داستان زندگی یک سارق حرفه‌ای

نمی‌خواهم گوشه زندان بمیرم

نام: هاجر‌ ‌ـ ‌ج، مجرد سن و تحصیلات:30 سال‌‌ ـ ‌دیپلم اتهام و مکان: سرقت و مواد مخدر‌‌ ـ‌ تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۱۱۴۴۲

هاجر برخلاف بسیاری از مجرمان، خانواده آشفته‌ای نداشت. البته مرگ مادر او را بشدت دگرگون کرده بود، ولی هیچ‌کس از اطرافیان باور نمی‌کرد این دختر روزی به سارق حرفه‌ای تبدیل و در دام مواد مخدر گرفتار شود.

او می‌گوید: «من تنها دختر خانواده هستم و 3 برادر دارم. پدرم کارمند بود و زندگی آرامی داشتیم تا این‌که مادرم فوت شد. آن موقع بچه بودم و پدرم خیلی سعی کرد جای خالی او را برایم پر کند. او بعد از فوت مادرم 15 سال ازدواج نکرد و هر وقت این موضوع پیش می‌آمد می‌گفت باید به بچه‌ها برسد. »

هاجر در کمال آرامش تا مقطع دیپلم درس خواند. در همان دوران بود که فاش شد برادر بزرگ او معتاد شده است. دختر زندانی توضیح می‌دهد: «آن موقع پدرم ازدواج کرده بود.

عمه‌ام همسر دوم را به او معرفی کرد و پدرم هم که از تنهایی خسته شده بود نه نگفت. او وقتی فهمید برادرم معتاد شده خیلی ناراحت شد. حاضر بود هر کاری بکند تا برادرم ترک کند ولی نتوانست.»

کوشش‌های پدر نه تنها به نجات پسر منجر نشد، بلکه اتفاق بدتری افتاد. هاجر می‌گوید: «من هم معتاد شدم. تقصیر برادرم بود او مواد را دستم داد بعد از مدتی هم که تابلو شد با همان برادرم از خانه بیرون زدیم و برای خودمان آپارتمان اجاره کردیم، ولی مشکل مالی داشتیم بالاخره باید پول مواد را درمی‌آوردیم تازه اجاره خانه و خورد و خوراک هم به آن اضافه شده بود.»

هاجر که شغلی نداشت شروع به سرقت کرد. دزدی‌های خرد و بعد هم سرقت‌های حرفه‌ای. او می‌گوید: «از بوتیک‌ها مانتو و لباس می‌دزدیدم. 18‌سالم بود که برای اولین بار دستگیر شدم. در زندان بودم که پدرم سراغم آمد. می‌گفت در زندگی‌اش هیچ وقت از راه راست منحرف نشده و نمی‌داند چرا من و برادر بزرگم به این حال و روز افتاده‌ایم. او خیلی سرشکسته و ناراحت بود.»

هاجر بعد از آزادی باز هم به سرقت ادامه داد. خودش می‌گوید چون چاره دیگری نداشت نتوانست دزدی را رها کند: «پول از کجا می‌آوردم. در یک خطی افتاده بودم که راه برگشت نداشت. این طوری بود که 2 بار دیگر هم به زندان افتادم دیگر زندان برایم مثل دفعه اول سخت نبود دیگر نمی‌ترسیدم. آدم بالاخره عادت می‌کند.»

آخرین آزادی دختر جوان هم زیاد دوام نیاورد و او جرایم دیگری را شروع کرد. دختر زندانی ادامه می‌دهد: «با پسری دوست شده بودم که او هم سارق بود. مثل خودم حرفه‌ای. من و کامران تصمیم گرفتیم از این به بعد با هم دزدی کنیم. من یاد گرفته بودم چطور در ماشین‌ها را باز کنم. کامران هم بلد بود. 2 نفری با موتور راه می‌افتادیم در خیابان‌ها و همین‌که چشم‌مان به مورد خوبی می‌افتاد دست به کار می‌شدیم. ماشین‌ها را می‌دزدیدیم بعد هر چه داخلش بود و به درد می‌خورد از پول نقد و طلا و چک گرفته تا باند و ضبط برمی‌داشتیم. ماشین را ول می‌کردیم. نگه داشتن ماشین دزدی خیلی خطری است آدم زود لو می‌رود.»

هاجر دیگر به یک مجرم تمام عیار تبدیل شده بود هرچند پدرش خیلی در این راه تلاش کرد، اما به نتیجه‌ای نرسید. دخترک غرق در تباهی و جرم و مواد شده بود. او می‌گوید: «دیگر حال و حوصله نصیحت نداشتم. هر کسی بالاخره یک جور زندگی می‌کند من هم زندگی‌ام آن شکلی بود. البته حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم اشتباه می‌کردم.»

دختر جوان در این مدت با خلافکاران زیادی آشنا شده و به مخفیگاه‌ها و پاتوق‌های آنها رفت و آمد داشت. همین هم باعث شد برای چهارمین مرتبه دستگیر شود. خودش می‌‌گوید: «رفته بودم مواد بخرم البته برای برادرم. همان موقع ماموران سر رسیدند من را هم گرفتند و بعد دزدی‌هایم هم رو شد. راستش را بخواهید دیگر از این وضع زندگی خسته شده‌ام.

قبل از این‌که گیر بیفتم یک بار رفتم ترک کنم اتفاقا یک کسی آنجا بود که حرف‌های قشنگی می‌زد، ولی دیگر فرصتش پیش نیامد، آن کلاس‌ها را ادامه بدهم. شاید اینجا که ترک کردم بعد از آزادی دیگر سراغ مواد نروم. می‌خواهم بی‌خیال خلاف شوم، آخرش که چه؟ آدم باید گوشه زندان بمیرد این که نمی‌شود.»

هاجر حرف‌هایش را این‌طور به پایان می‌برد: «پدرم بنده خدا خیلی برای من و بقیه بچه‌ها زحمت کشید. خوب با او تا نکردم حالا باید ببینم چند وقت زندان هستم بعد از آزادی می‌خواهم یک کارهایی بکنم که از دلش دربیاید. شاید هم نتوانم واقعا نمی‌دانم بعدها چه می‌شود، اما امیدوارم بد نشود.»

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها