در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمتر پیش میآید که عکسی در ذهن مردم آنقدر ماندگار شود که تا سالها آن تصویر در گوشه ذهنشان باقی بماند، اما عکسهای محمد کوچکپور کپورچالی در این میان یک استثناست. سالها از زمانی که کوچکپور دختر نیمه وحشی جنگلهای تالش را در مقابل ویزور دوربینش آورد و چهره او را جهانی کرد، میگذرد ولی هنوز عکس «دختر و بره» و چندین عکس دیگر او در خاطره ما مانده است.
کوچکپور عکاسی است که عکسهایش بیشتر از خودش به شهرت رسیدهاند و به شکل حیرتآوری تکثیر شدهاند. او سالهاست به گوشه و کنار گیلان سرک میکشد و طبیعت، آداب و رسوم و فرهنگ شمال ایران را به تصویر میکشد. در واقع عکسهای او را میتوان فرهنگ تصویری گیلان دانست.
کوچکپور عکاسی را به صورت تجربی آموخته، اما اینقدر در کارش خلاقیت و مهارت به خرج داده که جوایز متعددی از جشنوارههای مختلف جهانی به خانه آورده است. سرتان را درد نیاورم، ما برای اینکه بیشتر درباره کوچکپور بدانیم و پای حرفهای او درباره عکسهایش بنشینیم، راه افتادیم به سمت کوههای تالش؛ جایی که این روزها کوچکپور مشغول عکاسی است.
دو چشم فقط برای دیدن
3 ساعتی طول میکشد تا میرسیم به هشتپر. در یکی از همین کافههای میان راه، نان و نیمرو و چایقند پهلو میخوریم تا شباب گلچین، یکی از عکاسان مشهور گیلان و بچه هشتپر و رفیق شفیق کوچکپور دنبالمان بیاید. با شباب به دل جاده اسالم به خلخال میزنیم و این جاده مارپیچ و به غایت زیبا را آهستهآهسته بالا میرویم تا به روستایی برسیم که کوچکپور این روزها مشغول عکاسی در آن است.
جادههای کوتاه و بلندی که طی این سالها دور تا دور طبیعت اینجا کشیده شده، خط باریک خاکستری رنگی بهوجود آورده که مدام جنگل را قطع میکند و مثل مار به پر و پایش میپیچد.
باد مثل تازیانه از شیشه ماشین به صورت آدم میخورد. دو طرف جاده تا چشم کار میکند، مرتعهای سرسبزی است که گله به گله شقایقها از زمینش روییدهاند. گوسفندها مثل لکههای سفیدی در سبزی بیانتهای مراتع افتادهاند و چوپانها به تکه سنگی در دشت لم دادهاند و نی میزنند. 2 چشم برای دیدن تمام زیباییهای اینجا کم به نظر میرسد، باید 2 چشم دیگر هم قرض گرفت و به تماشای جنگلهای تمام نشدنی تالش رفت.
مسافر جاده اسالم به خلخال که باشی، دوست نداری لام تا کام با کسی حرف بزنی و میخواهی همه حواست را به طبیعت بدهی. همینطور که نگاهمان به منظرههای اطراف دوخته شده، شباب از سوژههای ناب و بکری میگوید که گوشه و کنار اینجا و در روستاهای میان راه پیدا میشود.
درباره مدرسههای روستایی اینجا میگوید که شاگردانش حتی به تعداد انگشتان یک دست هم نمیرسند و مدرسه مشهور کالو در سیستان و بلوچستان که چند سال پیش حسابی سر زبانها افتاده بود، در مقابل این مدرسهها سوژه دست چندمی محسوب میشود.
او که عکسهایش بارها از جشنوارههای جهانی مدالهای رنگارنگی گرفته، کوچکپور را یکی از عکاسان چیرهدست و مشهور گیلان میداند و خصوصیت عمده کارش را در این میبیند که از دورافتادهترین روستاهای شمال لحظههایی به یادماندنی ثبت کرده است.
دیدار با آقای عکاس در زندونه
اینجا روستای زندونه است؛ جایی در کوههای تالش. وعده ما با محمد کوچکپور کپورچالی در کافهای همین دور و اطراف است.
شباب میگوید کوچکپور بیشتر ماههای سال، دوربین را روی دوشش میاندازد و برای عکاسی به روستاها و میان عشایر منطقه میرود. گرم صحبت هستیم که میرسیم مقابل کلبهای چوبی و هنوز از ماشین پیاده نشدهایم که سر و کله کوچکپور از دور پیدا میشود.
گرم و صمیمی با ما احوالپرسی میکند و تپوکی به پشت شباب میزند و میگوید: «دیگه پیدات نیست رفیق.» مینشینیم روی تختی در جلوی کافه و پشت به درهای که درختهای تنومندی تا چشم کار میکند در عمق دره پایین رفتهاند. تا میخواهیم به خودمان بجنبیم صاحب کافه چند استکان چای جلویمان میگذارد و قصه مهماننوازی تالشیها را از همین حالا کلید میزند. چراغ گفتوگو را خود کوچکپور روشن میکند و میگوید: «دیگر با این سن و سال نمیتوانم به تنهایی اینجا بیایم. تنها عشق به عکاسی است که مرا به کوههای تالش میکشاند.
باید همسرم دنبالم بیاید و کمک دستم باشد اما نمیشود. چون او باید در گالری مان در کپورچال بماند و پول دربیاورد تا چرخ زندگی بچرخد و من بتوانم عکاسی کنم. همین جا بگویم که خیلی مدیون همسرم هستم. اوایل که تمام خانواده و اهالی روستا مخالف کارم بودند، همسرم صبح تا شب خیاطی میکرد تا من به دنبال عکاسی بروم. او همه این کارها را میکرد تا خانوادهام متوجه نشوند عکاسی میکنم. آن اوایل 7ـ6 سالی پیاده میآمدم برای عکاسی، بعد یک موتور هوندا گرفتم و بعد هم یک لندرور. وجب به وجب اینجا را از جنگل نشینها بهتر میشناسم.»
عکاسی از آخرین بازماندههای سرزمینم گیلانکوچکپور بیشتر روزهای هفته را در کوههای تالش میگذراند و حتی به قول خودش بعضی وقتها میشود که چند روز این بالاست و خبری از خانوادهاش ندارد و بالطبع آنها هم نگران او میشوند.
وقتی از دلایل گره خوردن زندگیاش با طبیعت میپرسم میگوید: «2 دلیل وجود دارد؛ یکی اینکه من بچه جنگل و دریا هستم و از بدو تولد عشق به جنگل و علاقه به دریا در وجودم رخنه کرده است. دوم اینکه در جنگل صمیمیت میبینیم و تصاویری که آدم را مسحور خودش میکند. همین کوچ عشایر زیر نمنم باران و فضای مهآلود، صحنههای عارفانهای میسازد که در کمتر جایی نمونهاش را میتوان دید. علاقه به این فضاها در عکسهایم مشهود است. دیروز هوا بارانی و مهآلود بود و من مشغول عکاسی از یک چوپان بودم؛ اینقدر تحت تاثیر فضا قرار گرفته بودم که نزدیک بود اشکم در بیاید.»
کوچکپور 30 سال است که دوربین را زمین نگذاشته و مدام از کوه، دریا، عشایر، جنگل و چوپانان عکاسی میکند. خلاصه این که زندگی او با عکاسی عجین شده است و همه اینجا او را به اسم و رسم میشناسند.
«هیچ کاری مثل عکاسی مرا راضی نمیکند. بیشتر وقتها در فکر موضوعی خاص هستم و تا وقتی از آن عکاسی نکنم، آرام نمیگیرم. این میان هم اصلا به فکر اینکه ممکن است پولی از این کار در نیاورم نیستم، چون هنرمندانی که برای دلشان و فرهنگ سرزمینشان کار میکنند، اصلا گرایش مادی ندارند. دیشب ستاره بود، برای اینکه آسمان شب را از دست ندهم تو ماشین خوابیدم. ساعت 3 صبح بیدار شدم تا از آسمان عکس بگیرم.
اما باد آمد و کار را خراب کرد. ساعت 4 راه افتادم رفتم ارتفاعات بالاتر. با سایه روشنهای دم صبح بازی کردم و از دامدارها عکس گرفتم. عکاسی از منظره سایه روشن مراتع وگوسفندهای سفیدی که چوپان مشغول چراندن آنها بود، تمام خستگی یکماهه را از تنم بیرون برد.
اگر در همین عکسهایی که گرفتم 5 تا عکس خوب دربیاید که 2 تا از آنها در سطح بینالمللی مطرح شود، لذت میبرم. من تمام بدنم و توانم را گذاشتم برای ثبت آخرین بازماندههای فرهنگ زادگاهم گیلان.»
هویتی که رفتهرفته کمرنگ میشود
اما اینها همه درد دلهای کوچکپور نیست. وقتی به خانههای روستانشینها میرود از اینکه روی دیوار خانههایشان به جای عکس مشاهیر ایران، عکسهای بازیگران و ورزشکاران فرنگی را میبیند حسابی دلگیر میشود و تاسف میخورد. میگوید: «در یکی از همین خانههای روستایی که رفته بودم، عکس مایکل جانسون و مسی را روی دیوار خانهشان دیدم.
متاسفانه فرهنگ من، تو خانه خودم نیست. هویت من که خیلی غنی و قوی است را نسل جدید نتوانسته پاسداری کند و حتی هویت فرهنگی این منطقه هم رو به زوال رفته است. نیاکان ما در طول هزاران سال نسل به نسل این جنگل و این هویت را بدرستی تحویل ما دادند، ولی ما نتوانستیم امانتداران خوبی برای این فرهنگ
باشیم.
من این هویت و فرهنگ را دوست دارم، چون اینها به آسانی به دست نیامده که به آسانی از دست برود. شما به همین منطقه عشایری تالش نگاه کنید. از صد تا دختر و پسر نسل جدید، شاید یک نفر پیدا شود که لباس محلی بپوشد. خب اگر من کوچکپور و کوچکپورها نیایند اینها را در مطبوعات، رسانهها و... به ثبت نرسانند و به دنیا ارتباط ندهند، آن یک درصد هم از بین میرود.»
این روزها کوچکپور دغدغه دیگری هم دارد. او هزاران نگاتیو در آرشیوش دارد که نگهداریشان در آب و هوای شمال کار سختی است.
«ما برای نسلهای آینده چه چیزی میخواهیم باقی بگذاریم؟ کوچکپور30 سال وجب به وجب گیلان را از شرق تا غرب گشته و 220 هزار فریم عکس از گوشه و کنار آن انداخته و آداب و رسوم و فرهنگ استان را به ثبت رسانده است. باید از این نگاتیوها نگهداری شود، چون اینها که انحصارا برای من نیست. این عکسها متعلق به آینده است.
من به طور حرفهای میتوانم یک نگاتیو را 15سال در شمال نگهداری کنم، اما بیشتر از این نمیتوانم. نگاتیوهای قدیمی من همه در حال نابود شدن است. الان نیاز به اسکنر حرفهای دارم و پرسیدم از 18 تا 75 میلیون تومان قیمتش است. گناه من چیست؟ اگر کسی حمایت نکند این نگاتیوها که حاصل سالها عکاسی و ثبت فرهنگ گیلان است از بین میرود.»
مهدی علیپور
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: