صدور حکم قصاص برای قاتل نوجوان

خشم نهفته،‌یک نوجوان را قاتل‌کرد

کسانی که سامان پسر 18 ساله را می‌شناسند می‌گویند او همیشه فردی آرام و ساکت بوده است. این بزرگ‌ترین تفاوت سامان با برادرش بود. اما چه شد که سامان خشمگین و عصبانی به سراغ کسانی رفت که برادرش را با قمه زده بودند؟ این سوالی است که هنوز اطرافیان سامان هم نتوانستند در مورد آن توضیحی بدهند.
کد خبر: ۴۰۲۳۸۲

سامان مرتکب قتل و به درخواست اولیای دم به قصاص محکوم شد.

این نوجوان 18 ساله در مورد زندگی‌اش می‌گوید: من فرزند شوهر دوم مادرم هستم. مادرم از شوهراولش جدا شد و با پدر من ازدواج کرد. برادرم کامبیز هم با ما زندگی می‌کرد هرچند از پدر جدا بودیم و او حاصل ازدواج اول مادرم بود اما همدیگر را دوست داشتیم. وقتی که خیلی بچه بودم پدرم فوت کرد و من و مادرم و کامبیز دوباره تنها شدیم. خیلی شرایط سختی داشتیم. مادرم در خانه‌های مردم کار می‌کرد تا هزینه کرایه خانه را بدهد و من در خانه تنها می‌ماندم. بیشتر روزها را تنها بودم در کوچه با بچه‌ها بازی می‌کردم تا مادرم بیاید. کامبیز هم در یک مغازه شاگرد بود و نمی‌توانست پیش من باشد. تا این‌که کمی بزرگ شدم. دوران ابتدایی را که تمام کردم دیگر نتوانستم درس بخوانم کسی هم اصرار نداشت که من این کار را بکنم. به همین خاطر مشغول به کار شدم از شاگردی مغازه شروع کردم وقتی دیدم فایده ندارد در یک کارگاه تراشکاری مشغول به کار شدم. البته اول شاگرد بودم و کارآموزی می‌کردم. بعد کم کم یادگرفتم که چه کنم. کارگر شدم و کار می‌کردم.

کمک خرج مادرم بودم و سعی می‌کردم از این طریق مادرم را وادار کنم تا کمتر کارکند و آسیب نبیند. اما بعد از چند سال کار کردن و در حالی که زندگیمان داشت بهتر و بهتر می‌شد اتفاقی افتاد که همه چیز را بهم زد.

سامان را به کانون اصلاح و تربیت نبردند چون یک ماه از 18 سالگی او گذشته بود. زندان بزرگسالان آزارش می‌دهد و می‌گوید که روزهای سختی را در این زندان می‌گذراند: زمانی که مرتکب قتل شدم اصلا تصور نمی‌کردم چنین زندگی‌ای در انتظارم باشد. نمی‌دانستم چه می‌کنم و باور ندارم که این جنایت از سوی من اتفاق افتاده باشد. همیشه سعی می‌کردم آرام باشم و با کسی درگیر نمی‌شدم. مادرم همیشه می‌گفت ما به اندازه کافی بدبختی داریم و تو نباید مشکل ایجاد کنی.

من و کامبیز همیشه سرگرم کار خودمان بودیم. تا این‌که یک روز قبل از حادثه وقتی به خانه آمدم متوجه شدم که برادرم زخمی شده است. به او گفتم چه شده گفت با قمه به من حمله کرده‌اند. خیلی عصبی شدم. حق ما این نبود ما هیچ‌وقت با کسی درگیر نمی‌شدیم. فردای آن روز کسانی که برادرم را زده بودند با من تماس گرفتند و گفتند که برادرت را زدیم تو را هم می‌زنیم. ترسیده بودم از دوستم قمه و باتوم گرفتم و به سر قرار رفتم.

می دانستم اگر من آنها را نزنم به گفته خودشان عمل می‌کنند و مرا می‌زنند. وقتی مهاجمان دیدند که قمه دارم فرار کردند. حال خوبی نداشتم و می‌خواستم خشمم را طوری خالی کنم.

جوانی آنجا نشسته بود که او را از قبل می‌شناختم. نمی‌دانستم او هم در درگیری بوده است یا نه فقط به او ضربه زدم و بعد فرار کردم.

خیلی ترسیده بودم مرتب از خودم می‌پرسیدم چطور این کار را کردم باورم نمی‌شد. برای مدتی خودم را مخفی کردم و در تمام این مدت از خودم می‌پرسیدم که مادرم چه حالی دارد و چرا من این کار را کردم. مدتی گذشت و وقتی دیدم چنین زندگی فایده‌ای ندارد خودم را تسلیم کردم.

سامان بارها به پای اولیای دم افتاده و از آنها طلب بخشش کرده است اما فایده‌ای ندارد. او هر شب را با کابوس اعدام می‌خوابد و می‌گوید که نمی‌داند این وضعیت را تا کی می‌تواند ادامه دهد. مادرم می‌گوید به خدا توکل کن من همه تلاشم را می‌کنم. اما می‌دانم که فایده‌ای ندارد من آن جوان را بی‌دلیل کشتم و حالا خانواده‌اش فقط می‌خواهند انتقام بگیرند. من از مرگ با چوبه‌دار خیلی می‌ترسم و نمی‌دانم تا کی بتوانم این شرایط را تحمل کنم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها