گفت‌‌و‌گو بامردی که همسرش را کشت

امیدوارم فرزندانم مرا ببخشند

رویایی که در ذهن حسام نقش بسته بود و به عشق رسیدن به خوشبختی او را از وطنش دورکرد مثل یک حباب در زندگی‌اش ترکید و برای همیشه خانواده‌اش را دگرگون کرد. حسام متهم است همسرش را به قتل رسانده و هیچ دلیلی هم که نشان دهد این قتل عمدی نبوده وجود ندارد. این مرد دو بار محاکمه و هر دو بار محکوم شده‌است. او که در شعبه 74 دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شده است برای ما از آنچه باعث شد تا از یک مرد عاشق خانواده به یک قاتل تبدیل شود می‌گوید.
کد خبر: ۴۱۱۴۳۲

تو متهم هستی همسرت را به قتل رساندی. این اتهام را قبول داری؟

بله قبول دارم که او را کشتم. امابه عمد نبوده‌است. من نمی‌دانستم چه می‌کنم و در حالت عادی نبودم.

اما تو گفته‌ای که از قبل با او اختلاف داشتی این درست است؟

بله اختلاف داشتم اما نمی‌خواستم او را بکشم. ما خیلی همدیگر را دوست داشتیم.

تو ضربه را به همسرت وارد کردی؟

بله من زدم. 2 سال پیش بود که این اتفاق افتاد. اما هنوز هم مثل این‌که همین دیروز بوده به یاد دارم.

چطور او را زدی؟

با هم بحث کردیم. به من گفت لزومی نمی‌بیند در مورد آنچه اتفاق افتاده برایم توضیح دهد. من هم عصبانی شدم و دیگر نتوانستم رفتارم را کنترل کنم و او را زدم و بعد هم رفتم.

پس قصد کشتن او را داشتی. درست است؟

نه من این قصد را نداشتم. می‌خواستم زخمی‌اش کنم نه این‌که بکشمش.

اما تو فرار کردی و این نشان می‌دهد که قصد کشتن داشتی؟

فرار کردم چون ترسیده بودم. خیلی می‌ترسیدم و نمی‌دانستم حالا که همسرم را کشتم فرزندانم چه می‌کنند، چاره‌ای به‌جز فرار نداشتم، وقتی خوب فکر کردم و فهمیدم که اشتباه کردم و به حالت عادی برگشتم، تصمیم گرفتم خودم را معرفی کنم. 2 روز بعد خودم را به پلیس معرفی کردم و مسوولیت کاری که کرده‌بودم را قبول کردم.

وقتی داشتی زنت را می‌کشتی فرزندانت هم بودند؟

دوباره تاکید می‌کنم نمی‌خواستم او را بکشم و این یک اتفاق بود. حالت عادی نداشتم، ضمن این‌که فرزندانم هم در صحنه بودند.

چرا آنها جلوی تو را نگرفتند؟

چون فرصت نشد. آنقدر سریع اتفاق افتاد که نتوانستند کاری بکنند. همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.

گفتی عاشق همسرت بودی اما فرزندانت می‌گویند شما مدتی بود که با هم اختلاف داشتید؟

بله درست است. ما سال‌ها پیش با هم ازدواج کردیم و من دیوانه‌وار عاشق او بودم تا این‌که صاحب چند فرزند شدیم. همه بچه‌ها پسر بودند و من خیلی نگران آینده آنها بودم.

برای این‌که بچه‌ها زندگی راحتی داشته باشند با همسرم مشورت کردم و تصمیم گرفتیم به خارج از کشور برویم و آنجا زندگی کنیم. قرار شد اول من بروم و کارها را جور کنم تا خانواده‌ام بیایند. اما این اتفاق هیچ وقت رخ نداد و من نتوانستم کاری بکنم.

یعنی تو چند سالی را خارج از کشور زندگی کردی؟

بله، حدود 10 سال خارج از کشور بودم. بچه‌ها کوچک بودند، زمانی که من رفتم همسرم تنها آنها را بزرگ کرد. البته در این مدت کار می‌کردم و پول می‌فرستادم اما حضور نداشتم.

این موضوع باعث آزار همسرت نمی‌شد؟

همین مساله باعث شد تا من و همسرم دچار اختلاف شویم و البته او کارهایی کرد که من هرگز تصور نمی‌کردم در توانش باشد و با من چنین رفتاری کند. فکر می‌کردم او خیلی مرا دوست دارد و فکر نمی‌کردم به من خیانت کند.

یعنی همسرت باکسی رابطه داشت؟

البته من هرگز ندیدم باکسی رابطه داشته باشد اما به او ظنین بودم، چون در نبودم طلاق غیابی گرفته بود.

یعنی تو و همسرت از هم جدا شده‌ بودید؟

زمانی که خارج از کشور بودم همسرم بدون این‌که موضوع را به من بگوید از من جدا شده‌ بود. البته او مدتی بود که جواب تماس‌های مرا نمی‌داد و فکر می‌کردم قهرکرده ‌است. نمی‌دانستم که از من جدا شده و دیگر نمی‌خواهد با من زندگی کند.

کی متوجه شدی که همسرت از تو جدا شده‌است ؟

وقتی به ایران آمدم. حدود 4 سال قبل بود که به ایران آمدم. یک هفته قبل از آمدنم متوجه شدم پسرم خودکشی کرده ‌است و عزادار شدم. بعد از آن بود که به ایران برگشتم و فهمیدم همسرم به صورت غیابی از من جدا شده‌است.

تو گفتی برای زندگی بهتر فرزندانت به خارج رفتی. پس چرا همسرت از تو جدا شد؟

او دیگر مرا دوست نداشت و فکر می‌کرد رفتم تا او را ترک کنم. بعد از این‌که آمدم متوجه شدم که همسرم جدا شده، پسرم خودکشی کرده و زندگی‌ خانوادگی‌ام در حال از بین رفتن است.

چرا سعی نکردی با همسرت مهربان باشی و گذشته را جبران کنی؟

می‌گفت دوستم ندارد و نمی‌خواهد با من زندگی کند. می‌گفت اگر پسرمان خودکشی کرد تو عاملش بودی. اگر بالای سر بچه‌ها بودی این اتفاق نمی‌افتاد. ضمن این‌که من کارهایی کرده بودم که دیگر نمی‌توانستم آن را جبران کنم. البته باید بگویم که فرزندان دیگرم هم از آنجایی که از من کینه به دل داشتند کاری می‌کردند که مادرشان
مرا نبخشد.

تو چه کرده بودی که قابل جبران نبود؟

در مدتی که خارج از کشور بودم به مواد اعتیاد پیدا کرده‌ و وقتی آمدم معتاد بودم.

چرا اعتیادت را ترک نکردی؟

بعد از این‌که به ایران آمدم، برای این‌که خانواده‌ام را دوباره دور هم جمع کنم این کار را کردم. یک ماه در مرکز ترک اعتیاد بستری بودم و اعتیادم را به طور کامل ترک کردم و دوباره به خانه برگشتم و با همسرم زندگی مشترک را شروع کردم.

یعنی دوباره با هم ازدواج کردید؟

دادگاه حکم طلاق را صادر کرده ‌بود، اما همسرم هنوز صیغه طلاق را جاری نکرده ‌و به همین دلیل هم ما توانستیم دوباره با هم زندگی کنیم. البته همسر و فرزندانم در خانه من بودند و ما آنجا زندگی می‌کردیم ولی همسرم تحمل من را نداشت.

گفتی بچه‌هایت همسرت را تحریک می‌کردند چطور؟

پسرم مرتب به من می‌گفت دست از سر مادرم بردار. من او را با خود می‌برم و خانه‌ای برایش اجاره می‌کنم. مادیگر تحمل تو را نداریم. این مسائل خیلی ناراحتم می‌کرد و دوست نداشتم بچه‌ها به جای کمک به من مادرشان را بیشتر تحریک کنند.

از روز حادثه تعریف کن. چه شد که او را کشتی؟

آن روز به خانه رفتم و دیدم همسرم در حال صحبت است. با شخصی تلفنی حرف می‌زند و خیلی هیجان‌زده ‌است. رفتارهای او مرا مشکوک کرده ‌بود. تصمیم گرفتم هرطور شده‌ از این موضوع سر درآورم. به همسرم گفتم توضیح بده با چه کسی صحبت می‌کنی؟ گفت به تو ربطی ندارد. خیلی عصبی شدم. آنقدر که نتوانستم خودم را کنترل کنم و چاقو را برداشتم و همسرم را زدم.

بچه‌هایت برای تو تقاضای قصاص کرده‌اند و ظاهرا حاضر به گذشت هم نیستند.

بله آنها مادرشان را بسیار دوست داشتند و من هم حق می‌دهم که نسبت به من عصبی باشند. اما از آنها خواهش می‌کنم احساساتی برخورد نکنند.من پدر آنها هستم و اگر در زندگی آنها نبودم برای این بود که بتوانم شرایط بهتری برایشان تامین کنم. به هرکشوری که امکان مهاجرت در اروپا داشت رفتم و خیلی هم تلاش کردم اما موفق نشدم.

پسرکوچکم خودکشی کرد، آنها مرا مقصر می‌دانند در حالی که نمی‌خواستم این اتفاق بیفتد. البته می‌دانم آنها بیشتر ازسوی خانواده مادری‌شان تحریک می‌شوند اما به هر حال درخواست دارم مرا ببخشند. من پدرشان هستم.

وقتی فرزندی عذاب می‌کشد پدر از او بیشتر عذاب می‌کشد. درخواست دارم آنها فارغ از تصمیم‌گیری‌های احساسی در مورد من تصمیم بگیرند. اگر دیدند نمی‌توانند مرا ببخشند حرفی نیست. قصاص کنند. اما بدانند که من مادرشان را بسیار دوست داشتم و او تنها زنی بود که همه وجودم را تسخیر کرد و نتوانستم هرگز از فکرش بیرون بیایم. دوست دارم آنها بدانند اگر کاری کردم به خاطر آنها بود.

دوست داشتم در کنارشان باشم، رفتم تا شاید بتوانم زندگی بهتری برای آنها بسازم. هرچند حالا می‌فهمم راهی که رفتم اشتباه بود اما قصدم این نبود و درخواست دارم در این مورد تجدیدنظر کنند.

روزهای زندان را چطور می‌گذرانی؟

روزهای سختی است اما مدت‌هاست که به این سختی و بدبختی و تنهایی عادت دارم. خارج از کشور که بودم صبح تا شب کارمی‌کردم تا پول بیشتری دربیاورم و برای بچه‌هایم بفرستم. حالا هم در زندان می‌نشینم و به روزهای از دست رفته‌ای که در کنارشان نبودم فکر می‌کنم. به این‌که دیگر امیدی ندارم و همسری هم نیست که دردهایم را با او تقسیم کنم. من و خانواده‌ام با هم نابود شدیم.

امیدی به بخشش داری؟

نمی‌دانم شاید بخشیده شوم. البته باید بگویم که همیشه امیدوارم چون شاکیان من فرزندانم هستند و اگرچه از من ناراحت هستند اما بالاخره مرا می‌بخشند و یک روز حرفم را می‌فهمند.

بیشتر اوقات در زندان نماز می‌خوانم و از همسرم می‌خواهم مرا ببخشد و از خداوند می‌خواهم روح او را در آرامش نگه دارد. اگر هم بخشیده نشوم و فرزندانم مرا قصاص کنند باز هم از آنها گله ندارم و دعا می‌کنم در آرامش
باشند.

‌مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها