در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در بررسی ابعادی از این موضوع و در ادامه سلسله مباحث جامجم در این باره به گفتوگو با دکتر غلامرضا اعوانی، رئیس موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران و عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی پرداختیم.
اعوانی همچنین عضو هیات مدیره فدراسیون بینالمللی انجمنهای فلسفه جهان و رئیس انجمن بینالمللی فلسفه اسلامی است.
مساله توسعه، پیشرفت و توسعه پایدار از چه زمانی مطرح شد، آیا این مفاهیم همواره ذهن بشر را به خود مشغول داشته است؟ منظورم این است که اگرچه شاید این مفاهیم مدرن باشند، اما آیا مفاهیمی معادل اینها هم وجود داشت؟
اکنون یکی از مسائلی که خیلی در جامعه ما و کلا در سطح جهانی مطرح است مساله توسعه و پیشرفت است، این موضوع همانند جریانی شده که همه در آن افتادند، همه و در سطح دولتی، ملی، روزنامهها، دانشگاهها و غیردانشگاهها روی این مسائل صحبت میکنند. اصطلاح پیشرفت از زمان رنسانس مطرح شده است، مثلا اگر به متون قدیم در متون هند، چین، یونان یا حتی در دوره قرون وسطی نگاه کنیم مفهومی مثل پیشرفت و توسعه وجود نداشته است، بلکه واژهای به نام کمال مطرح بوده است، کمال، خیر، سعادت و... مفاهیمی است که در آن زمان خیلی رایج بوده است. اگر به آثار ارسطو، سن توماس و حتی به فلسفه هند و چین رجوع کنیم اینها مفاهیمی جاافتاده است، ولی گمان نمیکنم کلماتی به این معنا یا خود این کلمات را بتوانیم پیدا کنیم. در فرهنگ قدیم شرق و حتی در فرهنگ قدیم اروپا چنین سابقهای وجود نداشته است. در آثار و اندیشههای آگوستین، سن توماس یا در آثار ابنسینا، سهروردی و ملاصدرا و تا دوره جدید هم وضعیت به این شکل است. کلمه پیشرفت و توسعه که بیشتر پیشرفت و توسعه مادی مدنظر است اختصاص به دوره جدید دارد، یعنی در دورهای که پدید آمده بیشتر معطوف به معنای مادی کلمه است.
چرا استفاده از این مفهوم در دوره رنسانس آغاز شد، شرایط و علت به وجود آورنده آن چه بود؟
اروپا و مسیحیت اصلا یک شکلشناسی خاصی دارند، از لحاظ دینی و خیلی عوامل دیگر با دیگر ادیان و فرهنگهای جهان فرق دارد، فرض کنید با دین اسلام که حتی جزو ادیان ابراهیمی است یا حتی با دین هندو بسیار فرق دارد و این اختلاف این است که در مسیحیت به رهبانیت (بریدن و انقطاع از دنیا) خیلی اهمیت داده میشود.
قبل از رنسانس نوعی انقطاع و گسستگی از دنیا وجود داشت، اما ناگهان در دوره رنسانس تحولی ایجاد شد و یکدفعه نگرشهای پیشین را رها کردند، یعنی تحولی در دوره رنسانس به وجود آمد، ما در اینجا بحث نمیکنیم که چگونه رنسانس به وجود آمد، هر عاملی که باعث پیدایش عصر رنسانس شد جهشی در مقابل نهضت رهبانیت بود، مثل این که دنیا را یافتند، این عصر، عصر بازگشت از مسیحیت است و رجوع به جهان باستان و عصر یونان نه به حکمت یونان، بلکه به برداشتی که خودشان از یونان داشتند و گویی نوعی عالم را کشف کردند، به علوم، فنون و... پرداختند و علوم و فنون رایج شد و دانشگاهها تاسیس شد، ولی از دوره رنسانس که به عصر مدرن نزدیکتر میشویم، رویکرد به عالم و علم دنیوی بیشتر میشود.
علل این تغییرات چه بوده، این تغییرات تابع چه تحولاتی بوده است؟
منشا آن در چند عامل است که یکی از مهمترین آنها جدا شدن دین از دنیاست، معمولا به طور عام در شرق و به طور خاص در ایران در هیچ دورهای دین از دنیا گسستگی نداشته است. دین هم متکفل امور دنیا بوده و هم متکفل امور آخرت. گسستگی میان دین و دنیا در طول تاریخ مطرح نبوده است، اما برای اولین بار به طور عام و کلی این انقطاع در غرب و دوره رنسانس اتفاق افتاد که راه دین از دنیا جدا شد، همان چیزی است که ما به آن سکولاریزم میگوییم. سکولاریزم در واقع یعنی دنیوی شدن، یعنی همه چیز دنیوی شود البته در این دوره انقطاع کامل نیست و در دوره قرون وسطی افراد متدین زیاد بودند، اما این گسست اتفاق میافتد، در ایران از دوره ساسانیان و دورههای بعد از اسلام و حتی اگر به هند و چین رجوع کنیم قبل از این که تحت تاثیر مدرنیته قرار گیرد این دوگانگی وجود ندارد و در اواخر قرون وسطی گرایشهایی داخل مسیحیت به وجود آمد که این فرآیند جدایی دین از دنیا را تسریع کرد. بعضیها پیدایش تفکر ابن رشدی لاتین را در این امر موثر میدانند، چون ابن رشدیان لاتین قائل به نظریه حقیقت مضاعف بودند، یعنی این که دو نوع حقیقت موازی هم وجود دارد که هیچ ربطی به همدیگر ندارد، یکی حقیقت دین و دیگری حقیقت فلسفه که اینها موازی و مستقل از یکدیگر هستند، استقلال حقیقت دینی را از حقیقت فلسفی بیان کرده است. بنابراین اینها میتوانند مستقل از همدیگر باشند، چیزی ممکن است در دین حقیقت باشد و در حکومت وجود نداشته باشد یا برعکس. این نظریه حقیقت مضاعف که به وسیله ابن رشدیان لاتین مطرح شد خودش یک انگیزه برای جداسازی دین و دنیاست، چون اینها حقیقت را دو چیز کاملا مستقل میدانستند که هر کدام میتواند بدون دیگری وجود داشته باشد، اینها باعث میشود که حقیقت فلسفی مستقل از حقیقت دینی در دوره جدید وجود پیدا کند. به هر حال به طور کلی علوم از حکمت و دین جدا شد و راه مستقلی پیدا کرد و مادی و صرفا دنیوی شد و در نتیجه فلسفه جدید هم راه را باز کرد و باعث ایجاد مفهوم پیشرفت شد.
ارتباط این جهانبینی جدید و بیسابقه با الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت چگونه است. طبق گفته شما آن حکمت و جهانبینی قدیم در علم جدید کنار گذاشته شد و با توجه به ابعاد کمی پدیدهها تصرف جهان شروع شد. حال ما میخواهیم الگوی پیشرفتی را مطرح کنیم که از این معایب دور باشد، تحقق این هدف چگونه امکانپذیر است؟
زمان زیادی از الگوی توسعه غربی نمیگذرد و حدود 200 سال است که به قوت خود رسیده، اما در این مدت کوتاه بشر را به نابودی کشانده است. مدت 200 سالی که این مدل پیاده شده بشر در آستانه نابودی است، چیزی که به نابودی مطلق بشر بینجامد نیاز به استدلال ندارد. بشر با لفظ فریبنده پیشرفت دارد خود را به نابودی میکشاند، نباید به ظواهر نگاه کرد بلکه باید به بواطن نگاه کرد، انسان روح و صفات الهی دارد، یعنی روح الهی در قالب و کالبد جسمانی قرار دارد، حال اگر بخواهیم به زبان عرفانی سخن بگوییم خلیفهالله دارای چه مقامات عالیه الهی است؟ غرض این است که انسان به تعبیر خواجه حافظ «خشت زیر سر و بر تارک هفت اخترپای/ دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی».
بشر در این یکی دو قرنی که این ایده جاافتاده حیات خود را به مخاطره انداخته است. انسان با فضیلت طبیعت را امانت الهی میدانست و تصرف شیطانی نمیکرد، اکنون تصرف انسان شیطانی شده، یعنی بشر معاصر میخواهد به هر قیمتی پیشرفت کند. انسان فقط برای دنیا ساخته نشده است. انسانی که وجود او به وجود مادی محدود شود سرگشته و نابود و فناست، بشر نمیتواند روی زمین با همین وضعیت ادامه پیدا کند.
انسان در ادیان و از نظر حکمت الهی دو گونه وجود دارد؛ یکی قالب خاکی و دیگری وجود روحانی است. دو تولد دارد تولد اول به جسم و به دنیاست و تولد دوم تولد الهی است یعنی انسان باید علاوه بر تولد جسم متولد به روح هم باشد و علاوه بر حیات جسمانی که همان حیات فیزیکی و بیولوژیک است حیات دینی و روحانی هم داشته باشد.
کمال روحانی، معنوی، حقیقی، حیات روحانی و... در قرآن آمده که پیامبر(ص) به شما حیات میدهد، مگر ما حیات نداریم؟ حیات فیزیکی را همه دارند، اما حیات معنوی و الهی و قرآنی را همه ندارند. نظریه توسعه غربی در این ارتباط چیزی ندارد و گم است، اما در قدیم خیلی مهم بوده است. انسان حیوان نیست، من میگویم در این نظریات پیشرفت که غربیها ارائه دادند و ما هم متاسفانه داریم به آن عمل میکنیم، پیشرفت معنوی و روحانی چه جایگاهی دارد؟ پیشرفت مبتنی بر اصل فضیلت و فضایل و کمالات نفس است، این دو با هم قابل جمع هست یا نه؟
سوال این است که الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت چه نسبتی با کمال معنوی دارد که غایت است؟ در دین غایت را کمال معنوی انسان میدانیم، آیا میتوانیم میان این دو پیشرفت، پیشرفت طولی و پیشرفت عرضی جمعی انجام دهیم؟
هدف الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت هم قاعدتا باید این باشد، یعنی موضوع اصلی و سوال این است که ما چگونه میتوانیم به این پرسش جواب دهیم که چگونه میتوان میان دین و دنیا جمع کرد؟
در پاسخ این سوال همه ادیان و متفکران میتوانند همفکری کنند و پاسخ دهند. این یک سوال مهم و فراموش شدهای است. اولا آیا پیشرفت به پیشرفت دنیوی، جسمی و مادی محدود میشود، اصلا دین و سنتهای الهی و فرهنگهای گذشته ما این را نمیپذیرد. این که بیاییم پیشرفت را فقط محدود به پیشرفت مادی کنیم پذیرفته نیست، بلکه پیشرفت باید چیزی باشد که با غایت وجودی و الهی انسان مطابقت داشته باشد.
به تعبیر شما پیشرفت مطلوب هم طولی و هم عرضی است، اما چگونه شده که بشر غربی از چند سده پیش تکبعدی و تکساحتی شده است؟
اکنون اغلب مردم پیشرفت را عرضی میبینند، اگر ما پیشرفت را عرضی ببینیم واقعا اسفبار است، نتایجی دارد که بتدریج ظاهر میشود. انسان با این نظریه پیشرفت، دچار چند عیب شده است؛ یکی جهل معنوی است که وجود انسان را به وجود و جنبههای مادی او محدود کرده و غایت الهی او فراموش شده است. حضور انسان در دنیا دارای غایتی است، برای عبث نیامده، غایت حضور انسان در دنیا که منظور ادیان است چیست؟ اگر بتوانیم قدری این را بیشتر بررسی کنیم بهتر میتوانیم این مباحث را تحلیل کنیم.
انسان دارای یک وجود الهی است، یعنی فقط میتوان وجود او را نامتناهی دانست و وجود خداوند برای مطلق آفریده شد. انسان برای عالم آفریده نشده است، عالم دون انسان است و برای انسان آفریده شده نه انسان برای عالم؛ انسان برای نامتناهی و خداوند است و نه چیزی کمتر از آن. نظریه پیشرفت غربی این است که انسان فقط برای عالم آفریده شده است. انسان سکولار به خدا و آخرت کاری ندارد و معتقد است همه چیز برای دنیاست، یعنی آخرت را رها کردند و فقط به این دنیا چسبیدند. نظریه پیشرفت غربی از نظر سیاسی، انسان را به عنوان وسیلهای برای کارها و مقاصد خودش در نظر میگیرد. استعمار، انسانکشی و... نتیجه همین طرز فکر است.
با همه این اوصاف، برخورد ما با نظریه پیشرفتی که اکنون در دنیا غالب است باید چگونه باشد، یعنی این که آیا باید کامل کنار گذاشته شود یا این که دست به گزینش بزنیم و بخشی از ابعاد آن را استفاده کنیم؟
به نظرم کتاب وحی الهی تکلیف ما را مشخص میکند، قرآن کتاب حکمت است البته ما آن را به عنوان کتاب حکمت نمیخوانیم. کلیدی که قرآن داده این است که همه چیز را برای بشر مسخر کرده است. خداوند عالم را مسخر ما قرار داده یعنی تسخیر عالم مانعی ندارد، هیچ موجودی نمیتواند عالم را تسخیر کند مگر انسان. خود این تسخیر عالم یک کمال است منتها تسخیری که الهی باشد و شیطانی نباشد. به قول امروزیها پایدار باشد، اما پیشرفت و تسخیر عالم امروز پایدار نیست. 2 قرن بیشتر طول نکشیده که این همه تخریب را به وجود آورده است، اگر همین طور ادامه پیدا کند به 3 قرن و 4 قرن نکشیده حیات روی زمین ناممکن میشود، آیا بشر پیشرفتی را میخواهد که به نابودی او منجر شود؟ مسلما نمیخواهد! بلکه میخواهد پیشرفت پایدار را داشته باشد. در پیشرفت پایدار فقط نباید عنصر مادی را در نظر گرفت مثل بشر گذشته عنصر معنوی هم باید مورد نظر قرار گیرد.
پیشرفت معنوی یا به تعبیر من پیشرفت طولی مانع میشود که انسان الگویی را ضابطه عمل خودش قرار دهد که پایدار نباشد، باید این را تابع حکمت الهی قرار دهیم و ببینیم حکمت چه اقتضایی میکند هرچه حکمت اقتضاء کرد. اگر شما در حال تصرف طبیعت باشید این موجب شود که ظلمی را به وجود بیاورد و این پیشرفتها مخالف حکمت است و شما به جایی خواهید رسید که با حکمت منافات و عدالت منافات داشته باشد، آیا باید چنین مسیری را طی کنیم؟
اگر انسان این الگوی پیشرفت را اختیار کند آیا به خودش و به حقیقت وجودی یا به کمال وجودی خودش وفادار است یا به خودش ظلم و تعدی کرده است؟
اعوانی: گمان میکنم این مساله که انسان برای چه هدفی خلق شده مهم است. بسیار مهم است، ما برای چه در این دنیا هستیم. اگر پاسخی برای این سوال داشته باشیم میتوانیم شیوه زیست خود را تنظیم کنیم
به نظر شما امکان این امر وجود دارد؟
بعضیها میگویند شدنی است و بعضیها میگویند شدنی نیست. اگر بنا به حکمت و عدل الهی باشد به این مفهوم پیشرفت و به این صورت باید یک دگرگونی کلی صورت گیرد نه به این صورت که ما میان این دو جمع کنیم. استدلال بنده این بود که این مسیر پیشرفت غربی با بقای بشر روی زمین منافات دارد.
در بحث تسخیری که شما از قرآن مثال زدید، آیا بشر مجاز به تسخیرنیست؟
تسخیر به معنای قرآنی مجاز است نه به معنای کنونی پیشرفت. تسخیر با پیشرفت به این معنا فرق دارد.
پس به نظر شما اصل تسخیر مجاز است. آیا از طریق همین تسخیر و پیشرفت نمیتوان به جایی رسید که خطرات و مشکلاتی که به وجود آمده ، حل شود؟
رسیدن به این مرحله فوقالعاده مشکل و خیلی ایدهآل است.
اکنون علوم جدید به منابع غیرفسیلی و استحصال از طبیعت بدون خسارت و... دست یافته تا حیات بشری به طور کل در معرض خطر قرار نگیرد. به نظر میآید این علوم میتواند در موضوعات دیگر هم توفیقاتی داشته باشد!
چنین چیزی امکانپذیر نیست. برای این که اینها یکسری از مسائل صرفا فیزیکی، کشفی و... نیست؛ صحبت از خود بشر است. به خود بشر نگاه کنید که مجموعهای از شهوات، امیال، آرزوها و... است. بشر امروز انسان کامل که نیست. علوم جدید این جنبه از وجود انسان را خیلی نادیده میگیرند. این چیزی که شما میگویید یک تربیت نفسانی دیگری میخواهد که تسخیر و امانت الهی را حفظ کند.
این که شما میفرمایید هم به طور کامل محقق شدنی نیست.
بله، درست، اما باید در این جهت باشد. پیشرفت به معنای جدید کلمه در این جهت الهی اصلا نیست مگر این که ما یک جهت دیگری به آن دهیم. آن جهت چیست؟ یک فرهنگ الهی دیگری است که باید نفس تربیت شود که امانت الهی را حفظ کند و تصرف شیطانی نکند و تسلط بر نفس داشته باشد و این مقدمات خیلی پیچیدهای میخواهد. حال این که این امر چگونه ممکن است شاید از این طریق ممکن باشد که کمال ایمان و فهم الهی است از هستی و از بشر و این که بشر ادعای اولوهیت نکند و خیال نکند که او کار خدا را میکند. بشر قدیم خود را در مقام خدایی نمیدید که هر کاری که دلش میخواهد، انجام دهد. همان طور که گفتم تصرف او یک تصرف الهی است و امانت الهی را حفظ میکرد و مبتنی بر حکمت بود.
این کار تربیت الهی و تربیت نفسانی میخواهد. وقتی شما در یک کلمه از نهجالبلاغه از زبان حضرت امیر(ع) میخوانید که فرمودند: «اگر تمام دنیا را به من بدهند تا از دهان موری دانهای را به ناحق بگیرم این کار را نمیکنم» این یک تربیت الهی است و واقعا این گونه است، یعنی تمام دنیا در مقابل آن حقیقت برای ایشان ارزشی نداشته است. در این جهانبینی هر چیزی حقی دارد، خود انسان و دیگری برای خودش حقی دارد و انسان از این حق تجاوز نمیکند و همه چیز در سر جای خود قرار دارد. این تصرف یک تصرف الهی است. بشر قدیم در این زمینه آگاهی داشته، بنابراین توانسته زمین را حفظ کند، ولی در دوره جدید که تحت تأثیر غرب است نظریه پیشرفت باعث شده بشر راه خود را گم کند و مسلما این الگوی پیشرفت با نظریات دینی سازگار نیست و به این صورت قابل قبول نیست.
در قدیم هم در فلسفه و هم در دین میگفتند انسان دو نوع تولد دارد؛ تولد اول تولد به جسم است و تولد دیگر، تولد به روح که ملاصدرا از زبان حضرت عیسی(ع) نقل کرد ایشان فرمودند شما به ملکوت آسمان نمیرسید مگر این که متولد شوید به دو تولد؛ یکی تولد جسم و یک تولد به روح. این تولد به روح ایمان است. پیشرفت همیشه در تولد اول معنا دارد، یعنی پیشرفت آن طور که در غرب است و هماهنگ با تولد ثانی روح و معنا نیست. اگر انسان به معنا متولد شود که از راه ایمان و حکمت الهی است راه خود را خود به خود پیدا میکند. حکمت خودش راه را نشان میدهد. راه حکمت راه کمال نفس و فضایل و راه معرفت است و دیدن همه چیز به نور و معرفت الهی است. اگر انسان زنده شود راه را پیدا میکند، یعنی میتوانیم و این در جامعه دینی لازم است. اگر نباشد جامعه دینی نیست. حیات ثانی، حیات معنوی و الهی است و خداوند راه را به او نشان میدهد که باید چه کار کند. خداوند انسان را مجاز به تسخیر کرده است، اگر آن تربیت و معنویت لازم را داشته باشد.
پایه دین فضیلت، فضائل و تقواست. کسی که متقی باشد دارای فرقان است. حق را از باطل تشخیص میدهد و با نور الهی میبیند. انسان مومن با نور ایمان، تقوا و فضائل میبیند و خداوند او را هدایت میکند.
آیا ما میتوانیم نظریه پیشرفت غربی را به طور کلی رد کنیم؟
من فکر میکنم ما نمیتوانیم نظریه پیشرفت را به طور کلی رد کنیم. اما آن کسی که نظریه پیشرفت مادی را تنها دیده مثل این است که انسان را تنها در یک ساحت رشد داده است، یعنی این که ما موضوع پیشرفت را بگیریم و همه چیز را رها کنیم. تاکید بر وجود دنیوی همان رشد یکجانبه است و نادیده گرفتن آن حقیقت الهی است. این یک خسران مبین است. باید انسان را در مجموع و در دید حکمت الهی مشاهده کرد. در وجود قرآنی (جمعی) او دید که تمام ابعاد وجود انسان مورد نظر قرار گرفته است، یعنی آن طور که خداوند، پیامبر یا قرآن، انسان را میبیند باید ببینیم که در آن دیدگاه پیشرفت چه معنایی دارد. وجود قرآنی جمعی انسانی که دارای ابعاد بسیار مختلف جسم و روح است و حکمت الهی و حکمت قرآنی همه ابعاد را در نظر میگیرد.
پیشرفت مانعی ندارد و خداوند این قدرت را به انسان داده است و تسخیر خیلی عظیم و فضیلت است. هیچ موجودی نمیتواند عالم را تسخیر کند غیر از انسان. انسان قوت تسخیر دارد، اما وقتی خداوند این قدرت تسخیر الهی را به انسان داد نباید ادعای اولوهیت کند و جای خداوند را بگیرد. خداوند این قدرت را به بشر داده است، اما انسان گاهی دچار غفلت میشود و اصل خود را مانند بشر جدید فراموش میکند و خود را به جای خدا نشانده است. این کار بشر جدید فرعونی است و باید از وجود فرعونی خارج شود و دوباره بنده خداوند شود.
به نظر بنده اگر بخواهیم نظریه پیشرفت را بگیریم و خسر فی الدنیا و الاخره نشویم، بهترین راه این است که نظریه پیشرفت را در چارچوب حکمت الهی و بیان وحیانی از دیدگاه حکمت آن گونه که انبیاء و اولیاء میفهمیدند مطرح کنیم نه این که آن را از قالب خارج کنیم. غرب هم این قالب را داشته، اما این حکمت را فراموش کرده و وجود را الهی نمیبیند، بلکه مادی میبیند و هر تصرفی را که میخواهد انجام میدهد، اما اگر ما میخواهیم پیشرفت را بومی کنیم مجاز به این کار نیستیم و باید همه اینها را در مفاهیم وحیانی و حکمت الهی ببینیم تا معلوم شود چه جایگاهی پیدا میکند.
به نظر شما آیا این مسیر تسخیری که در نظریه پیشرفت غربی بوده شیطانی است؟
بله، به معنایی بله! وقتی علم مادی شود، یعنی با علم جدید تمام مقدمات این کار آماده شده است. ممکن است کسی با اعتقاد شخصی خودش معتقد باشد، اما به طور کلی اگر تاریخ فلسفه جدید را نگاه کنید سیر آن به طرف استقلال عالم است. شما یک فلسفه قدیم میخوانید مثل ابن سینا. ابن سینا درباره عالم چه میگوید. میگوید عالم واجبالوجود نیست، بلکه عالم ممکن الوجود است یعنی بین اصل و فرع فرقی است. این خیلی مهم است یعنی بین حق و عالم فرقی هست. ممکن بودن یعنی این که هیچ اقتضائی وجود ندارد. اقتضای هیچ گونه کمال، نه وجود و نه عدم را دارد، یعنی قابل صرف است، یعنی قابل ماهیت است هر چه دارد از خداوند دارد، بنابراین با یک کلمه ابن سینا جایگاه عالم یعنی غیرحق را مشخص میکند، عالم واجب نیست یا به زبان وحیانی سخن بگوئیم. خداوند خالق و عالم مخلوق است. وقتی عالم را مخلوق در نظر بگیریم، خالق و مخلوق اینجا خیلی معنا دارد. همه ادیان عالم را قائم به ذات نمیبیند، بلکه مخلوق میداند و هر کمالی که دارد از غیر از اوست.
امروز بیشتر متفکران عالم را قائم به ذات میبینند مثل فرعون، چون روح انسان الهی است، بنابراین در انسان یک جنبه اولوهیت دارد. انسان گاهی مبدأ خود را فراموش و ادعای اولوهیت میکند. این در انسان خیلی قوی است چون اصل او الهی است و روحی الهی دارد. روح انسان همه صفات الهی را دارد. انسانی که مومن و حکیم است میداند اینها از خودش نیست، بلکه ممکن است از غیر به او داده شده باشد. این در همه ادیان و حکمتها وجود دارد.
طبیعتا تضمینی وجود ندارد که آحاد انسانی را به گونهای تربیت کرد که در این مسیر حرکت کنند تا نظریه پیشرفتی که مبتنی بر تربیت افراد است، محقق شود. از زوایه اجتماعی تکلیف چیست؟
اکنون جریانی پیش آمده که همه وارد این جریان شدند و راه برگشتی وجود ندارد مثل رودخانه عظیمی که همه با سرعت در آن در حال حرکت هستند. ما اکنون در حال بحثهای نظری هستیم، اما این که در عمل شدنی است یا نه یک مساله دیگر است. بشر امروز در جریان عظیمی افتاده است که همه در آن در حال پیشی گرفتن از همدیگر هستند برای این که سعادت را در این میدانند.
اکنون جلوی این جریان عظیم را نمیتوان گرفت، مگر این که به یک آگاهی رسید.
از جهت نظری آیا این امکان وجود دارد که این جریان تحول بدون این که به تکتک افراد رجوع کنیم، حاصل شود؟
افراد باید به سطحی از آگاهی برسند. بدون آگاهی و با زور و جبر نمیتوان این تحول را ایجاد کرد. با قوه قهریه اصلا چنین کاری امکان ندارد و بدتر میشود مگر تغییری با یک نوع آگاهی حقیقی همان کاری که پیامبران میکردند. بنابراین اگر کاری باید انجام شود ما باید مطمئن باشیم چیزی عنوان کنیم که خودش حق است. اگر حق نباشد و باطل باشد اصلا کاربرد ندارد یا خیلی خیلی گذراست. باید مطابق نفسالامر و حقایق باشد مثل کاری که پیامبران انجام دادند. پیامبر(ص) به مردم یک بینش الهی از شناخت نفس، مبدا هستی و عالم و اعتقاد حضور خداوند در همه جا و مقدس بودن همه چیز، توحید و علم حقیقی داد که مبتنی بر حقایق وجود بود که آگاهی مبتنی بر یک حکمت بسیار عمیق الهی به وجود آورد.
یعنی به نظر شما اکنون اشکال این است که آگاهیدهنده نیست؟ اگر این کار انجام شود بخش مهمی از مشکلات حل میشود؟
بله، آگاهیدهنده در سطح بالا وجود ندارد مثلا در یونان کسی مانند افلاطون و سقراط در مقابل سوفسطائیان به آگاهی دادن به مردم پرداختند و نظریاتی را مطرح کردند که بعد از 2500 سال نیز عده زیادی به آن روی میآورند و در بین حکمای مسیحی و حکمای اسلام طرفدار داشته است، چرا؟ برای این که حکمت او خیلی به واقعیت و نفسالامر نزدیک بود، بنابراین سوفسطائیان اگرچه تعدادشان خیلی زیاد بود، اما دوام نیاوردند. به نظرم تمام این مساله به این امر بر میگردد که کسی باید وجود داشته باشد تا به مردم آگاهی دهد مانند پیامبران که بالفعل و به حقایق رسیده باشد تا بتواند آگاهی دهد.
آگاهی الهی چگونه آگاهیای است؟
براساس این آگاهی انسان باید به حقایق توجه داشته باشد و سود و نفع در درجه دوم اهمیت قرار داشته باشد. حقایق یعنی این که عالم چیست اصل عالم چیست و به پرسشهای حقیقی عالم پاسخ داده شود نه این که اینها را نادیده بگیرد.
سید حسین امامی
جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: