همسرم باعث نابودی خانواده‌ام شد

«همه ضربه‌های روحی که در 7 سال اخیر و بعد از مهاجرت به کشور آمریکا، متحمل شده بودم را می‌توانستم تحمل کنم، اما رفتاری که همسرم با من داشت و تغییرات ناگهانی‌اش غیرقابل تصور بود. او خودش خیلی خوب می‌دانست که حضورمان در کشوری غریب که به آن تعلق نداشته تنها به خاطر اصرارهای او بوده و من هرگز دوست نداشتم کشورم «غنا» را ترک کنم.
کد خبر: ۳۹۰۵۶۵

اصرارهایش به بهانه پیشرفت بیشتر با مهاجرت و ساخت زندگی ایده‌آل برای فرزندانمان بود که سبب شد علی‌رغم میل باطنی‌ام موافقت کنم و آینده مبهمی برای خانواده خوبی که داشتم بیافرینم‌ و نهایتا پایانش چنین تلخ و غم‌انگیز رقم خورد. مقصر تمامی اتفاقاتی که در سال‌های بعد از مهاجرتمان افتاد همسرم بود و با وجود آن‌که می‌دانم به خاطر رفتار وحشیانه‌ام به اشد مجازات خواهم رسید، اما از کاری که کردم پشیمان نیستم. او باید تاوان سنگین بیچاره کردنمان را می‌پرداخت.»

ریچارد کندو 39 ساله پس از 2 سال متواری بودن از ماموران پلیس آمریکا، حدود 6 ماه قبل در کشورش غنا دستگیر شد. او پس از انتقال به بازداشتگاه اعتراف کرد که همسر 32 ساله‌اش «رجینا» را با شلیک 3 گلوله از پا درآورده و جسدش را در خانه و جلوی چشمان 2 فرزندش رها کرده است. بعد از این اعتراف در غنا و با وجود تقاضای پلیس آمریکا برای تحویل گرفتن این متهم که توانسته بود با فرار از سانفرانسیسکو به انگلیس و سپس کشورش بازگردد و از قانون بگریزد او در محاصره حلقه امنیتی با هواپیما به کشور محل قتل برگردانده شد تا در دادگاه حضور یابد و از خودش دفاع کند. در صورت تکمیل پرونده و قبول اتهام قتل از سوی «کندو» او در دادگاه به حبس ابد محکوم خواهد شد.

«ما زندگی خوبی داشتیم. هیچ احتیاجی به مهاجرت کردن به کشوری بیگانه نبود. اما انگار رجینا به هیچ عنوان حاضر نبود زیر بار برود که اگر کسی بخواهد زندگی راحتی داشته باشد بهترین محل همان مملکت خودش است. رجینا اصرار داشت که برای 2 فرزندمان که آن زمان کوچک بودند درس خواندن در مدارس آمریکا فرصت طلایی است و با وجود پیشنهاد کاری که برای من در سانفرانسیسکو وجود داشت باید به هر قیمتی شده به آمریکا سفر کنیم. می‌دانستم اکثریت زوج‌هایی که مهاجرت کرده‌اند نتوانستند هرگز روی خوشبختی را ببینند، اما اصرارهای بی‌حد و حساب رجینا بالاخره راضی‌ام کرد. کاری که به هیچ عنوان به آن راغب نبودم را تنها برای خوشحال کردن همسرم انجام دادم اما نمی‌دانستم سال‌ها بعد چه اتفاقات تلخی در کمینم نشسته است.»

کندو مدعی است که پس از درخواست طلاق همسرش رجینا به شدت شوکه شده و از لحاظ روحی آسیب دیده است. او پس از آن‌که متوجه شد پسر کوچک 9 ساله‌اش به صورت پنهانی سیگار می‌کشد و همسرش نیز قصد جدا شدن از اورا دارد انگار توانایی فکر کردن را از دست داد. چطور ممکن بود خانواده کاملش که از هر لحاظ ‌بی‌نقص بودند ناگهان در طول چند سال چنان تغییر‌ کنند که او هرگز فکرش را هم نکرده بود. رجینا به هیچ عنوان حاضر نبود حتی یک روز دیگر با شوهرش زندگی کند و علاوه بر آن، حضانت فرزندانش را هم مطالبه می‌کرد. مشاهده صحنه سیگار کشیدن پسرک کوچکشان ـ مایکل ـ چنان به همش ریخته که احساس می‌کرد دنیا به پایان رسیده است و در این میان رفتار بشدت خونسرد زنش در مورد این موضوع بیش از پیش او را عصبی و پرخاشگر کرد. ریچارد، سال‌های زیادی تلاش کرده بود تا بالاخره در آمریکا که به اجبار به آن مهاجرت کرده بود، جا بیفتد و به محیطش خو بگیرد و درست در زمانی که تصور می‌کرد می‌تواند ادعا کند بالاخره به آرامش نسبی رسیده و درآمد خوبی دارد که کفاف زندگیشان را می‌دهد با چند بحران روبه‌رو شده بود که یکی پس از دیگری او را هدف حمله قرار می‌دادند. جدا شدن از «رجینا» موضوع بزرگی بود که هرگز به آن فکر نکرده بود و نمی‌دانست، چطور باید با آن کنار بیاید؛ درخواستی که همسرش به هیچ عنوان حاضر به پس گرفتن یا کوتاه آمدن از آن نبود.

«هرگز روزی را که به طور ناگهانی وارد اتاق پسرکم شدم تا خودکاری از او قرض بگیرم از یاد نمی‌برم. حدود نیم ساعت بود که از مدرسه به خانه بازگشته بود و تصور می‌کردم مثل هر روز برای خواب چند دقیقه‌ای به اتاقش رفته باشد. وقتی پس از بحث و جدل با ‌رجینا‌ برای لیست کردن آمار خرج و مخارج‌هایمان احتیاج به خودکار پیدا کردم، به ناچار به اتاق پسرم رفتم تا از او ابزاری برای نوشتن قرض بگیرم. پسرکم که انگار اصلا فکرش را نمی‌کرد که کسی آن موقع روز وارد اتاقش شود، سیگاری روشن کرده بود و نزدیک پنجره آن را مثل یک حرفه‌ای مصرف می‌کرد. از صحنه‌ای که دیدم شوکه شده بودم و حتی نمی‌توانستم عکس‌العملی از خودم نشان بدهم. پسرم با دیدن من بلافاصله سیگار را که نیمی از آن کشیده شده بود از پنجره بیرون انداخت و خودش را زیر لحاف تختش پنهان کرد. در جایم خشک شده بودم و صدای رجینا را که فریاد می‌زد پس چرا خودکار را نمی‌برم همچون هیاهوی یک مدرسه پر از بچه می‌شنیدم. احساس می‌کردم دنیا روی سرم آوار شده و به پایان خط رسیده‌ام. برای لحظاتی همانجا ایستادم تا رجینا دوباره صدایم کرد و به ناچار به دنبالم آمد. وقتی دید که سر جایم خشک شده‌ام، شروع به بد و بیراه گفتن و تحقیر کردنم کرد و گفت: ‌به خاطر همین رفتارهای عجیبم است که می‌خواهد از من طلاق بگیرد. احساس می‌کردم هر لحظه ضربان قلبم صد برابر می‌شود و جریان شدید خون در سرم را بخوبی حس می‌کردم. رجینا در حالی که زیر لب حرف می‌زد، زیر انبوه کتاب‌ها و اسباب‌بازی‌های اتاق پسرم بالاخره مدادی پیدا کرد و برای نوشتن خرج و مخارجش خارج شد. نمی‌دانستم چه کار باید بکنم که از عصبانیتم کاسته شود. بی‌توجهی‌های رجینا در سال‌های اخیر به فرزندانمان سبب این فاجعه شده بود و می‌دانستم هرگز مسوولیت آن را نمی‌پذیرد. با خودم مدام فکر می‌کردم، سیگار کشیدن پسرک 9 ساله‌ام در اتاقش، نتیجه رفتن به همان مدرسه‌های ایده‌آل انگلیسی‌زبان است که مادرش از آن حرف می‌زد و به اجبار همه ما را برای رسیدن به آن آواره کرد. من هم پسرم را به نوعی از دست داده بودم و هم همسری را که با عشق ازدواج کرده و زندگی‌ام را به پایش ریخته بودم. آنقدر از خودم دور می‌دیدم که انگار غریبه‌ای است که حتی یک روز هم با او زندگی نکرده‌ام. لحظاتی بعد بالاخره در اتاق پسرم را بستم و بی‌هیچ حرفی خارج شدم. رجینا در حال نوشتن بود و می‌خواست به من اثبات کند پس از طلاقش باید بیش از 5000 دلار پول برای کمک‌خرج فرزندانمان به او پرداخت کنم؛ فرزندانی که یکی از آنها در 9 سالگی سیگار می‌کشید و دیگری در کلاس اول دبستان به خاطر درس نخواندن در شرف رد شدن بود. وکیل به من گفته بود که رجینا حتی حق گرفتن نیمی از دارایی‌های من که پس از سال‌ها کار کردن‌ به دست آورده بودم را دارد و من در قبال این قانون هم هیچ کاری نمی‌توانم انجام بدهم. دیگر نمی‌دانستم چطور راه می‌روم و نفس می‌کشم. به اتاق رفتم و اسلحه‌ای را که مجوزش را داشتم، برداشتم و به سمت رجینا رفتم. به او گفتم که پسرکمان را دیدم که سیگار می‌کشید و همه این اتفاقات تلخ در زندگی‌مان به خاطر اجبارهای اوست که از کشورمان‌ آواره شده‌ایم و به این فلاکت افتاده‌ایم. همسرم که حتی سرش را از روی کاغذها و رسیدهایش برنمی‌داشت، با بی‌تفاوتی هرچه تمام‌تر جوابم را داد و گفت که سیگار کشیدن کودکان در سن پایین،‌ اتفاقی است که در همه کشورهای پیشرفته می‌افتد و چیزی نیست که خودمان را نگرانش کنیم و ادامه داد که بعد از نهایی شدن طلاقمان به شهر دیگری نقل مکان می‌کند و با تعویض مدرسه پسرمان می‌تواند سر فرصت، این مشکل را برطرف کند. بی‌خیالی‌اش امانم را بریده بود. همان طور که اسلحه را به سمتش گرفته بودم، نزدیکش شدم. سرش را که بلند کرد، به سمتش شلیک کردم. پسرانم از اتاق بیرون پریدند و با چشمانی حیرت‌زده به من که اسلحه‌ای در دست داشتم، خیره شدند.

زندگی‌ام پایان یافته بود و می‌دانستم این صحنه تا پایان عمر در مغز و فکر پسر کوچکم زنده خواهد ماند. پس فرار را ترجیح دادم و بعد از سختی‌های بسیار به کشورم بازگشتم. می‌دانستم حتما پلیس به دنبالم است و دستگیرم می‌کند، اما می‌خواستم یک بار دیگر کشورم را برای آخرین بار ببینم؛ کشوری که برایم خوشحالی و شادی و خاطرات شیرین داشت.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها