در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مرسده بعد از بازداشت برای اینکه فرزندشان تنها نماند حرفی از همدستی شوهرش نزد و 6ماه به زندان رفت. او میگوید: جریمه هم باید پرداخت میکردم که سروش هرطور بود پولش را جور کرد. وقتی آزاد شدم با هم صحبت کردیم و من گفتم پول آنقدر ارزش ندارد که آدم به خاطرش به این فلاکت بیفتد. حقیقتش زندان برایم خیلی سخت گذشت آنجا همه زنها خلافکار بودند آن هم چه خلافهایی.
زوج جوان همان زمان تصمیم گرفتند زندگیشان را از نو و با کار و کوشش خودشان بسازند و آینده خوبی را برای پسرشان که آن زمان 4 سال بیشتر نداشت، فراهم کنند.زندانی سابق بقیه ماجرا را اینطور شرح میدهد: سروش که هنوز در همان اداره کار میکرد. من هم یک مهدکودک خوب برای پسرم پیدا کردم و خودم مشغول به کار شدم. اولش دوره دیدم و بعد مربی تعلیم رانندگی شدم. درآمدم شکر خدا بد نبود.
مرسده و سروش هر روز بعد از ظهر خسته به خانه میرسیدند اما بودن در کنار یکدیگر برایشان چنان لذتبخش بود که خستگی را از یاد میبردند. زن میانسال ادامه میدهد: 3 سالی به این منوال گذشت تا اینکه کمی پول پسانداز کردیم، کمی هم پول پیش دست صاحبخانه داشتیم، پدرشوهرم هم مقداری کمکمان کرد و یک خانه وامدار در اسلامشهر خریدیم. البته قسطش خیلی برایمان سنگین بود برای همین مجبور بودیم بیشتر کار کنیم و به همین خاطر بعدازظهرها شوهرم مسافرکشی هم میکرد و وقتی برمیگشت دیگر جانی برایش نمانده بود.
این زوج یک سال دیگر را هم به سختی گذراندند تا اینکه سروش دوباره تصمیم گرفت به شغل سابقش برگردد. مرسده میگوید: تراشکاری درآمد بیشتری داشت از طرفی ماشین بعدازظهرها هم آزاد بود و من میتوانستم هنرجو قبول کنم. آن موقع که فیلم تکثیر میکردیم زحمت کمی میکشیدیم، اما پول زیادی به دست میآوردیم حالا اوضاع برعکس شده بود اما بیشتر احساس رضایت داشتیم. ما زندگیمان را آجر به آجر ساختیم. من، پدر و مادرم را در همان سال اول ازدواج از دست داده بودم و سروش تنها تکیهگاهم بود، انصافا هم مرد قابل اعتمادی است. من که از او خیلی راضی هستم.
8 سال گذشت تا اینکه بدهیهای این زوج سبک شد، آن زمان پسرشان به مدرسه میرفت و کمکم داشت بزرگ میشد. مرسده از اینکه توانسته بود او را به اینجا برساند خیلی خوشحال بود. او بقیه داستان زندگیاش را اینطور تعریف میکند: بدهیها که سبک شد من فقط یک شیفت کار میکردم و بعد از آن هم کلا خانهدار شدم شوهرم اما در تراشکاری بود. او هنوز هم همین شغل را ادامه میدهد. ما در این سالها توانستیم پسرمان را به دانشگاه بفرستیم و او حالا اواخر سربازیاش است. میخواهد با یکی از دخترهای فامیل ازدواج کند صحبتهای مقدماتی را هم انجام دادهایم. دیدن پسرم در لباس دامادی بزرگترین آرزوی من است. من و سروش برای رسیدن به این نقطه خیلی زحمت کشیدیم و سختیها را تحمل کردیم اما خوردن نان حلال چنان لذتی دارد که آدم سختیها را به خاطرش تحمل میکند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: