشان ولی در رأس رهبری، این‌طور نیست. مریم هم مسوول ندارد. مسعود هم مسوول مریم نیست. هر دوی اینها مستقیما خودشان مسوولند، به هیچ‌کس به عنوان مسوول بالاتر از خودشان پاسخگو نیستند. به عنوان مسوول اینها مسائل را متکی بر ایدئولوژی و اندیشه خود باید حل کنند.»10

نجات‌دهنده مجاهدین، زنان و بلکه بشریت

مریم رجوی در وصف مسعود پس از انتخاب تعدادی از زنان مسوول در مجاهدین به عنوان شورای رهبری چنین می‌گوید:«می‌بینیم که زنان و مردان مجاهد چگونه قد برافراشته و بانگ تولد و رهایی و یگانگی سر می‌دهند... البته هیچ یک از اینها میسر نبود، نه می‌توانستیم در چنین نقطه‌ای از پیروزی و فتح ایدئولوژیکی باشیم و نه هیچ یک از خواهرانم می‌توانستند در چنین مرحله‌ای از فهم و کمال و رهایی باشند، الا با رهبری مسعود به‌عنوان رهبر عقیدتی همه ما مجاهدین... والا همه ما خوب می‌دانیم که به طور تاریخی، طایفه زن ضعیف و ضعیفه‌ای بیش نبوده و به همین دلیل موضوع تجارت و سوداگری برای همه مرتجعان و استثمارگران است.»11

فهیمه اروانی مسوول اول مجاهدین پس از مریم رجوی گامی فراتر گذاشته و درباره مریم چنین می‌گوید: «... نه تنها نباید خواهر مریم را منحصر به مجاهدین تلقی کرد بلکه باید پیامش را به همه زن‌ها رساند. او، پیام‌ها و دستاوردهایش برای زن ایرانی زنده‌کننده و احیاکننده است. یک درمان واقعا شفابخش است.... داستان خواهر مریم فقط داستان رهایی مجاهدین نیست، پیام رهایی مردم ایران و بخصوص پیام نجات همه زن‌های اسیر ایران است. پیام نجات همه زن‌های له شده و عروسکی و خالی از محتواست. پیام پایان از خود بیگانگی و مسخ شدن و مچاله شدن انسان‌هاست.»12

فاصله نجومی با بقیه و نیاز به یک نفر واسط جهت درک و شناخت گروه

در دستگاه و دنیای مجاهدین و به اعتقاد آنان، یک فاصله کیفی و نجومی بین رهبریشان مسعود و مریم و بقیه اعضا وجود دارد. همین فاصله کیفی باعث می‌شود که هیچ مجاهدی حتی در خواب نیز نتواند خود را همتراز و در جایگاه آنان و در نتیجه در موضع انتقادی در مقابل آنان ببیند. در نتیجه انقلاب ایدئولوژیک یا بهتر این فاصله نجومی، ضامن آن شد که مجاهدین کالتی یکدست و به دور از هرگونه جناح‌بندی و تنوع فکری و در نتیجه انشعاب درونی شوند. مریم رجوی در مراسم انتصاب شورای رهبری مجاهدین چنین می‌گوید: «در قیاس با سال 64 حقیقتا دستگاه ما در آستانه یک بلوغ ایدئولوژیک قرار گرفته. چون بعد از پذیرش مسعود، با آن فاصله کیفی و تفاوت عظیمی که با همه ما دارد، به نقطه‌ای رسیده‌ایم که.... من به موازات فهم مرتبه کیفی مسعود یک نوع نگرانی نیز در درونم شکل می‌گرفت. تفاوت کیفی با او را خیلی خوب می‌فهمیدم و روشن بود. اما در همین رابطه نیز نگرانیم از این بود که خدای نکرده، بعد از او تکلیف خلق و انقلاب و نسل‌های بعدی ما چه می‌شود.... این روزها احساس درونیم این است که زمان می‌گذرد و مجاهدین با حضور مسعود دارند لحظات را از دست می‌دهند. یعنی لحظاتی که مسعود را دارند و از او چنان‌که باید استفاده نمی‌کنند، چون که (این فرصت) دیگر تکرار نخواهد شد.»13 مریم رجوی در سوگند خود به مناسبت انتخابش به عنوان کاندیدای شورای ملی مقاومت به عنوان رئیس‌جمهور آینده ایران چنین می‌گوید: «در برابر همه اعضای محترم شورای ملی مقاومت و بویژه در برابر مسوول شورا (مسعود رجوی) و بگذارید با اجازه اعضای شورا ذکر کنم که در برابر مسعود به عنوان رهبر عقیدتی‌‌ام قسم می‌خورم تا آنجا که توان دارم و به ظرفیتم برمی‌گردد، در آنچه به عهده‌ام گذاشته‌اید کوتاهی نکنم.... اجازه دهید در یک جمله احساسم را بگویم. فکر می‌کنم که آنچه را مسعود برای مجاهدین و برای شورای ملی مقاومت تا به الان کرده، کمتر کسی متوجه است، حتی خودم. در صحبت‌های قبلی‌ام گفتم که نمی‌دانم آیا یک روز مردم ایران، یعنی خلق قهرمانمان، به آن اشراف و آگاهی پیدا خواهد کرد یا نه؟ ولی امیدوارم که حتما چنین روزی برسد.»14تازه این گفتار مریمی است که خود، خورشید مجاهدین خوانده می‌شود و تصویر وی معمولا در مراسم جشن مجاهدین همچون خورشیدی در آسمان کشیده می‌شود و ملقب به مهر تابان است. فهیمه اروانی، اولین مسوول مجاهدین بعد از مریم رجوی، در مصاحبه‌اش با رادیو مجاهد، در پاسخ به سوال این‌که منظورش از جمله «من هم مثل همه مجاهدین، وقتی مریم را بالای سرم دارم همه چیز را دارم» و نقش مریم رجوی در مجاهدین چنین می‌گوید: «سوالی که مطرح می‌کنید، از یک‌طرف به خاطر درخشش خود خواهر مریم، آنقدر قابل تشریح و توضیح است که دلم می‌خواهد ساعت‌ها درباره‌اش صحبت کنم. اما از طرف دیگر باز به خاطر عظمت و شان خواهر مریم، زبان از بیان آن قاصر است. معنی همه چیز یعنی دار و ندار هر مجاهد خلق، یعنی بالاترین دارایی و الگو. یعنی موتور محرک و قلب تپنده انقلابی و مبارزاتی و ایدئولوژیکی هر مجاهد خلق.»15

در دستگاه و دنیای مجاهدین و به اعتقاد آنان، یک فاصله کیفی و نجومی بین رهبریشان (مسعود و مریم) و بقیه اعضا وجود دارد

به نظرم نشانه‌های فوق‌الذکر به روشنی نشانگر روابط فرقه‌ای درون مجاهدین است. من در آوردن نمونه‌ها، مخصوصا از نشریات رسمی مجاهدین و گفتار مسعود و مریم رجوی رهبران عقیدتی مجاهدین ـ و مهدی ابریشمچی، همسر سابق مریم رجوی و شاید بالاترین مسوول مرد مجاهدین بعد از مسعود و فهیمه اروانی اولین مسوول اول مجاهدین بعد از مریم رجوی استفاده کرده‌ام. اما در واقع می‌توان به گفتار هر مجاهدی منجمله گفتار گذشته خودم و خاطراتم از دوران پیروی‌ام از مجاهدین هم استناد کرده و مطمئنم که مجاهدین نمی‌توانند مخالفت جدی با آن نمونه‌ها داشته باشند. در نتیجه اگر خواننده این مطلب هنوز قانع نشده که مجاهدین یک کالت سیاسی هستند، می‌تواند نشریات مجاهد گذشته را مطالعه کرده و به یقین لازم برسد.

در اینجا یک سوال واقعی مطرح این است که اصولا بحث بر سر چیست و چرا مجاهدین از این‌که فرقه یا کالت خوانده شوند گریزان هستند و مخالفان آنها در فرقه خواندن آنان اصرار دارند؟

در این‌باره به نظر من نکات اصلی به قرار زیر هستند.

• اولا بعضی در فرقه خواندن مجاهدین قصد تحقیر یا کوچک نشان دادن آنها را دارند. به نظر من فرقه بودن به هیچ عنوان به معنی تحقیر کمی یا کیفی نمی‌تواند باشد؛ چرا که همان‌طور که از نامش پیداست مائویست‌ها را می‌توان پیروان فرقه مائو خواند که هم به لحاظ کمی و هم به لحاظ محتوای فرهنگی و عقیدتی به هیچ عنوان قلیل و ناچیز نیستند و هنوز اثرات تفکر مائو و فرهنگ تبلیغی وی در پر جمعیت‌ترین و بزودی ثروتمندترین کشور جهان یعنی چین مشهود است.

• ثانیا همان‌طور که در سطور گذشته گفته شد، فرقه بودن به‌‌رغم این‌که بسیاری از فرقه‌ها سیاست انفعالی دارند، علامت انفعال و عدم مبارزه برای به کرسی نشاندن افکار و خواست‌های فرقه نیست. کما این‌که بزرگ‌ترین جنگ قرن 20 یعنی جنگ جهانی دوم با افکار نژادپرستانه فرقه‌ای نازی‌ها در آلمان تحت پیشوایی هیتلر آغاز شد و شاید بزرگ‌ترین انقلاب قرن 20 در چین توسط مائوئیست‌ها تحت رهبری مائو شکل گرفت. هم می‌توان به مبارزات بسیاری از فرقه‌ها منجمله فرقه اسماعیلیه تحت رهبری حسن صباح اشاره کرد.

ثالثا بحث این‌که آیا فرقه می‌تواند رهبری یک انقلاب را در دست گرفته و تبدیل به یک آلترناتیو سیاسی شود؟ باز پاسخ با توجه به نمونه‌های تاریخی و معاصر مثبت است.

پس مشکل کجاست؟ به نظر من مشکل اصلی در 2 چیز است:

- اول این‌که ایدئولوژی واحد و ساختار سازمانی و تشکیلاتی یک فرقه با نظم پولادین آن که ناشی از داشتن یک جهت، یک اندیشه و یک هدف مشخص است گرچه در تخریب با هدف مشخص و ساده نابود کردن بسیار موثر و کاراست؛ در دوران سازندگی که نیاز به تنوع افکار، شرط رشد کیفی و کمی است نه تنها کارایی مثبت ندارند بلکه سد و مانعی بسیار جدی می‌باشد.

در این باره می‌توان به موفقیت چشمگیر تمامی فرقه‌ها در دوران تخریب و به عبارت خودشان انقلاب اشاره کرد. پیشروی سریع مائوئیست‌ها در انقلاب چین و جنگشان با ژاپنی‌ها که اساسا با نیروهای چانکای چک قابل مقایسه نبود، نمونه شاخص این مطلب است. اما همین نیرو در دوران سازندگی با همان سیستم و سیاست‌ها آفریننده قحطی بزرگ چین و مسبب مرگ میلیون‌ها نفر و فاجعه انقلاب فرهنگی در آن کشور شد. چین تنها بعد از مرگ مائو در 1976 و به کنار گذاشته شدن بسیاری از افکار و اندیشه‌های وی در رفرم 1979 و رفرم‌های بعدی توانست تا حدی از زندان کالت مائوئیست‌ها خارج شده و راه رشد و پیشرفت اقتصادی (هر چند در کوتاه مدت به ضرر عدالت اجتماعی ) را آغاز کند. در این‌باره شاید لازم باشد در مطلبی دیگر با شرحی ریشه‌ای‌تر ومفصل‌تر و با اشاره به نمونه‌های تاریخی بیشتر نقطه نظرم را نشان دهم. به طور مشخص این‌که چرا یک ایدئولوژی و تشکیلات فرقه‌ای در تخریب موثر و در سازندگی افلیج است که اجبارا آن را به سمت دیکتاتوری و انحصارطلبی سوق می‌دهد.

ـ دوم اصرار مجاهدین بر دموکراتیک بودن خود و آلترناتیو خویش است. در این باره به نظر من یک سوء تفاهم جدی درباره این لغت وجود دارد. این یکی از بحث‌های مستمر من در این وب سایت و کسانی که مایل به مشارکت در آن باشند، خواهد بود.

به‌طور مشخص معلوم نیست وقتی فردی یا جریانی از دموکراسی صحبت می‌کند، منظورش چه نوع از دموکراسی است؟ دموکراسی نوع یونان باستان است که برقراری آن در کشورهایی با وسعت و جمعیت کشورهای امروزی و لغو برده‌داری‌ای که یونان و روم از آن برخوردار بودند اساسا عملی نیست. شاید بتوان با اغماض بسیار نزدیک‌ترین به آن را در کشوری به کوچکی سوئیس و با ثبات چند قرنی آن و تکیه گاه مالی‌اش به عنوان مرکز بانکداری دنیا سراغ گرفت.

آیا منظور آنها از دموکراسی، نوع شناخته شده امروزی آن در غرب است؟ که این هم نه با ساختار کالتی ایدئولوژیک و تشکیلاتی مجاهدین سازگار است و نه با شعارهای عدالت اجتماعی آنان.

یا شاید به اعتقاد آنها دموکراسی همان مفهومی را دنبال می‌کند که توسط کشورهای کمونیستی تعریف می‌شد، چیزی شبیه جمهوری دموکراتیک آلمان (آلمان شرقی) که آن هم شکستش در دنیای بعد از اتمام جنگ سرد محرز و حتمی است. در اینجا ادعا بر این است که مجاهدین خود را آلترناتیو دموکراتیک ندانسته، بلکه شورای ملی مقاومت را این آلترناتیو می‌دانند. در این‌باره من بدون این‌که قصد توهین به تعداد محدود اعضای غیرمجاهد شورا داشته باشم، باید بگویم بزرگ‌ترین نقطه قوت شورای ملی مقاومت در تخیلی بودن آن است.

هیچگاه یک تفکر فرقه‌ای نمی تواند در اندیشه و رفتار دموکراتیک باشد

زیرا اثبات غیرواقعی بودن یک موجود نامرئی و غیرواقعی بسا مشکل‌تر از یک موجود حقیقی است که می‌توان با نمونه و منطق با آن روبه‌رو شد. شورایی که حداقل 90 درصد اعضایش مجاهد (بظاهر استعفا داده یا نداده) یا هوادار مجاهد بوده و تمامی امکانات مالی و تبلیغی و اجرایی‌اش در دست تشکیلات مجاهدین است از شورا بودن تنها اسم آن را یدک می‌کشد. شورایی که از یک طرف خود را سکولار دانسته و لایحه جدایی دین از دولت را تصویب می‌کند و از طرف دیگر با یک خروار توجیه بنا به رای و نظر مجاهدین نام دولت آینده خود را «جمهوری دموکراتیک اسلامی» می‌گذارد. بوضوح می‌توان نشان داد که بنا به تعاریف پایه‌ای دموکراسی و دموکراتیک بودن می‌تواند هر چه باشد به غیر از دموکراتیک بودن...

به نظرمن یک تفکر فرقه‌ای اساسا نمی‌تواند در اندیشه و رفتار، دموکراتیک باشد مگر با تعریف خود درآوردی که در آن باره بحث زیادی نمی‌شود کرد. چراکه شاه نیز رژیم خود را دموکراتیک می‌خواند و امروزه نیز بسیاری از دیکتاتوری‌های آسیایی و آفریقایی با تکیه به اصطلاح انتخابات 99 درصدی، خود را دموکراتیک می‌خوانند.

به نظر من اندیشه اسلام و حکومتی بر پایه اسلام اگر بر ستون قرآن و سنت حکومتی پیامبر اسلام و خلفای راشدین و با توجه به حرکت زمان استوار شود، می‌تواند نزدیکی‌ها و نقاط مشترک بسیاری با حکومت مردمی و دموکراتیک داشته باشد. اگرچه باز به نظر من این بسا با دموکراسی شناخته شده در غرب (بهتر یا بدتر) متفاوت خواهد بود. اما مطمئنا در بسیاری نقاط اساسی منجمله تحمل‌پذیری نه تنها با آن مشترک است، بلکه می‌تواند آموزگار دموکراسی غربی هم باشد. اما وقتی اسلام و حکومت اسلامی تعریف فرقه‌ای و فردی خاص خود را پیدا می‌کند در اولین نقطه حرکت خود ویژگی‌های دموکراتیک خود و در صدر آنها تحمل پذیری‌اش را از دست می‌دهد. نمونه آشکار آن فرقه اسلامی وهابیسم است. (پیروان محمدبن عبدالوهاب متوفی 1792 میلادی) این فرقه گرچه به لحاظ شجاعت و استقامت در مقاومت در مقابل حکومت عثمانی از خود هیچ کم نگذاشتند و کشته‌های بسیار داده و تسلیم نشدند اما در عین‌حال با دید تنگ‌نظرانه از اسلام و انحصار آن به دیدگاه خود، بزرگ‌ترین فجایع اسلامی قرن‌های حاضر را نیز به وجود آورده و می‌آورند. امروزه شاهدیم که فجایع ناشی از این دیدگاه متجلی در افکار و اعمال بن‌لادن و القاعده چه لطماتی به مبارزات بحق مسلمین و نام اسلام وارد کرده و چگونه دارد در شکل‌گیری جهان دوقطبی نفرت و مرگ جدید نقش بازی می‌کند. جهانی که یک‌سوی آن به نام اسلام بزرگ‌ترین جنایات را بر خود مسلمین و نام اسلام و اصول اسلام وارد می‌کند و در سمت دیگر به رهبری محافظه کاران جدید(نئو کانسرواتیو) در آمریکا به نام دموکراسی پایه‌ای‌ترین اصول دموکراسی را زیر پا له می‌کند. (مانند اصل برائت: کسی گناهکار و یا خطاکار نیست مگر گناهش ثابت شود.)16

خود کشور عربستان به عنوان محل تولد اندیشه وهابی، نیز به نظر من نمی‌تواند به سمت دموکراسی ره بپیماید مگر در درجه نخست از این دیدگاه تنگ نظرانه و انحصارطلبانه فاصله ایدئولوژیک بگیرد.

در اینجا بحث من درباره مجاهدین به عنوان یک تشکیلات به پایان می‌رسد، چرا که فکر می‌کنم بقیه گفتنی‌ها را در خاطرات زندگی‌ام گفته‌ام و تکرار و موشکافی آنها را زائد و اتلاف وقت می‌دانم.

اما از آنجا که قصد من در ایجاد این وب‌سایت ایجاد پلات فرمی برای به بحث گذاشتن لغت‌های دموکراسی و آزادی و نحوه رسیدن به آنها در ایران و شاید جهان اسلام است و نفوذ فرهنگی مجاهدین در میان روشنفکران خارج کشور را یکی از علل واژگونه شدن و منحرف شدن معنی این لغات و در نتیجه یک مانع و سد جدی در پیشرفت این بحث و یاری رساندن به روشنفکران داخل می‌بینم، مطمئنا صحبت من درباره فرهنگ آنها و بخصوص در باب معنی و مفهوم دموکراسی و آزادی و نفی جهان دوقطبی آنها ادامه خواهد یافت.

پانوشت‌ها:

1ـ مریم رجوی مجاهد 253 ششم تیر 1364.

2ـ سخنرانی مهدی ابریشمچی در باره انقلاب ایدئولوژیک در درون سازمان مجاهدین، از انتشارات مجاهدین ـ آبان64.

3ـ مجاهد 241 پانزده فروردین 1364.

4ـ مجاهد 241 پانزده فروردین 1364.

5 ـ سخنرانی مسعود در ماه رمضان. نشریه اتحادیه دانشجویان مسلمان شماره 141 به تاریخ 27 خرداد 1367.

6 ـ مسعود رجوی بولتن شماره 233 مجاهدین به تاریخ 28 آذر1371.

7ـ مجاهد 253 ششم تیر 1364.

8 ـ از اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی مجاهدین ـ مجاهد شماره 241 ـ 15 فروردین 1364. 9ـ همچنین شورای شماره 28، بهمن 1365 و شماره‌های 30 و 31 فروردین و اردیبهشت 1366.

10ـ همان کتاب منتشره سازمان مجاهدین آبان 1364.

11ـ مجاهد شماره 311 هجدهم مرداد 1372.

12ـ مجاهد ریز شماره 294 بتاریخ آذر 1371 همچنین مصاحبه رادیو مجاهد با وی به تاریخ 25، 26 و 27 مهر 1371.

13ـ مجاهد شماره 317 به تاریخ 29 شهریور 1372.

14ـ مجاهد شماره 318 سوم آبان 1372.

15ـ فهیمه اروانی جزوه منتشره از انتشارات سازمان مجاهدین خلق ایران آبان 1371.

16ـ جهت اطلاع بیشتر در مورد نئو کانسروتیوها و اندیشه‌شان که امروزه خود را در کارکردها و سیاست‌های جورج بوش رئیس‌جمهور آمریکا نشان می‌دهد به کتاب نئوکانسروتیسم نوشته اروینگ کریستول[3] مراجعه کنید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها