گفت‌وگو با مردی که ناخواسته به زندان افتاد

انسان در زندان کم‌ می‌آورد

تحمل زندان برای افرادی که مرتکب جرایم غیرعمدی شده‌اند، بسیار سخت‌تر از مجرمان حرفه‌ای است. بسیاری از این محکومان در حالی که زندگی عادی و سالمی داشتند در یک لحظه و به خاطر اشتباه و خطایی پیش‌بینی نشده پشت میله‌های زندان می‌روند و زندگی‌شان دگرگون می‌شود. «میثم ـ‌ و» یکی از این افراد است. او که حالا 39 سال دارد 10 سال قبل به خاطر یک سانحه رانندگی به زندان افتاد. گفت‌وگو با او را بخوانید.
کد خبر: ۴۱۱۴۳۰

تصادف چطور اتفاق افتاد؟

نمایندگی یک شرکت فرش ماشینی را داشتم و زندگی‌ام رو به راه بود، اما آن روز نمی‌دانم چطور چنین اتفاقی افتاد. می‌خواستم سریع به خانه بروم. عجله داشتم. باید خودم را به مجلس ختم پسرعمویم می‌رساندم و حسابی دیر کرده بودم. یکدفعه یک موتور جلویم سبز شد. اصلا آن را ندیدم. فقط وقتی متوجه‌اش شدم که خیلی دیر شده بود. (میثم دگرگون می‌شود و به همین دلیل سراغ سوال بعدی می‌رویم.)

درباره دوران زندان بگو؟

به پرداخت دیه و حبس محکوم شدم. برای دیه مشکلی نداشتم. تازه ماشین بیمه هم داشت، اما زندان برایم خیلی سخت بود. هر چه به قاضی گفتم خلافکار نیستم، گفت یک نفر مرده و قانون نمی‌تواند درباره چنین اتفاقی سکوت کند. این را هم بگویم از زندان سخت‌تر برایم تحمل عذاب وجدان بود. به هر حال جان یک انسان را گرفته بودم. آدم وقتی یک مورچه را ناخواسته زیر پایش له‌می‌کند ناراحت می‌شود چه برسد به یک آدم.

نگفتی در زندان چه کار می‌کردی؟

6 ماه بیشتر آنجا نبودم ولی یک روزش هم زیاد است. خانواده‌ام مرتب به من سر می‌زدند و هر روز تلفنی با همسر و مادرم صحبت می‌کردم. پدرم قبل از این ماجرا فوت شده بود و مادرم در خانه من زندگی می‌کرد. تمام آن 6 ماه را نگران زن و مادرم بودم. نمی‌دانستم آنها تنهایی چه کار می‌کنند. مخصوصا این که زنم از تاریکی و شب می‌ترسید و همیشه وحشت داشت دزد به خانه بیاید. در آن 6 ماه هیچ کار خاصی نکردم و عمرم به هدر رفت. مغازه‌ام هم تعطیل بود یعنی شاگرد داشتم، اما چون زیاد وارد نبود ترجیح دادم تعطیل کنم.

بعد از این که بیرون آمدی دوباره به مغازه برگشتی و زندگی‌ات از نو شروع شد؟

نه به این سادگی نبود. مشکلات عصبی زیادی داشتم. دست و دلم به کار نمی‌رفت. 2 ماهی طول کشید تا کرکره مغازه را بالا دادم و در این مدت کلی مشکل پیش آمده بود. چک‌هایی که دست شرکت و طلبکاران داشتم روی سرم ریخته بود. از طرفی در آن مدت درآمدی نداشتم که بخواهم چک‌ها را پاس کنم. مجبور شدم همه فرش‌ها را زیر قیمت به 2 مغازه‌دار دیگر در شهرستان بدهم. یکی از بزرگ‌ترین مشکلات من این بود که باید به همه توضیح می‌دادم این مدت کجا بودم. اول به همه گفتم سفر بودم، اما نمی‌دانم چطور بین کسبه پیچید زندان بودم. حالا بیا و اثبات کن ماجرا تصادف بوده. من نه دزد هستم و نه کلاهبردار. خلاصه این که حوصله ند‌اشتم کارم را ادامه بدهم. مغازه را گذاشتم برای فروش.

خیلی زود تسلیم شدی. به نظرم باید بیشتر مقاومت می‌کردی. به هر حال زندگی فراز و نشیب زیاد دارد.

قضیه به این سادگی نیست. گفتنش آسان است، اما آدم به جایی می‌رسد که می‌برد. من هم کم آوردم. دیگر حوصله پچ‌پچ شنیدن نداشتم. هنوز آن تصادف را فراموش نکرده بودم. دلم می‌خواست جایی بروم که کسی مرا نشناسد. برای همین پول آن مغازه را گذاشتم در کار ساختمان‌سازی و البته ضرر کردم. اصلا بعد از آن تصادف روزگار با من سر ناسازگاری گذاشته بود. خلاصه این که با بدبختی توانستم یک مغازه کوچک‌تر در جایی بدتر از مغازه خودم بخرم و دفتر فنی راه بیندازم. هنوز هم آنجا را دارم و شکر خدا روزی‌ام درمی‌آید. چیز دیگری برای گفتن ندارم. به هر حال به قول خودت این اتفاق برای هر کسی ممکن است بیفتد. البته باید حواسم را بیشتر جمع می‌کردم. شاید اگر آن تصادف نبود الان در شغل خودم خیلی موفق شده بودم.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها