دردسرهای یک‌نوجوان‌ماجراجو

نمی‌دانم چرا همه مرا مقصر می‌دانند!

مادرش می‌گوید به خاطر رفتارهای پسرش همیشه در برابر دیگران شرمنده است. او هر هفته برای پاسخ گفتن به کارهایی که پسرش کرده است به مدرسه می‌رود. نیما مرتب با بچه‌های دیگر دعوا می‌کند و همیشه کلاس را به هم می‌ریزد. حالا هم که پسرک به ضرب و جرح متهم شده است.
کد خبر: ۳۸۹۱۱۷

این کارها دیگر برای نیما عادی شده است اما برای اهالی محل این طور نیست. نیما چندی پیش با یکی از بچه‌های محل دعوا و او را زخمی کرد. این زخم هازیاد نیست اما والدین پسر مجروح می‌گویند دیگر از دست نیما خسته شده‌اند و نمی‌توانند او را تحمل کنند.

نیما، نوجوان 14 ساله، درباره این‌که چرا این کارها را می‌کند می‌گوید: من بازی کردن را دوست دارم و دلم می‌خواهد همیشه بازی کنم و در فعالیت باشم اما اعضای خانواده‌ام از دست من خسته می‌شوند. نمی‌دانم آنها چرا مرا درک نمی‌کنند.

بازی کردن آنقدر برایم مهم است که گاهی غذا خوردن را فراموش می‌کنم و دلم می‌خواهد فقط بازی کنم. من دوست ندارم کسی را ناراحت کنم اما نمی‌دانم چرا این اتفاق می‌افتد.

او می‌گوید: من دوست دارم در خانه بمانم و با خانواده‌ام باشم اما هیچ‌کس در خانه با من دوست نیست. من یک خواهر کوچک‌تر از خودم دارم و مادرم همیشه نگران اوست وقتی نزدیک خواهرم می‌شوم مادرم احساس می‌کند می‌خواهم او را اذیت کنم ولی فقط می‌خواهم با او دوست باشم. پدرم وقتی به خانه می‌آید خسته است.

مادرم کار دارد و من نباید به خواهرم نزدیک شوم برای همین بیشتر روز را بیرون از خانه هستم. با بچه‌ها هم که هستم آنها از من دوری می‌کنند. در هر بازی که دعوا می‌شود آنها مرا می‌زنند و من هم همین کار را می‌کنم. این یک دعوای دوطرفه است اما نمی‌دانم چرا همه من را مقصر می‌دانند. باور کنید نمی‌خواهم کاری کنم که دیگران از دستم ناراحت شوند.

مادر نیما می‌گوید پسرش خیلی کم می‌خوابد و خیلی کم غذا می‌خورد او بیشتر روز را شیطنت می‌کند و خستگی‌ناپذیر است. نیما ماجرا را این طور توضیح می‌دهد: من بازی کردن را دوست دارم همیشه فکر می‌کنم باید بلند شوم و بدوم.

خب موقع این کارها ممکن است به چیزی یا کسی هم آسیب برسانم اما قصدم آسیب زدن نیست. مادرم سعی می‌کند به من دارو بدهد او می‌گوید این دارو را دکتر برایم نوشته است اما من دوست ندارم دارو بخورم و می‌خواهم مثل دیگران شاد باشم و خوشحالی کنم.

نیما درباره روز حادثه می‌گوید: آن روز هم من نمی‌خواستم آن پسر را بزنم. به من حمله کرد اگر این کار را نمی‌کرد من هم او را نمی‌زدم من فقط می‌خواستم از خودم دفاع کنم.

مادرم فکر می‌کند این‌که من بازی می‌کنم به خاطر این است که مریض هستم او من را هر چند وقت یکبار به دکتر می‌برد و برایم دارو می‌گیرد اما من سالم هستم و معنای کارهای مادرم رانمی‌فهمم .این موضوع من را ناراحت می‌کند.

نیما از دل نگرانی‌هایش می‌گوید: من احساس می‌کنم موجودی اضافه در خانه هستم و کسی من را دوست ندارد. این موضوع  آزارم می‌دهد.

وقتی می‌بینم همه به چشم یک بیمار به من نگاه می‌کنند ناراحت می‌شوم و کارهایی می‌کنم که آنها دوست ندارند و اذیت می‌شوند.

نیما چندبار توسط پدرش تنبیه بدنی شده است. این موضوع پسر نوجوان را به شدت اذیت کرده است. این تنها چیزی است که نیما هرگز نتوانسته فراموش کند و آن‌طور که پسر نوجوان می‌گوید او دوست ندارد با پدرش حرف بزند.

او می‌گوید: من چند بار با خواهرم شوخی کردم. خواهرم گریه کرد و پدرم من را به خاطر او کتک زد.

هیچ وقت یادم نمی‌رود که پدرم با من چه کرد و هرگز او را نمی‌بخشم. پدرم را دوست داشتم و هیچ وقت فکر نمی‌کردم که او با من این کار را بکند.

نیما از آرزوهایش می‌گوید: من دوست دارم چترباز شوم اگرچتر باز نشد دوست دارم مشت زن شوم. البته پدر و مادرم حرف‌های من را به شوخی می‌گیرند و همیشه به من می‌گویند تو دردسرساز هستی. من بالاخره بزرگ می‌شوم و می‌روم تا برای خودم زندگی کنم.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها