قتل مشکوک پیرمرد در ساختمان 44

اولین ساعات صبح روز سه‌شنبه 5 آوریل بود. یک روز بارانی از روزهای زیبای بهاری. دل آسمان گرفته بود و باران تازه نم‌نم شروع به باریدن کرده بود. اندکی از 6 صبح گذشته بود که خبر مرگ مشکوک پیرمرد 76 ساله‌ای به نام جیمز داپی به مرکز فوریت‌های پلیسی اطلاع داده شد. این خبر را نادیا دوبر، پرستار جوان پیرمرد به پلیس اطلاع داد. نادیا با وحشت اعلام کرد که جیمز داپی که بسختی بیمار بوده با قطع شیلنگ سرم از بدنش و مصرف بیش از حد قرص جان سپرده یا در واقع خودکشی کرده است. با اعلام این خبر بلافاصله ماموران کلانتری در ساختمان 4 طبقه شماره 44 در خیابان ویت در منطقه مسکونی و قدیمی شاندا حضور یافته و با جسد پیرمرد بیچاره که روی تخت افتاده بود روبه‌رو شدند.
کد خبر: ۴۰۰۸۸۷

ساعت 8 صبح بود که کمیسر جان پولارد در جریان این حادثه قرار گرفت و با سرعت خود را به محل رساند.

منطقه شاندا که خیابان ویت یکی از خیابان‌های شلوغ آن بود، از مناطق قدیمی شهر محسوب می‌شد. اکثر ساختمان‌های این منطقه مسکونی به صورت آپارتمان‌های 4 یا 5 طبقه و بسیار قدیمی بودند.

ساختمان 44 در اواسط خیابان ویت قرار داشت. یک ساختمان قدیمی با نمای آجری که البته شکل زیبایی داشت. وقتی کمیسر خودرویش را مقابل ساختمان متوقف کرد بارش باران شدت بیشتری گرفته بود. با این که از روز قبل ابرسیاهی در آسمان لمیده بود، اما از باران خبری نبود تا این که از صبح زود با شروع بارش باران، هوا مطبوع و دلپذیر شده و حال و هوای بهار در شهر سایه افکنده بود.

کمیسر وقتی از خودرویش پیاده شد نگاهی زودگذر به ساختمان 4 طبقه 44 انداخت و از در کوچک ورودی، وارد ساختمان شد و با راهنمایی یکی از ماموران کلانتری به طبقه 4 که حادثه در آنجا اتفاق افتاده بود رفت. در جلوی آپارتمان یک مامور پلیس به دقت رفت و آمدها را کنترل می‌کرد. به محض ورود کمیسر به داخل آپارتمان نسبتا بزرگ پیرمرد که به وسایل قدیمی و البته قیمتی تزئین شده بود، سروان ریچارد ریس، معاون تحقیقات کلانتری منطقه، جلو آمد و پس از سلام و احوالپرسی گزارش داد: ساعت حدود 6 صبح بود که از مرکز به ما اطلاع دادند پیرمرد 76 ساله‌ای به نام جیمز داپی در داخل آپارتمانش به طرز مشکوکی جان سپرده است. ما بلافاصله موضوع را به گشتی‌ها اعلام کردیم. دقایقی بعد گشت شماره 3 کلانتری موضوع را تایید کرد. ما هم بلافاصله خود را به اینجا رسانده و موضوع را تحت بررسی قرار دادیم.

سروان افزود: پیرمرد به نام جیمز داپی، سرهنگ بازنشسته ارتش است. او 4 سال پیش همسرش را بر اثر سکته قلبی از دست داد و از آن به بعد تنها زندگی می‌کرد. پیرمرد 2 دختر دارد که جدا از او زندگی می‌کنند. یکی ا‌ز آنها در هوستون تگزاس است و دیگری در اینجا منزل دارد که گاهی به او سر می‌زند. مقتول وضع مالی خوبی داشته و علاوه بر دریافت حقوق بازنشستگی از سهامداران صرافی بزرگ سانتامورو است که بابت سهم خود ماهانه سود خوبی دریافت می‌کرد. بررسی‌های اولیه ما حکایت از آن دارد که وی با وجود این که وضع مالی خوبی داشته، اما بسیار خسیس بوده و بیشتر به جمع کردن پول توجه داشته نه خرج کردن. وی رفت و آمد زیادی نداشته و سرش به زندگی خودش گرم بوده، البته گاهی اوقات دوستان قدیمی‌اش در آپارتمان‌اش دور هم جمع می‌شدند، ضمن این که مدتی هم با زن جوانی به نام جینا رابطه داشته که البته از چند ماه پیش دیگر با وی دیده نشده است.

سروان ادامه داد: ظاهرا مقتول از 5 ماه پیش در بستر بیماری افتاده بود و از بیماری سرطان رنج می‌برد. وی‌تا 2 ماه پیش در بیمارستان بستری بود که با مساعدت‌شدن حالش و اصرار خودش به آپارتمانش برگشت و برای این که نمی‌توانست به تنهایی کارهایش را انجام دهد پرستاری به نام نادیا را به استخدام در آورد. جیمز داپی بعد از بیماری بشدت عصبی و تندخو شده بود و بیشتر اوقاتش را در آپارتمان می‌گذراند. ظاهرا از چند روز پیش بیماری او رو به وخامت می‌رود، اما حاضر نمی‌شود به بیمارستان برود. برای همین پزشکان در داخل آپارتمان به مداوای او پرداخته، وی را تحت مداوا قرار می‌دهند که نیمه‌های دیشب گویا او از شدت درد و رنج ناشی از بیماری با کشیدن سرنگ‌ها از بدنش زمینه مرگش را فراهم می‌کند. در واقع اقدام به خودکشی می‌کند تا از این بیماری رهایی یابد. البته او چندین قرص آرامبخش و قرص‌های مخصوص بیماری‌اش را یکجا مصرف می‌کند که این امر عامل دیگری برای مرگش می‌شود.

سروان ریس توضیح داد، ساعت حدود 6 صبح وقتی نادیا برای سرکشی به پیرمرد وارد اتاقش می‌شود مشاهده می‌کند که پیرمرد بدون حرکت روی تخت افتاده و تمامی سرنگ‌ها از بدنش جدا شده است.

وقتی مطمئن می‌شود که پیرمرد جان سپرده است سریعا ابتدا با پلیس تماس گرفته و سپس همسایه‌ها را از این موضوع مطلع می‌کند.

وی یادآور شد، هیچ‌کدام از همسایه‌ها مورد مشکوکی ندیده و هیچ‌گونه آثاری هم از بهم‌ریختگی در داخل آپارتمان مشاهده نشده است. کمیسر چند سوال از معاون کلانتری پرسید و آنگاه سراغ جسد پیرمرد که هیکلی تنومند داشت و بی‌حرکت روی تخت افتاده بود، رفت. چهره پیرمرد مثل گچ سفید بود، از دهانش کف بیرون زده و نگاهش به سقف دوخته شده بود. یک بلوز راه‌راه و یک پیژامه طوسی‌رنگ به‌تن داشت. در کنار تخت پیرمرد روی یک میز عسلی کوچک، بسته‌های قرص، یک مجله، عینک، قوطی نوشیدنی و لیوان خالی آب دیده می‌شد. در کنار دست پیرمرد شیلنگ و سوزن سرم رها شده و روی مچ دستش لکه‌های خون به وضوح جلب نظر می‌کرد.

ملحفه روی تخت جمع شده بود و گوشه ملحفه در میان دستان پیرمرد گره‌خورده بودند که این امر نشان می‌داد پیرمرد در لحظات پایانی عمرش درد شدیدی را تحمل کرده است. هیچ‌گونه آثاری از بهم‌ریختگی در داخل اتاق دیده نمی‌شد و همه چیز به ظاهر مرتب و منظم می‌‌رسید.

کمیسر به دقت به وارسی جسد پیرمرد پرداخت. هیچ‌گونه آثار خراش که دال بر درگیری باشد روی چهره دیده نمی‌شد.

کمیسر در وارسی از جسد پیرمرد متوجه شد که مدت زیادی از زمان مرگ می‌گذرد؛ حداقل 8ساعت. او پس از معاینه دقیق جسد به بازرسی داخل آپارتمان بزرگ و قدیمی پرداخت. آپارتمان 3 اتاق خواب داشت که با پرده‌های ضخیم پوشانده شده و چهره تاریکی داشت.

تقریبا تمامی وسایل داخل آپارتمان قدیمی بودند که البته بسیار تمیز و با دقت تزیین شده بود. هیچ کجای آپارتمان بی‌نظم دیده نمی‌شد. کمیسر پس از این که تمام زوایای آپارتمان را از نظر گذراند پای صحبت‌های نادیا پرستار قد بلند و درشت اندام مقتول نشست.نادیا که صدای زمختی داشت به کمیسر گفت: تقریبا 2 ماه می‌شود که در اینجا به عنوان پرستار آقای جیمز داپی خدمت می‌کنم. البته هم پرستار و هم مستخدم بودم. در تمام این مدت هم سعی کردم که واقعا به او خدمت کنم.

هر چه می‌گفت گوش می‌دادم و تلاشم این بود که به هر شکلی رضایت او را جلب کنم. البته آقای داپی واقعا یک پیرمرد عصبی، تندخو و در عین حال بد‌دهان بود. دائم بهانه می‌گرفت و فحش می‌داد. در طول این 2 ماه فقط 2 روز توانستم برای دیدن خانواده‌ام به مرخصی بروم. تازه وقتی هم برگشتم کلی مرا به باد فحش و ناسزا گرفت و تهدید به اخراج کرد. او حتی یک بار جلوی دختر بزرگش چنان تندخویی کرد که دخترش هم دلش به حالم سوخت. با این همه در طول این 2 ماه کاملا مراقبش بودم و تلاش کردم رضایتش را جلب کنم. سر وقت داروهایش را می‌دادم. غذای مورد علاقه‌اش را درست می‌کردم و در واقع هم برایش مستخدم بودم و هم پرستار.

وی ادامه داد: از چند روز پیش وضع مزاجی‌اش رو به وخامت گذاشت. با بدتر شدن حالش، اخلاق‌اش هم بدتر شد. فقط فحش و ناسزا می‌داد، اما من توجهی نمی‌کردم. بیچاره درد زیادی می‌کشید و کاری هم از دست هیچ کس ساخته نبود. حتی آمپول‌های مرفین هم دیگر اثری نداشت. هر روز دکترش او را ویزیت می‌کرد و دستور دارو می‌داد. اما دیگر هیچ دارویی جوابگوی بیماری سخت او نبود. 2روز بود که وضعش خیلی بد شده بود. از درد به خود می‌پیچید. بخصوص از دیروز وضعش خیلی رو به وخامت گذاشت. تا این که ساعت حدود 2 نیمه شب به زور قرص و آمپول به خواب رفت. وقتی مطمئن شدم خوابیده او را ترک کردم. شب سختی برایم بود. بخصوص رعد و برق در آسمان کلافه‌ام کرده بود. آنقدر با خودم کلنجار رفتم تا خوابم برد. ساعت 6صبح با زنگ ساعت از خواب پریدم.

موقع قرص دادن به آقا بود. خودم را به اتاق او رساندم. آقای جیمز بی‌حرکت روی تخت بود. فکر کردم هنوز خواب است، اما وقتی به او نزدیک شدم با آن لحظه وحشتناک روبه‌رو شدم. خودش را از درد بیماری رها کرده بود. او که به سختی از این بیماری ناعلاج رنج می‌برد با کشیدن سرنگ‌ها و خوردن قرص‌های آرام‌بخش به زندگی‌اش پایان داد.

نادیا ادامه داد: صحنه وحشتناکی بود. تا دقایقی تمام بدنم می‌لرزید. وقتی به خودم آمدم گوشی را برداشتم و با پلیس تماس گرفتم. بعد هم همسایه‌ها را خبر کردم و بعد به دخترش جینا زنگ زدم.

وی ادامه داد: این اواخر آقای داپی دلش می‌خواست از این وضع نجات پیدا کند. او دائم صحبت از مرگ می‌کرد و می‌گفت فقط مرگ مرا از این درد و رنج نجات می‌دهد و آخرش هم این سرنوشت را برای خودش رقم زد.

کمیسر نیم ساعتی از نادیا بازجویی کرد، آنگاه به سراغ جینا دختر بزرگ پیرمرد مقتول رفت.

جینا که بشدت ناراحت بود با صدای بغض‌آلودی در مورد پدرش گفت: با این که پدرم بسیار عصبی و تندخو بود، اما مرد بدی نبود. هیچ وقت کینه به دل نمی‌گرفت و خیلی روراست بود. تنها عیبش این بود که به زندگی علاقه داشت و دلش نمی‌خواست بمیرد. اما این بیماری او را بشدت از خود بیخود کرده بود و حالا هم که به چنین سرنوشت دردناکی دچار شد.

جینا توضیح داد: پیرمرد پول نقد و طلاهای زیادی در خانه داشت که نمی‌دانم آنها را چه کرده است. البته ما هیچ وقت از او نپرسیدیم. کمیسر پس از بازجویی از جینا از یکایک همسایه‌ها هم سوالاتی کرد. آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود یکبار دیگر به دقت مرور کرده سپس رو به سروان داپی گفت: پیرمرد خودکشی نکرده، بلکه به قتل رسیده است.

شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید مقتول خودکشی نکرده و از طرفی قاتل او کیست. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر داستان را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

‌حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها