بهار یعنی ایمان دوباره زمین

از صبح روزی که قرار مصاحبه‌‌گذاشتم برف بارید و من می‌خواستم از بهار و اتمام نخوت روزهای سنگین زمستان با عرفان نظرآهاری صحبت کنم و این برف فضای فکری‌ام را داشت تغییر می‌داد. طبقه سوم خانه‌اش را که پشت‌سر گذاشتم شمعی روشن با گلدان‌های کوچک سبز من را از تاثیرپذیری تغییر ناگهانی آب و هوا دور کرد. شاید خیلی‌ها دوست داشته باشند که محل زندگی‌شان را با وسایل دست‌ساز هنری، با رنگ زیبای فیروزه‌ای و تزئینات کاملا سنتی چه ایرانی و چه کشورهای شرقی آرایش دهند. خانه عرفان رویای تحقق یافته چنین انسان‌هایی است. این بهترین توصیفی است که می‌توانم از آن داشته باشم.
کد خبر: ۳۹۱۸۴۰

می‌توانم اینجا از موفقیت‌های عرفان نظرآهاری ، شاعر بنام کودک و نوجوان، مدرس دانشگاه ، جوانی که امسال‌ به قول خودش سال زبان‌های دیگر کتاب‌هایش بوده، اطلاعات دقیق و زیادی بنویسم، اما ترجیح می‌دهم سراغ حرف‌هایمان از بهار بروم. سر صحبت را با این سوال باز کردم که شما هم در نوشته‌هایتان از بهار می‌نویسید؟ و آرام، ‌انگار که دنیایش تغییر کرده باشد از بهاری گفت که از نظر او پنهان‌ترین و آشکارترین اتفاق است: «نوشته‌های بهاری من کم نیست. چون بهار فرصتی است که با آن جور دیگر دیدن را تمرین می‌کنم. اگر آدم‌ها درها و پنجره‌ها را ببندند و بخواهند در برابر چیزی به اسم بهار مقاومت کنند باز هم بهار از لای درز پنجره‌ها و دیوارها وارد می‌شود و یک پیام اساسی دارد و آن شکفتن و تغییر است. حتی اگر به تقویم نگاه نکنیم و روزهای گذشته و باقیمانده را حساب نکنیم، باز هم الفبای سبز شدن از دیوار طبیعت می‌تراود و ما هزاره‌هاست که به معلم بهار احترام می‌گذاریم و نو شدن را مشق می‌کنیم.»

به احساس مشترکم با او فکر می‌کنم که این روزها وجودم چیزی نو از من می‌طلبد و نمی‌توانم برای خرید وارد مغازه‌ای شوم، به این که حتی اگر پرده اتاقم را کشیده‌ام حس می‌کنم در جایی عمیق‌تر خبرهای مهمی است. عرفان می‌گوید: «درخت‌ها، لاک‌پشت‌هایی که 6 ماه زیر خاک خوابیده‌اند این اتفاق را می‌فهمند‌ بدون آن که تقویمی داشته باشند و سبزه‌های نورس آمده‌اند تا دین خود را به هستی ادا کنند. سهم آن شکوفه کوچک، باز شدن است و سهم آن لاک‌پشت، بیرون آمدن از خواب زمستانی. ما باید شجاعت دور انداختن خود کهنه‌مان را داشته باشیم. اگر درخت گیلاس شجاعت هرس شدن را نداشته باشد برای سال بعد نمی‌تواند شاخه‌ها و شکوفه‌های جدید به دست بیاورد. ما برای به دست آوردن هر چیز تازه‌ای باید شجاعت از دست دادن کهنه‌هایمان را داشته باشیم. ما نیز کودکی را تبدیل می‌کنیم به نوجوانی و نوجوانی را به جوانی. همان طور که مار پوست می‌اندازد و بودن قبلی‌اش را به چیز دیگر تبدیل می‌کند. اگر قدرت پذیرش تبدیل و تغییر را داشته باشیم دیگر بهار برای ما در تقویم‌ها خلاصه نمی‌شود.»

با او از عید شدن‌های مکرر مثل بارانی که سهراب سپهری طراوت تکرار می‌داندش صحبت کردم و از سخن پیامبر الهی گفت که تنها آن کس به ملکوت آسمان‌ها می‌رسد که دوباره متولد شده باشد و از این که «آدم‌ها به تعداد روزهایی که در دست دارند به دنیا می‌آیند و به تعداد روزهایی که از دست می‌دهند می‌میرند. هر روز فرصتی برای متولد شدن است و کسی می‌تواند دوباره متولد شدن را تجربه کند که دوباره مرگ را تجربه کرده باشد و به تعبیر مولانا از خود پیشینش بمیرد و خود تازه ترش را به دنیا بیاورد. هر بار که چیز تازه‌ای می‌آموزیم، هر بار که به هیجان و بزرگی خورشید نگاه می‌کنیم دوباره متولد می‌شویم. ملالت، مرگ است. هنگامی که به روزمرگی دچار می‌شویم و در چرخه خود می‌چرخیم و می‌چرخیم، آنجا ما وارد دایره مرگ شده‌ایم و هر بار که این دایره را می‌شکنیم و به آفتاب سلامی دوباره می‌کنیم آنجا دوباره به دنیا می‌آییم. ما می‌توانیم روزی صدها بار به دنیا بیاییم که این گونه در شمار زندگی شاید هزاران سال زندگی کرده‌ایم. باید اجازه دهیم که بهار از ما عبور کند و نه این که تنها بیرون از ما اتفاق بیفتد. بهار بشقاب سبزه و تنگ ماهی نیست. بهار تنفس خداست تا در گودی دستان خدا قرار بگیریم و اجازه بدهیم خدا در ما بدمد همان گونه که در درختان و خاک دمید. مولانا می‌گوید:

ای بستگان تن به تماشای جان روید

آخر رسول گفت تماشا مبارک است

و سهراب سپهری نیز به تماشا سوگند می‌خورد و آن را سوره تماشا می‌داند. سوره‌های جدیدی که پیش روی ما تاویل می‌شود و ما باید تلاوت جدیدش را بیاموزیم و چه آیه‌ای از این روشن‌تر؟ کدام پیامبر و با چه صوتی باید در گوش ما قرآن بخواند تا ما رستاخیز را باور کنیم؟ در شعری گفته‌ام که:

او با سماجت

بیرون کشید آخر

خودش را

از جرز دیوار

آن وقت فهمید

که زندگی یعنی همین کار

وقتی که ما دانه وجودمان را نکاریم خیانت کرده‌ایم به بودنمان و این دردناک است. ما نیز باید با شکفتن و تجربه کردن، کار خویش را انجام دهیم و زیبایی بیشتری به جهان تقدیم کنیم.»

از عرفان پرسیدم اگر کسی از تو سوال کند که من دانه‌ای نکاشتم، من در این بهار در انتظار چه باشم، چه پاسخ می‌دهی؟ می‌گفت:‌ «دنیا پر از دانه‌های معطل است که هیچ گاه فرصت کاشته شدن نداشته‌اند. دانه‌ها را باید پیدا کنیم و به آنها آب دهیم و نور دهیم و عشق بورزیم. باغچه و دانه زیاد است و باغبان و مراقب اندک. چون ما حوصله باغبانی، هرس و پیوند نداریم، انتظار داریم که روزی کسی بیاید و در زمین ما دانه بکارد و باغبان ما شود. برای کاشتن اولین بذر باید باغچه و خاک را آماده کنیم».

حورا ‌نژادصداقت

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها