سالار تا کلاس دوم دبستان درس خوانده و بعد از آن فقط کار کرده است. او در تمام این سالها فقط به بچههایی که به مدرسه میرفتند نگاه میکرد.
او در مورد زندگیاش میگوید: هر وقت که به پدرم یا مادرم نگاه میکردم آنها را یا در حالت نشئهشدن میدیدم یا در حالت خماری. هیچ وقت نفهمیدم عشق مادرانه و پدرانه یعنی چه. شرایط سختی را پشت سر میگذاشتم و نمیدانستم که باید چطور جای خالی آنها را برای خودم پر کنم. ما 4 خواهر و برادر بودیم همه قد و نیم قد. من بچه سوم خانواده بودم. وقتی که خیلی کوچک بودیم پدرم ما را برای دست فروشی به میادین شهر میبرد و آخر شب به دنبالمان میآمد. ما فرزندان درآمدزایی برای او بودیم و نه تنها پدرم خرجی برای ما نمیکرد بلکه از طریق ما پول هم در میآورد.3 سال قبل پدرم در یکی از این نشئهشدنها و خماریها فوت کرد . بعد از آن خودمان مثل آدم آهنی که کارش را یاد گرفته باشد سر کار میرفتیم.
من به اندازهای که بتوانم بخوانم به مدرسه رفته بودم. پدرم اعتقاد داشت که ما نباید به مدرسه برویم چون مدرسه چندان فایدهای ندارد. بعد از پدرم پول را به مادرم میدادیم تا او خرج کند. مادرم میگفت آن را خرج خانه میکند اما من میدانستم که بیشتر این پول خرج اعتیاد مادرم میشد.
سالار میگوید هیچوقت محبت مادرش را احساس نکرده است اما او را همیشه دوست داشته: مادرم زن بداخلاقی است و همیشه با ما دعوا میکند و هیچ وقت از روی محبت دستی به سرمان نمیکشد. من هیچوقت آغوش مادرم را احساس نکردم و همیشه آرزو داشتم یک روز که به خانه میآیم مادرم برایمان غذا درست کرده باشد. او همیشه به یکی از خواهرانم میگفت کارها را بکند. از زندگی با او خسته شده بودم اما چون مادرم بود دوستش داشتم و نمیتوانستم ترکش کنم. ما بچهها همگی کار میکردیم از آدامس و شکلات گرفته تا فروش سیدیهای موسیقی. با همکاری هم نداشتیم و هیچوقت دعوایی بین ما به وجود نیامد. البته ما نمیتوانستیم زیاد کنار هم باشیم هر روز صبح سرکار میرفتیم و شب که به خانه میآمدیم گاهی حتی نمیتوانستیم شام بخوریم و از فرط خستگی خوابمان میبرد.
این زندگی نکبت بار همیشه با ما بود اما نمیدانم چرا هیچکداممان نمیتوانستیم خانه را ترک کنیم.
افکار پریشان حداقل به ذهنم من میآمد و چندین بار حتی تصمیم گرفتم برای اینکه خودم را خلاص کنم سم بخورم و خودم را بکشم اما نمیتوانستم این کار را بکنم. میترسیدم و دلم برای 2 خواهر و یک برادر دیگرم میسوخت.
او از خاطرات تلخی که با مادرش دارد میگوید: یک شب به خانه رفتم و دیدم مادرم روی زمین افتاده و خواهرانم بالای سر او گریه میکنند. بلافاصله با اورژانس تماس گرفتم و آنها را خبر کردم.
مادرم به خاطر مصرف زیاد مواد دچار شوک شده بود و در حالت کما بود. اورژانس مادرم را به بیمارستان برد و او یک ماه بستری شد و من در تمام این مدت هر روز به او سر میزدم. خودم نمیدانم چرا این کار را میکردم اما میدانم که خیلی دلم برایش تنگ میشد. وقتی مادرم مرخص شد مواد را ترک کرده بود و زنی سالم بود اما بعد از مدتی دوباره به سمت مواد رفت و این اولین بار بود که بین من و مادرم اختلاف به وجود آمد. من آن روز که فهمیدم مادرم دوباره به سمت مواد رفته با او دعوا کردم و از خانه بیرون آمدم. داشتم دست فروشی میکردم اما همه فکرم پیش مادرم و زندگی پراز دردم بود که یکدفعه جوانی با موتور به من زد. چیزی نشد و من بلند شدم. یکدفعه مرد جوان عصبانی شد و به من حمله کرد. من هم با مشت به بینی او کوبیدم و به زمین انداختمش. در زندگی پر از بدبختی من فقط همین کم بود که بازداشت شوم که حالا گرفتار آن شدهام. امیدوارم که بتوانم از این بدبختی بیرون بیایم چرا که واقعا تحملش را ندارم.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم