با سعید سلطانی ، کارگردان سریال ستایش

روایت داستان‌های تکراری از زاویه جدید

سریال «ستایش» جزو سریال‌های خانوادگی تلویزیون است که با استفاده از روایتی کاملا کلاسیک در قصه‌پردازی و کارگردانی، قصه آدم‌هایی را تعریف می‌کند که در چند خانواده مختلف زندگی می‌کنند و هر کدام نگرش خاص خود را به زندگی دارند. در ستایش، هم شخصیت کاملا مثبت و خوب وجود دارد و هم شخصیت منفی.
کد خبر: ۴۰۲۹۸۹

سعید سلطانی کارگردان این سریال برای نشان دادن سیاهی و سپیدی وارد جزئیات زندگی شخصیت‌ها شده و در ساختار و کارگردانی نشان داده که عجله زیادی برای به سرانجام رساندن شخصیت‌هایش ندارد.

او که در پرونده کاری خود ساخت آثاری مانند پس از باران، جوانی، خانه‌ای در تاریکی و سال‌های برف و بنفشه را به ثبت رسانده در سریال ستایش نشان داده که مخاطب عام تلویزیون را می‌شناسد به همین دلیل به دور از هر گونه ساختارشکنی و تمایل به تجربه ساختارهای جدید سریال‌سازی، داستانی خانوادگی و پر از عاطفه را برای مخاطب تعریف می‌کند.

با سلطانی به گفت‌وگو نشستیم تا نظرات و نگاهش به سریال سازی در تلویزیون بخصوص سریال ستایش را جویا شویم.

نمی‌شود در مورد کارهای شما حرف زد و نگاهی به گذشته نداشت. سریال پرطرفدار «پس از باران» با موفقیت‌های چشمگیری همراه بود. با این که تلخ بود ولی مخاطب را با خود همراه می‌کرد. چرا در «ستایش» از همان الگوی قبلی که امتحانش را خوب پس داده بود، استفاده نکردید؟ آیا فکر می‌کنید که دیگر حوصله دیدن سریالی مثل پس از باران در مردم وجود ندارد یا خودتان دیگر تمایل به ساخت چنین سریالی نداشتید؟

سریال پس از باران مربوط به 2 دهه پیش است. مطمئنا نوع قصه‌گویی با توجه به تغییرات اجتماعی و فرهنگی و نوع تصورات مردم، باید متناسب باشد. فکر می‌کنم لازمه کارهای تلویزیونی که ارتباط مستقیم با مخاطب دارند همین رعایت تناسب با زمان است. ضمن این که پس از باران دیگر تمام شده. اگر الان به عنوان نویسنده و کارگردان آن مجموعه چیزی شبیه به پس از باران بسازم، مسلما با تصورات و نوع دانش و بینش امروزم و نکاتی که احساس ضرورت در موردشان می‌کنم، آن را خواهم ساخت.

فضاهای تاریخی که در پس از باران وجود داشت، در «خانه‌ای در تاریکی» هم ادامه پیدا کرد، اما پس از آن دیگر سراغ این فضاها که اتفاقا محبوب هم بودند نرفتید، چرا؟

می‌خواهم این دسته‌بندی شما را اصلاح کنم. در پس از باران یک قصه پویا که در دو زمان به صورت موازی حرکت می‌کرد، وجود داشت. دختر جوانی که پدر و مادرش را در یک حادثه از دست داده بود، پیگیر این می‌شود که ببیند چه اتفاقی برای پدر و مادرش افتاده و به این بهانه ناخواسته وارد بررسی گذشته مادر و مادربزرگش می‌شود. در واقع مطابقتی که در زمان حال و گذشته وجود داشت، آن‌قدر زیاد بود که تصور می‌کنم علاوه بر نوع درام، شخصیت‌پردازی و قصه‌پردازی که آن زمان خیلی تازه نشان می‌داد و این که بیننده می‌توانست مشابهاتی بین حال حاضر جامعه و گذشته پیدا کند، باعث کشش آن مجموعه شده بود. همین‌طور بیننده با تحلیل گذشته می‌توانست به یک جهان‌بینی نسبت به وضعیت حاضرش برسد. این روند را به عنوان یک فیلمساز از دست ندادم. درست است که سراغ مجموعه‌ای با عناصر مشترک زیاد با پس از باران نرفتم ولی این شکل داستان‌گویی همیشه با من بوده است. در «خانه‌ای در تاریکی»، «جوانی»، «سال‌های برف و بنفشه» و مجموعه‌های بعدی تا ستایش این سلیقه قصه‌گویی مشترک را می‌بینید. فکر می‌کنم که بینندگان تلویزیونی قصه‌گویی را خیلی دوست دارند. اگر قصه‌ای در چارچوب درست تعریف شود و بیننده احساس کند که روحیه صداقت و شفافیت در آن است، آن را پیگیری خواهد کرد.

فکر می‌کنید مردم بیشتر جذب چه داستان‌هایی می‌شوند؟ آنهایی که ساده و روان باشند یا پرماجرا و پر گره؟

نمی‌توانیم چنین فرض‌هایی را ملاک قرار دهیم. همان‌طور که گفتم هر مجموعه‌ای که صداقت در بیانش باشد، در کنار آن قصه تازه‌ای را هم تعریف کند و رنگ و بویی از زندگی واقعی مردم داشته باشد، برای بیننده دیدنی می‌شود. در واقع ترکیبی از اینها را مؤثر می‌دانم. این شکل‌های داستان‌گویی از پیش وجود داشته‌اند. از روزی که یکی بود یکی نبود تعریف شد، این شکل‌های قصه‌گویی وجود داشته و ما فقط در حال تجربه کردن انواع مختلف آن هستیم. تصور می‌کنم با شعور فرهنگی و تصویری، مردم هر حرفی که با این مختصات بیان شود را درک می‌کنند و از آن استقبال می‌کنند. تأثیرگذاری آن هم بستگی به نوع تصورات، سواد و طبقه اجتماعی آنها دارد. اما مسلم است که مجموعه‌ای با این خصوصیات در هر صورت دیده خواهد شد.

شما معمولا به خانه‌ها و خانواده‌های قدیمی و به زمان‌هایی غیر از زمان معاصر می‌پردازید. در مورد این علاقه و دغدغه‌تان بگویید.

سلیقه و علاقه من در بیان داستان‌هایم در فضایی که رنگ و بویی از گذشته دارند، آن‌قدری که در داستان ضرورت داشته باشد، اهمیت دارد. یعنی هر وقت قرار است قصه‌ای تعریف کنیم که در چنین فضا و تاریخی می‌گذرد، منطقی است که سراغ خانه‌های قدیمی و سایر فضاهایی که مربوط به آن دوره است برویم. اگر قصه‌ای را در یک زمان خاص تعریف کنیم و فضایی نامتناسب و نامأنوس برای آن در نظر بگیریم یک خطای بارز است. خودم همیشه سعی کرده‌ام فضاهایی را انتخاب کنم که متناسب با زمان داستانم باشد.

البته بیشتر منظورم این است که چرا بیشتر به زمان‌های قدیم می‌پردازید؟ این علاقه شماست و به دنبال چنین داستان‌هایی هستید یا اگر فیلمنامه خوبی در زمان حال داشته باشید، دوست دارید آن را کار کنید؟

مطمئنا این فضا را دوست دارم. به همین دلیل در فصل دوم ستایش که این روزها مشغول تدارک و تهیه آن هستیم قصه ما در دهه 80 می‌گذرد. طبیعتا و ضرورتا قصه در زمانی اتفاق می‌افتد که مردم امروز بیشتر با آن سر و کار دارند. سوال شما را این‌طور تکمیل می‌کنم که انتخابم در کارهایم پیش از این که به این مربوط شود که این داستان در چه زمانی اتفاق می‌افتد، به روح داستان مربوط است. این که چقدر این داستان را می‌فهمم، دوست دارم این قصه را تعریف کنم و این که چقدر تعریف کردن این قصه ضرورت دارد. حالا ممکن است این قصه در زمان قاجار باشد یا زمان حاضر. اصل انتخابم یک قصه مناسب است.

زندگی مردم در حال حاضر و زندگی مردم در زمان ستایش چقدر با آنچه در این سریال تصویر شده نسبت دارد؟ یعنی تصاویر شبیه به واقعیات هستند؟

بستر زمانی که ستایش در آن اتفاق می‌افتد چندان دور از سابقه ذهنی تماشاگر نیست. این داستان آدم‌هایی است که در دهه 60 زندگی می‌کردند که همه ما خاطرات نزدیکی از آن داریم و از ذهن بینندگان بعید و دور نیست. به واسطه همین توضیح می‌توان گفت که ستایش یک سریال تاریخی نیست هرچند در یکی دو دهه قبل اتفاق می‌افتد. در ستایش قبل از این که از تاریخ بگویم، سعی کردم وضعیت آدم‌ها را به صورت منطقی و واقعی تعریف کنم. در این سریال آدم‌هایی را می‌بینیم که تعاریف و شناسه‌های شخصیتی‌شان برای آدم‌های امروز غیرقابل‌فهم نیست. خیلی از ما درگیر مسائلی بودیم که آدم‌های این مجموعه با آن درگیر هستند. آن چه در مورد پویایی اثر می‌گویم همین است که مساله این نیست که ماجرا در چه زمانی می‌گذرد، بلکه باید دید که چقدر با آدم‌های داستان و مسائل‌شان نزدیکی و قرابت به وجود می‌آید. مفاهیم و مضامینی که در فصل اول مجموعه ستایش مطرح می‌شود هنوز هم می‌تواند دغدغه آدم‌های زمان ما باشد. اگرچه روش تفکر، نوع استنباط و رفتار خانوادگی ما تغییراتی کرده اما هنوز متأثر از این گونه تفکرات هستیم.

در داستان ستایش چه ویژگی، پتانسیل یا نقطه مثبتی دیدید که تصمیم گرفتید برای آن فصل دومی در نظر بگیرید؟

در فصل اول یک سری کاشت‌هایی به صورت حوادث و فراز و نشیب‌هایی در زندگی و رفتار قهرمان‌های داستان‌مان در نظر گرفتیم. بالطبع یک سری سوالات و تصورات در ذهن بیننده مطرح می‌شود که تنها پاسخگوی آنها بررسی ادامه زندگی آدم‌ها در زمان حاضر است. در فصل اول رفتارها و انتخاب‌هایی می‌بینیم که با یک پایان تأثیرگذار در این فصل هم به پایان کاملی نمی‌رسد و جوابگو نخواهد بود. سرگذشت‌هایی را شروع کردیم که معتقدیم که باید سرانجامشان را ببینیم. به همین خاطر است که من، همکارانم و مسوولان شبکه 3 تصمیم گرفتیم که این مجموعه ادامه پیدا کند تا بتوانیم نقطه پایانی بر سوالات پیش آمده در فصل اول بگذاریم.

سری دوم سریال هم قرار است به صورت هفته‌ای یک قسمت پخش شود یا چند روز در هفته؟

فصل اول که به همین روالی که تا به حال داشته ادامه پیدا می‌کند. در مورد فصل دوم هم با توجه به صحبت‌هایی که کرده‌ایم فکر می‌کنم به همین منوال پخش خواهد شد.

به طور کل پخش هفتگی سریال را به پخش هر شب یا چند شب در هفته ترجیح می‌دهید؟

چیزی که مدتی است در تلویزیون رایج شده این است که یک سری سریال‌ها هر شب یا با فاصله یکی دو شب پخش می‌شوند. این اتفاقی است که در بخش مهمی از تلویزیون‌های دنیا اتفاق می‌افتد و استقبال هم شده است. اما در مورد برنامه‌ریزی پخش ستایش، نمایش یک شب در هفته ریسک محسوب می‌شد. چون در هر هفته مجموعه‌های ایرانی و خارجی زیادی از تلویزیون پخش می‌شود بنابراین، این‌که یک مجموعه ایرانی به صورت هفتگی پخش شود و بتواند اقبال مناسب را به دست بیاورد، برایمان حالت ریسک داشت. اما نوع پخش ستایش نشان داد که اگر مجموعه‌ای قابلیت‌های کافی برای ارتباط با بیننده را داشته باشد، حتی اگر به صورت هفتگی پخش شود یا در کوران مجموعه‌های متنوع دیگر که در طول هفته به صورت متوالی پخش می‌شوند هم باشد، مورد استقبال قرار می‌گیرد. این تجربه خوبی برایمان در پخش بود. چون تعداد بیننده شبکه 3 در مجموعه‌های هر شبی، رقم بالایی است و در مورد پخش هفتگی ستایش هم این اتفاق افتاد. در مورد فصل دوم هم همین تصمیم را داریم ولی این که در ادامه چه اتفاقی بیفتد نمی‌دانم.

به نظر می‌رسد سریال‌های اپیزودیک که در هر قسمت، ماجرا و داستانی جدا و مستقل در آنها پردازش می‌شود، نسبت به سریال‌هایی به شکل ستایش که در تعداد قسمت‌های زیاد ساخته می‌شوند، طرفداران بیشتری دارند. نظر شما در این مورد چیست؟

اطلاع دقیقی راجع به این تمایل مردم ندارم و فکر نمی‌کنم آماری هم برای این حدس و گمان وجود داشته باشد. اما در طول سال 89 مجموعه‌های زیادی داشتیم که با یک داستان واحد پخش می‌شدند. خوب هم دیده شدند و استقبال خوبی از آن‌ها شد. اگر هم چنین تمایلی وجود داشته باشد، اشتباه نیست چون این نوع سریال‌ها در تلویزیون خودمان و کشورهای خارجی هم تجربه شده و نتیجه خوبی داشته است. این که بیننده امروزی یک داستان را پیش خودش تا هفته دیگر نگه دارد تا ببیند چه خواهد شد، با توجه به نوع زندگی ما، خیلی مقبول به نظر نمی‌آید. ولی باز هم مثال نقض این نظر در تلویزیون خودمان زیاد است. بازخوردی که در مورد ستایش از بینندگان داشته‌ایم نشان می‌دهد که اگر مجموعه‌ای گزاره‌های لازم برای این که مجموعه خوبی باشد را داشته باشد، دیده خواهد شد.

کمی در مورد شخصیت‌پردازی آدم‌های سریال‌تان صحبت کنیم. در سریال‌های قبلی شما می‌بینیم که شخصیت‌هایی وجود دارند که جنبه‌های مثبت رفتارشان بسیار واضح است و آدم‌هایی که بیشتر نقش منفی دارند. این خط‌کشی در ستایش هم وجود دارد؟

سلطانی: ستایش یک سریال تاریخی نیست هرچند در یکی دو دهه قبل اتفاق می‌افتد. در ستایش قبل از این که از تاریخ بگویم سعی کردم وضعیت آدم‌ها را به صورت منطقی و واقعی تعریف کنم

بخش مهمی از این سوال برمی‌گردد به کلیشه‌ای که در سینما و تلویزیون رایج است. ما و گروه نویسندگان خارج از این محدوده حرکت نکردیم ولی واقعا اصرار داشتیم که در حوزه این خط‌کشی‌ها به آدم‌ها دلایل و منطق رفتارشان را هم بدهیم. یعنی چه آدم‌ها وارد حیطه آدم‌های سفید می‌شدند و چه سیاه، برایشان تعاریفی قرار دادیم که بیننده بتواند با آن آدم و فعلی که انجام می‌دهند ارتباط برقرار کند. به عنوان کسی که درگیر این مجموعه بوده‌ام، بازخوردی که می‌بینم این است که بسیاری از آدم‌های ما صاحب این تعاریف هستند. مثلا حشمت فردوس را شاید به شکل یک پدر مستبد و پدرسالار می‌بینیم اما این شخصیت در داستان به شکلی پیش رفته که این فرصت را به بیننده می‌دهد که ابعاد دیگر این شخصیت را ببیند و بتواند انگیزه‌های انتخاب غلط او را بفهمد. این‌طوری از آن کلیشه‌ای که وجود دارد و جزو تعاریف ابتدایی است و خود ما هم از وارد شدن به آن هراس داریم فاصله می‌گیریم.

شاید همین جنبه‌های مختلفی که از یک شخصیت منفی تعریف می‌شود، باعث می‌شود که نقش‌های منفی بیشتر به دل مخاطب بنشینند و مخاطب آن‌ها را بیشتر دوست داشته باشد. چون معمولا رفتارها و واکنش‌های آدم‌های مثبت از آدم‌های معمولی بیشتر فاصله دارد. نظر شما در مورد این تغییر نگرش چیست؟

در ستایش در مورد آدم‌هایی که وارد خط‌کشی سفید شده‌اند و بیننده می‌تواند تصور یک شخصیت برجسته را از آنها داشته باشد، خطاهایی را گذاشته‌ایم که آنها هم منطقی هستند و به عنوان یک انسان قابل قبول است. مثلا در مورد خود ستایش علی‌رغم این که بیننده با او احساس همذات‌پنداری می‌کند، ولی رفتارهایی می‌کند که می‌توان به او خرده گرفت. سعی کردیم که این کفه در مورد ستایش تقریبا برابر باشد. علاوه بر این که به آدم‌هایی که حرکت منفی در داستان دارند، فرصت پردازش انگیزه‌هایشان را دادیم، راجع به آدم‌های مثبت داستان هم سعی کردیم این اتفاق به گونه‌ای پیش برود که این تصور پیش نیاید که این آدم‌ها در داستان آفریده شده‌اند تا فقط نیک‌اندیشی داشته باشند و رفتار نیکو انجام دهند. سعی کردیم که همه آدم‌ها دچار این تعادل باشند که قبل از این که به بدی و خوبی‌شان فکر کنیم انسانی فکر کنند که انسان هم فارغ از خطا نیست. تنها آدم‌های منفی این داستان اصرار بر تکرار و ادامه دادن خطایشان دارند اما آدم‌های مثبت آنقدر شجاعت دارند که به خطایشان اعتراف کنند و دیگر آن را تکرار نکنند. این که چرا بینندگان تمایل به شخصیت‌های منفی دارند، شاید یک جور همذات‌پنداری به خاطر تأثری است که نسبت به این شخصیت‌ها احساس می‌کنیم. آدم‌هایی که می‌دانیم دارند در ورطه سقوط پیش می‌روند و علی‌رغم صفات نیکویی که می‌توانند داشته باشند، چشم‌بسته به سمتی می‌روند که راه بازگشتی برایشان نیست. شاید بینندگان از این منظر به این شخصیت‌ها نگاه می‌کنند. همان‌طور که اگر خودمان هم در این موقعیت باشیم، حالت تأسف و تأثر را نسبت به خودمان داریم.

آدم‌های سریال ستایش با هم خیلی برخورد دارند و در حال تخریب همدیگر هستند. وجود این آدم‌ها از مقتضیات درام شماست یا زاویه دید شما به زندگی؟ چرا آدم‌های قصه‌تان آنقدر تلخ و نامهربان‌اند؟

تصور قلبی من اصلا به این شکل نیست. بر خلاف این تصور، فکر می‌کنم که آدم‌ها می‌توانند در کنار هم با سعادت زندگی کنند، اشتباهات هم را ببخشند و اجازه دهند که حس بخشندگی‌شان به کینه‌ورزی‌شان غلبه کند و نتایج مثبت آن را هم ببینند. ولی الان داریم درامی تعریف می‌کنیم که قرار است حرکتش براساس اشتباهات آدم‌ها پیش برود. اصرار آدم‌ها بر اشتباهاتی که گاهی خودشان هم به اشتباه بودن آن واقفند، ضرورتی است که داستان ستایش بر پایه آن پیش می‌رود.

در فصل دوم تصمیم دارید که به این شخصیت‌ها فرصتی بدهید که نشان دهند می‌توانند مهربان‌تر با مشکلات برخورد کنند؟

ضرورت ادامه پیدا کردن این مجموعه، پاسخگویی به بخشی از این رفتارها است که آدم‌ها انجام می‌دهند و زمان دراماتیکی که در داستان دارند، روزگاری که در آن زندگی می‌کنند را برایشان رقم می‌زند. در فصل دوم شاهد چنین سرانجام‌هایی خواهیم بود. اما ضرورتی وجود ندارد که داستانی تعریف کنیم که الزاما همه آدم‌ها در پایان در خیر و صلاح در کنار هم زندگی کنند. رفتارهای اجتماعی ما تابعی از نیک و بد ماست. ممکن است کسی به عنوان یک فرد تندخو در محل کارش شناخته شود ولی با خانواده‌اش با محبت رفتار کند. آدم‌هایی که در مجموعه ستایش کنار هم زندگی می‌کنند، مجموعه‌ای از رفتارهای متضاد هستند. آدم‌هایی که بر باورهای غلط و درست خودشان پافشاری می‌کنند. در فصل دوم شاهد ادامه این رفتارها و نتیجه‌گیری آن خواهیم بود.

کمی در مورد فیلمنامه ستایش توضیح دهید. شما در نوشتن آن نظارتی داشتید؟ مثلا آن را بازنویسی کردید یا اصلا چند قسمت از فیلمنامه آماده بود که شروع به کار کردید؟

وقتی که به مجموعه ستایش اضافه شدم، چیزی حدود بیست‌ودو سه قسمت از فیلمنامه حاضر بود. قبل از اضافه شدن من گروه سازنده کار را شروع کرده بودند و داشتند ادامه می‌دادند. ادامه فیلمنامه در طول تصویربرداری نوشته شد. من هم به عنوان کارگردان اگر نقطه نظری داشتم با گروه نویسندگان مطرح می‌کردم و به این تعامل می‌رسیدیم. ولی این‌طور نبود که در نگارش این مجموعه سهمی داشته باشیم یا در بازنویسی دخالتی داشته باشم. چون نه فرصتی داشتم و نه ضرورتی می‌دیدم، چرا که داستان درست پیش می‌رفت و حاصل کار مقبول بود.

به طور کل ترجیح می‌دهید یک فیلمنامه کامل داشته باشید که لازم نباشد به آن دستی بزنید یا این که دوست دارید یک فیلمنامه شسته‌رفته داشته باشید، ولی بازنگری‌هایی نیز در داستان و نوع روایت آن داشته باشید؟

فکر می‌کنم این که یک فیلمنامه درست وجود باشد نه تنها خواست من، بلکه تمایل همه کسانی است که در ساخت مجموعه کار می‌کنند. چون فیلمنامه دستورالعمل کار همه گروه سازنده فیلم است. چه بازیگر، چه کارگردان، بخش تولید و صحنه و گریم. هر چه این دستورالعمل کامل‌تر، جامع‌تر و درست‌تر به گروه سازنده برسد نتیجه مناسب‌تری گرفته می‌شود. اما در مورد مجموعه‌های بلند مثل ستایش اگر هم خودم دوست داشته باشم که در فیلمنامه همفکری یا حتی بازنویسی داشته باشم، با چنین حجمی از فیلمنامه و کاری که پیش‌روی گروه سازنده است این کار شدنی نیست. اگر گروه نویسندگان فیلمنامه درست انتخاب شده باشند و درگیر کار باشند، بهتر است که هر کسی کار خودش را بکند و من هم به عنوان یک کارگردان، اگر فقط کارگردانی کنم نتیجه بهتری می‌گیرم.

کمی هم در مورد انتخاب بازیگران توضیح دهید. چطور شد که داریوش ارجمند را برای این نقش انتخاب کردید؟

در مورد آقای ارجمند، به عنوان یکی از بازیگران برجسته سینما و تلویزیون سال‌ها تمایل داشتم با هم کار کنیم. در ستایش قبل از این که به عنوان کارگردان وارد این مجموعه شوم، آقای هاشمی زحمت کارگردانی را می‌کشیدند ولی بنا به دلایلی نتوانستند کار را ادامه دهند و کار به بنده سپرده شد. بخش مهمی از این انتخاب‌ها صورت گرفته بود و من در ادامه شاهد متنی بودم که نیمی از آن نگارش شده بود. انتخاب‌های درستی صورت گرفته بود. کاری که قبل از اضافه شدن بنده انجام شده بود، مورد قبول بود. این دوستان مشغول به کار بودند و من به این کار اضافه شدم. اما اینقدر انتخاب‌ها درست بود که دست به ترکیب کار نزدم و کار را با همین کیفیت ادامه دادم.

بعضی از بازیگران قبلا در سریال‌های دیگر، با نقش‌هایی شبیه به آنچه در ستایش برعهده دارند، حضور داشته‌اند. مثلا مهدی پاکدل هم همان نقشی که در سریال‌های دیگر به عنوان یک جوان عاشق‌پیشه داشته، در این سریال ادامه داده است. این انتخاب باعث تکرار و مشابهت بین این نقش‌ها نمی‌شود؟

در این مورد خلاف شما فکر می‌کنم. هر متن، قصه و گروهی یک طعم جدید ایجاد می‌کند. به قابلیت کارگردان، بازیگر و قصه مربوط است که چقدر بتواند یک قصه تکراری را از یک زاویه نو، دوباره تعریف کند. فکر می‌کنم دوستانی که در مجموعه ستایش در خدمت‌شان بودیم، توانستند این تمایز را ایجاد کنند. در مورد آقای پاکدل نمی‌دانم شما کدام قصه یا مجموعه ایشان را دیده‌اید که این مشابهت را در نظر دارید. ضمن این که این را بپذیرید که هر بار که می‌گوییم یکی بود یکی نبود، چیز جدیدی اختراع نمی‌کنیم. مضامینی که در دست ماست، فداکاری، عشق، ایثار، خیانت و... است. ما داریم داستان‌های تکراری را با زاویه نگاه جدید تعریف می‌کنیم. این مشخصه کارهای نمایشی است که می‌توانیم قصه‌ای که قبلا گفته شده را به نحوی بگوییم که برای بیننده تازه جلوه کند.

پس می‌توان گفت که ملاک‌تان برای انتخاب یک قصه این نیست که قبلا اصلا تکرار نشده باشد بلکه نگاه جدیدی به یک موضوع است.

بله همین تمایز و تفاوت کار آدم‌هاست. ممکن است یک بازیگر نقش یک معتاد را بازی کرده باشد. گزاره‌هایی که او به عنوان بازیگر پیش رو دارد، معدود است. حالا بازیگران قدرتمندتری چنین نقشی را قبل از او بازی کرده‌اند اما اگر این بازیگر بخواهد نقش تکراری را بازی کند، با نوع نگاه و تفکر جدیدی که دارد و حرکتی که در داستان پیش‌رو دارد، می‌تواند تأثیر جدیدی بگذارد. ضرورتا نمی‌شود گفت که اگر آدمی قبل از او نقش آدم معتاد را بازی کرده، این بازیگر دارد همان نقش را تکرار می‌کند. چون زاویه دیدی که دارد و تأثیری که ایجاد می‌کند مهم است.

در پایان اگر نکته‌ ناگفته‌ای مانده می‌شنویم.

می‌خواهم از فرصتی که دارم استفاده کنم تا بعد از کاری طولانی و طاقت‌فرسا که از شاخصه‌های ستایش بود، از گروه سازنده این مجموعه، چه جلوی دوربین و چه پشت آن، تشکر کنم. از قول آنها هم از بینندگان و خوانندگان شما تشکر می‌کنم و امیدوارم ستایش که حاصل تلاش همه گروه است، دیده شود و تأثیری که شایسته آن است بر بینندگان داشته باشد.

شروینه شجری کهن
جام جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها