گفتگو با سپوژمی زریاب، نویسنده افغان

سپوژمی زریاب در سال 1949 در کابل به دنیا آمد و در خانواده ای نوگرا و فرهیخته بزرگ شد. پدرش عتیقه فروش بود. او دخترانش را تشویق به درس خواندن می کرد.
کد خبر: ۳۹۴۴۲

مایکل باری محقق ادبیات فارسی سپوژمی زریاب را این گونه توصیف می کند: «یادم می آید سال 1970 در یک میهمانی در شهر کابل ، او با عمه اش آمده بود، هر دو خوش لباس و خندان بودند.»
زریاب در رفتار وحشی گرایانه طالبان هیچ نشانه ای از مذهبی که با آن بزرگ شده نمی یافت. او می گوید: «آنها مرد را برتر از زن می دانستند، با زن خصومت داشتند و او را تحقیر می کردند.»


کابل پایتخت افغانستان ، زمانی شهری غمگین و وحشت زده شده بود؛ اما شما در گذشته شاهد چهره دیگری از آن بودید...
بله ، من خوش اقبال بودم که سالهایی را در آنجا زندگی کنم ؛ مخصوصا که آن سالها کشورم تازه داشت از طعم دمکراسی لذت می برد، تجدد یافته بود و در تمام زمینه ها اصلاحات حکمفرما بود و با سیستم ارباب رعیتی که هنوز در برخی مناطق رایج بود، می جنگید.
از سال 1954 دیگر محدودیت زیادی برای زنان وجود نداشت. آنها آزادانه در شهر رفت وآمد می کردند و خیلی زود در تمام موقعیت های اجتماعی مانند دکتر، نماینده مجلس ، نظامی ، چترباز، راننده اتوبوس و غیره خود را نشان دادند.
نسبت درصد مشارکت آنها شاید زیاد نبود، ولی تنوع فعالیت آنها بسیار وسیع بود. دانشگاه ها مختلط بود و اولین مدارس ابتدایی که دختران و پسران را با هم می پذیرفتند رو به ظهور بود.
afghan2.jpg

در شهر کابل همه جور کتابی از تمام نقاط دنیا ترجمه شده به فارسی یافت می شد. ما آزادانه زندگی می کردیم و در حال پیشرفت بودیم.
می توانستیم دور هم جمع شویم ، افکار خود را بیان کنیم و حزب و دسته تشکیل دهیم... پس از پشت سرگذاشتن دوره ای طولانی و پرتلاطم ، افغانستان به یک ثبات سیاسی و اجتماعی رسیده بود؛ اما این آرزوی بزرگ پس از مدت کوتاهی در سال 1973 با کودتای داوود ناگهان تمام شد.
این کودتا زمینه را برای به قدرت رسیدن کمونیست ها و سپس ارتش سرخ فراهم کرد.

کتاب «چکمه های جنون» شما تهاجم شوروی را روایت می کند.
راوی کتاب من زنی در آستانه مرگ است که در زمان رسیدن تانکها در یک روستا به سر می برد. تمام فکر و خیال او بسته نگه داشتن در خانه است ، ولی سربازان آن را می شکنند و وارد خانه می شوند.
این برای من تصویر تجاوز کامل به یک کشور است. دختر جوان که از ناحیه سر آسیب دیده ، دچار توهم می شود و هذیان می گوید: او در ذهن خود تمام کشور را زیرپا می گذارد.
در تاکستان به جای خوشه انگور دست ، پا و سر می بیند و فکر می کند از گاوها به جای شیر، خون دوشیده می شود. در شهر، به گروهی بچه نزدیک می شود، ولی آنها هم چکمه های بزرگ کثیف به پا دارند.
چشمهایشان به گوی های سنگی تبدیل شده و بدون احساس و غیرانسانی هستند. این نشانه جوانی از دست رفته است ؛ جوانی که به ابزاری برای جنگ تبدیل شده است.

در یکی دیگر از کتابهایتان ، «کارت شناسایی» سرنوشت نوجوانی را تعریف می کنید که مادرش از ترس این که او را به زور در ارتش نام نویسی کنند، پنهانش می کند.
بله ، این داستان سمبل تقدیر ملتی است که جنگی کاملا ساختگی بر آن تحمیل شده است. 2 ابرقدرت یعنی امریکا و روسیه مکان مناسبی را برای پیش بردن جنگی سرد پیدا کرده بودند و افغان ها قربانی این نبرد بودند و 2 ابرقدرت از اعتقادات و خشم آنها در مقابل اشغالگران سوءاستفاده کردند.
آنها تبدیل به ابزاری برای ایدئولوژی شدند که هیچ ربطی به منافع کشورشان نداشت. این جنگ برادر با برادر ادامه می یابد و ابعاد دیگری مانند جنگ قومی و زبان شناسی به خود می گیرد.

اما آیا افغان ها نمی توانستند راه دیگری غیر از پذیرفتن یکی از دو گروه انتخاب کنند؛
متاسفانه فقط این دو قطب وجود داشت ، ولی بیشتر مردم یعنی آن دسته ای که سکوت کرده بودند، هیچیک از دسته ها را نپذیرفته بودند. خانواده من هم جزو آن دسته بود.
برای این دسته ، کشتن دو طرف وحشتناک بود؛ به این دلیل که دو طرف افغانی بودند و باید بدانیم یک ملت مانند یک دیوار است و هر آجری که بیفتد، دیوار کم کم فرو می ریزد.

به عنوان یک نویسنده چگونه زمان رژیم شوروی زندگی کردید؛
رژیم جدید واردات و ترجمه همه کتابهای خارجی را ممنوع کرده و حتی آثار کلاسیک فارسی زبان را سانسور کرده بود.
فقط کتابهای روسی که به وسیله تاجیک ها به فارسی ترجمه شده بودند، در قسمت کتابهای خارجی کتابخانه ها یافت می شد.
خواندن این کتابها به انسان این حس را می داد که به وسیله ماشین نوشته شده اند و نه به وسیله انسان.
با این حال آثار قابل توجهی می یافتیم. منظورم آثار چنگیز آیتماتف است. نمی توانستم باور کنم وسط قرقیزستان و تحت سلطه چنین رژیمی نویسنده ای در این سطح وجود داشته باشد.
کتاب روزی یک کشتی سفید (پاریس ، نشر اسکاند - روزگار معاصر،1971)مرا به تحسین واداشت.
این کتاب با گفتن هیچ ، تمام ناگفته ها را بیان می کند. از آن پس آیتماتف به نظر من پرتو امیدی به حساب می آمد.
در چنین وضعیتی نویسنده باید راههای ادبی پیدا کند، تا بتواند پیام خود رابه مخاطب منتقل کند. خوشبختانه ماموران سانسور زیاد وارد نبودند و چیز زیادی از ادبیات نمی دانستند. اتحادیه نویسندگان افغانی که در نشر کتاب فعال بود و بودجه هنگفتی در اختیار داشت ، آثار شاعرها و رمان نویسان بسیاری را به چاپ رساند.

زمان عقب نشینی (خروج شوروی) چه آینده ای را برای کشور خود پیش بینی می کردید؛
در بعضی موقعیت های تاریخی هیچ چیزی را نمی شود پیش بینی کرد. بعد از وقایعی که پس از 1973 به وقوع پیوست ، هنوز هم وقایع غافلگیرکننده تری در انتظار ما بود.
هر چیزی امکان داشت اتفاق بیفتد و هیچ چیز قابل پیش بینی نبود. مطمئنا در آن زمان ما می توانستیم خیلی زود تصمیمات صحیح و عاقلانه تری بگیریم ، تا از فاجعه جلوگیری کنیم ، ولی ما تمام آن موقعیت ها را از دست دادیم.
بعد گرفتار طالبان شدیم. آنها هیچ چیز از افغانستان نمی دانستند و از کودکی در مدارس ویژه ای در پاکستان تحت تعلیم قرار گرفته بودند و فقط جنون نابود کردن داشتند و می خواستند همه چیز را نابود کنند.
من از کسی شنیدم تمام تاکستان ها را به آتش کشیده و درختان پسته را از ریشه کنده بودند. پسته یکی از محصولات اصلی صادرات افغانستان محسوب می شد.
afghan4.jpg

تمام کارهای طالبان به سوی هدفی مشخص پیش می رفت: وابسته شدن کامل کشور، نبود کشاورزی ، سیستم آبیاری و اقتصاد مساوی است با کشوری کاملا ویران.
در زمان شوروی تانکها حاکم بودند و در زمان طالبان آتش طالبان بود که ما سیاست افراطی را تجربه کردیم و بعد نوبت مذهب افراطی طالبان بود که هر افراط و تعصبی ، هر گونه که باشد، به نوعی نادانی و بی خردی ختم می شود.

شما در سال 1991 به فرانسه مهاجرت کردید؛ یعنی تمام دوران رژیم شوروی را تجربه کردید، ولی قبل از به قدرت رسیدن طالبان کشورتان را ترک کردید. چرا؛
نمی خواستم کشورم را ترک کنم ، ولی وضعیت در کابل خیلی خطرناک شده بود و به دلیل بمباران های پی درپی مدرسه ها بسته شدند. در آن زمان 2 دختر 7 و 11 ساله داشتم (حالا 3 دختر دارم) می خواستم برای مدتی آنها در امان باشند.
پس در شهر مونپلیه اقامت گزیدیم ، ولی قصد نداشتیم آنجا بمانیم. حتی شهامت نداشتیم اقدامات لازم را برای پناهنده شدن انجام بدهیم و پاسپورتمان را پس بفرستیم. چند دفعه با مدارکم به اداره پست رفتم ، ولی آنها را نفرستادم.
ولی وقتی در سال 1994 شوهرم به ما ملحق شد، فهمیدم تمام پلها را پشت سرم خراب کرده ام. من باید با این باور زندگی می کردم که دیگر میهن ، شهر و خانه ام را نخواهم دید.

بعد هیچ تماسی با افغانستان داشتید؛
ما دوستانی داشتیم که همه رفته اند. خانواده من هم همین طور. ما تا آنجایی که می توانستیم در کشورمان ماندیم. من همیشه می گویم همه چیز را می توان جایگزین کرد، ولی میهن را هیچ وقت نمی توان.
امروز پدر و مادر، برادرها و خواهرهایم همگی در خارج از کشورمان زندگی می کنیم.

آیا ارتباطی بین گروههای مختلف افغانی در خارج از کشور وجود دارد؛
انجمن ها، روزنامه ها و مجلاتی وجود دارد، ولی حفظ این گونه روابط بسیار دشوار است. از یک طرف مهاجران از نظر اقتصادی قادر نیستند تماسهای دایمی خودشان را تضمین کنند و از طرف دیگر افغان ها دوری از وطن را زیاد تجربه نکرده بودند.
مهاجرت افغان ها قبل از دوره شوروی وجود نداشت. مردمان ما خیلی به خاک و خانواده شان وابسته هستند، ولی امروزه در اروپا، امریکا، کانادا، استرالیا و آسیا پراکنده شده اند.
بیشتر پناهندگان زبان کشوری را که در آن زندگی می کنند نمی دانند و برای این که خود را تطبیق بدهند، پنج شش سال وقت لازم است.
ضربه خیلی سختی است ، وقتی انسان مجبور باشد یک سرپناه در محلی غیر از کشور خودش پیدا کند، تقریبا 20 سال جنگ دوام آورد، یک نسل از دست رفت نتیجه این جنگ 6 میلیون پناهنده افغانی بود.
این رقم وحشتناک است! پخش کردن یک ملت در عالم مطمئن ترین راه برای نابود کردن آنهاست.

من فکر می کنم تنها دلمشغولی یک افغانی امروزه فراموشی کابوسی است که 20سال مردم ما با آن روبه رو بودند

چه آینده ای برای افغانستان می توان پیش بینی کرد؛
قبلا هم گفته ام ، پس از سال 1973 همه چیز غیرقابل پیش بینی شده ، حالا هم همان طور است. هیچ اتفاقی را نمی شود پیش بینی کرد، ولی هنوز امید هست.
شاید راه حل دست شاه ظهیر باشد. شاه قبلی تنها شخصی است که هنوز هم مورد اعتماد همه قومها و افغان هاست ، ولی باید سریع عمل کرد.
وقت می گذرد. کشور من در حال از دست دادن یک نسل است ، به این دلیل که بچه ها به مدرسه و آموزش دسترسی ندارند.
همه ما می دانیم که این یک حق بنیادی و اساسی برای همه بچه های دنیاست.

چرا برای دختربچه های افغانی این حق مسلم یک رویای غیرممکن به نظر می رسد؛
وضعیت پسرها هم بهتر نیست. به دلیل نبود معلم ، مدیر و امکانات ، مدارس در حد مهد کودک تقلیل یافته اند، ولی رفاه هم در آنجا وجود ندارد.

با این حال ، مردم برای تضمین حداقل آموزش خودشان بیکار ننشستند.
بله ، در گذشته در کابل مدارس مخفیانه وجود داشت.
این مادرها بودند که در خانه به دخترانشان درس می دادند. تقریبا یک نوع مقاومت محسوب می شود. خیلی باید شهامت می داشتند، چون این کار غیرقانونی به حساب می آمد.
رژیم با هر گونه فعالیت غیرقانونی بسختی برخورد می کرد. فقط کافی بود یک نفر، هر کسی که باشد به یک زن اتهام گناه کبیره بزند، حتی اگر مدرکی نبود، آن زن سنگسار می شد!

مردان ، شوهران یا پسران آنها چه عکس العملی نسبت به این گونه مجازات ها نشان می دادند؛
طالبان تقریبا 90 درصد کشور را تحت نفوذ خود داشت.
گزارش های عفو بین الملل و هیات حقوق بشر سازمان ملل متحد را بخوانید. آنها هم همین جنایات را بازگو می کنند.
علاوه بر اقلیت نژادی که جابه جا شده و مورد شکنجه و عذاب قرار گرفته ، تمام مردم افغانستان در معرض تهدید مجازات ها و همه جور تنبیه و اهانت قرار داشتند.
بیشتر مردمی که در کابل ماندند، آنهایی بودند که امکانات فرار نداشتند. پس برای زنده ماندن مجبور بودند از قوانین اطاعت کنند؛ قوانینی که به طور غیرقابل تصوری احمقانه بود.
برای من تعریف کرده اند یک افغانی که در پاکستان زندگی می کرده فوت می کند. در وصیتنامه او قید شده بود آرزو داشته در کابل دفن شود. خانواده اش تصمیم می گیرند جسدش را در یک تابوت تا پایتخت حمل کنند.
وقتی به خاک افغانستان می رسند، طالبان مشایعه کنندگان را متوقف می کند و به دلیل مسائل امنیتی می خواهند داخل تابوت را ببینند.
آنها جسد مرد را می بینند، اما چون آن مرد ریش نداشته (در پاکستان برعکس افغانستان داشتن ریش اختیاری است) آنها 80 ضربه شلاق به جسد آن مرد می زنند. این یعنی دیوانگی محض!

ما در چند کشور جهان شاهد ازدیاد افراط در مذهب هستیم. چرا این افراطگرایی به وجود آمده است؛
فکر می کنم 2 عامل اصلی که در ازدیاد افراطگرایی مذهبی سهیم هستند بی سوادی و جهالت است. این دو عامل باعث عدم درک یا اشتباه فهمیدن کامل دین می شود.
به این بی کفایتی تضاد بین نسلها و فاصله زیاد بین محیط روستایی و شهری افزوده می شوند. نباید فراموش کرد اغلب اعضای این جنبشها به محیط روستایی تعلق دارند و به طور کلی به هرگونه تجددگرایی و آزادی با چشم بدبینی نگاه می کنند و آن را گونه ای تهدید به حساب می آورند.
به علاوه چند سالی است جهانی سازی و گونه های دیگر پیشرفت که به نفع اقتصاد و سیاست کشورهای بزرگ صنعتی است ، با سرعت سرسام آوری به این کشورها تحمیل شده است.
شاید تمامیت خواهان به وحشت افتاده اند و برای تضمین حیات یا زنده ماندن سعی می کنند فعالیت های خود را تقویت کنند. به هر حال ازدیاد این افراطگرایی به دین صدمه می زند.
به این دلیل که چهره غلطی از دین را به نمایش می گذارد.

وحشت از جنگ منبع الهام اغلب داستان های شماست. امروزه دلمشغولی های شما چیست؛
قبل از این که نویسنده باشم افغانی هستم. من فکر می کنم تنها دلمشغولی یک افغانی امروزه فراموشی کابوسی است که 20 سال مردم ما با آن روبه رو بودند.
قبل از به قدرت رسیدن طالبان 40 درصد معلمان زن بودند. این نشاندهنده سطح فکری آنها بود.
آنها از جامعه طرد شدند. وضعیت جسمانی ، فکری و روانی آنها نگران کننده بود و حق مراجعه کردن به پزشک مرد را نداشتند.
بدتر از آن تعدادی از آنها به عنوان کالا به پاکستان قاچاق می شدند. هیچ وقت در گذشته زنان کشورم این گونه تحقیر نشده بودند و هیچ وقت افغانستان این گونه پسروی نداشته است.
از کشورم چه مانده است؛ زمینی نابود شده ، پوشیده از مین ، با هزاران بیوه ، یتیم و معلول. زمینی که از جنگ ، سرما، خشکسالی و قحطی نابود شده است. میلیون ها آواره که اغلب آنها در اردوگاه های مرزی در وضعیت غیرانسانی و بدون هیچ گونه وسایلی برای امرار معاش زندگی می کنند.
آنچه می نویسم و خواهم نوشت ، غیر از این موضوع نمی تواند باشد.

مترجم: همایون ربیع زاده
منبع: unesco.org

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها