در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سوختگی جلوی موهای کوتاهش که خبر از چرتی طولانی پای منقل میداد، لکههای قهوهای بزرگ روی پوست گچیاش، لاغری زیاد و زخمهای سرباز کرده دور دهانش و کبودیهای روی ساعدش همه فریاد میزدند که او، اهل همه جور مواد مخدر هست، هر چه برسد!
گشادی مردمک چشمهای زن، دودی که همزمان با باز کردن در از داخل خانه بیرون ریخته بود خشم بینهایت زن و لرزش محسوس اندامش ثابت میکرد درست پیش از آمدن ما مشغول مصرف مواد مخدر بوده است. پرونده را در راه خوانده بودم، فهمیده بودم زن، پسرک یازده سالهای به نام علی دارد که مجبورش میکند برایش مواد مخدر بخرد، شوهر سابقش به جرم قاچاق مواد مخدر و اعتیاد زندان است و شوهر جدیدش هم قاچاقچی حرفهای است اما وظیفه تامین مواد مخدر زن، روی دوش پسرک بود.
مددکار گفت «ما شنیدهایم تو دوباره از علی برای خرید مواد استفاده میکنی. ما فکر میکنیم علی اینجا خوشبخت نیست. الان خانه است؟» و در ادامه حرفش خواست سرک بکشد داخل خانه اما زن مانع شد جلوتر برود. همان وقت پسرک لاغر اندام بیخبر از همه جا سوار دوچرخه کهنه و کوچکی از راه رسید. چشمم که به چشمهای آبی درشتش افتاد، ناخودآگاه از آن همه شادی و شیطنت کودکانه که در آن آبی روشن موج میزد و آدم را یاد خاطرههای خوب میانداخت، لبخند روی لبم نشست، پسرک هم با لبخندی شیرین و کوتاه جوابم را داد که ناگهان زن یقه عرقگیر کهنهاش را چنگ انداخت و او را کشید طرف خودش.
قبل از آنکه بتوانیم واکنشی نشان بدهیم زن به شانههای پسرک چنگ زد و تند و بیامان و به شدت تکانش داد. آبی چشمهای علی در آن تکانهای تند دیگر پیدا نبود. پسرک دیگر نمیخندید. بغض کرده بود. زن فریاد میزد «به اینها بگو خوشبختی! به اینها بگو! بگو با من و بابات خوشبختی!» پسرک به گریه افتاد اما حرف نمیزد.
زن ناگهان در خیزی تند پسرک را همراه خودش تو کشید و در را پشت سرش به هم کوبید. تا چند لحظه، من و مددکار و روانشناس متحیر و بیحرکت ایستاده بودیم و وحشتزده به هم نگاه میکردیم. از ذهنم گذشت که آنها هم لابد حالا توی دلشان به قانون لعنت میفرستند، به قانونی که هنوز نمیتوانست دستشان را باز بگذارد تا بلافاصله وارد خانه شوند و پسرک را از دستهای لاغر و قوی زن بیرون بکشند، به قانونی که وادارشان میکرد پشت در بایستند و باز زنگ بزنند و به زن التماس کنند در را باز کند.
چند دقیقه بعد علی، ترسان پنجره طبقه دوم را باز کرد و از آن دولا شد تا ما را دوباره ببیند که باز دستهای قوی زن او را تو کشیدند. همسایهها در بازدیدهای قبلی مددکارها از آن خانه گفته بودند که زن، سگی ولگرد را برای ترساندن غریبهها به خانه آورده است و در طبقه بالای همان آپارتمان کهنه ماکارونی شکل با طناب بسته است.
علی هم همانجا زندانی شده بود، همانجا، کنار سگ بیتاب و دیوانهای که همسایهها میگفتند زن گاهی وقتها اگر خماری حوصلهاش را سر میبرد کتکش میزد و زوزههای حیوان کوچه را شلوغ میکرد. چند دقیقهای پشت در ایستادیم و بعد بیآنکه نتیجهای گرفته باشیم، راه افتادیم سمت خودروی اورژانس اجتماعی. مددکار و روانشناس دلداریام میدادند که دوباره میآیند و اگر زن نگذارد با علی حرف بزنند حکم قضایی میگیرند و با نیروی انتظامی وارد خانه میشوند اما چه کسی میتوانست مطمئن باشد تا برگشتن آنها و گرفتن حکم، علی زنده میماند؟
خودرو که راه افتاد، به پشت سرم نگاه کردم، جایی در قعر کوچه پس کوچههایی که پیاده گز کرده بودیم، علی پسرک چشم آبی گریان، در طبقه دوم خانهای نمور، با تنی کوفته و دردناک، محبوس شده بود و نمیدانستم هنوز به خاطر دیر اعتراف کردن به خوشبختی کتک میخورد یا رختهای خیس از عرقش را عوض کرده است و راهی شده برای خرید دو سه سوت کراک یا چند لول تریاک.
این روزها که شرح شکنجههای هانیه 8 ساله، به دست ناپدری معتادش ورد زبان رسانهها شده است، هر بار، هر خبری از هانیه میبینم یاد چشمهای آبی علی میافتم در آن محله بینام با چشمهایی که آن روز، رنگ آبیشان، در تکانهای تند جثه نحیف صاحبشان، گم و پیدا میشد و بعد ناامیدانه به این نتیجه میرسم، بچههایی که شکنجه میشوند کم نیستند با بچههایی که کبود میشوند، درد میکشند، بچههایی که کتک میخورند و استخوانهای نازکشان ترک برمیدارند، کم نیستند. این تفاوت که بعضی از آنها، پوست کلفتتر از آنند که کارشان به بیمارستان بکشد و به این ترتیب یا بدون بیمارستان رفتن، در جریان کتکهای روزانه، ناگهان میمیرند یا در نبود حامیانی که نجاتشان بدهند، با همان کتکها، بزرگ میشوند، قد میکشند و پدر و مادرهایی میشوند درست مثل پدر و مادرهای خودشان.
نمیدانم علی سرنوشتی مثل هانیه خواهد داشت یا از دسته همان پوست کلفتهاست و تقدیر میخواهد او زیر ضربههای قوی دستهای زن، بزرگ شود و روزی خردهفروشی را کنار بگذارد و بشود یک قاچاقچی حرفهای؛ یک قاچاقچی حرفهای با چشمهای آبی که دیگر روشن نیستند و دستهایی که مثل دستهای مادرش قوی، بیرحم و سنگینند.
مریم یوشیزاده / گروه جامعه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: