در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این دخالتهایش عصبیام میکرد و در یک سال اخیر کمکم کار را به جایی رساند که مجبور به رفتارهای خشن شدم. میدانستم رفتاری که با مادرم میکنم، غیرانسانی است؛ اما گیر دادنها و سوال جوابهای بیپایانش امانم را بریده بود. در میان دوستانم مسخره میشدم و مدام میشنیدم که مرا یک پسر لوس صدا میکردند که میدانستم به خاطر توجههای بیش از حد مادرم است. از هر راهی که میتوانستم با او صحبت کردم؛ اما انگار او هم مثل من دچار مشکلات روحی بود که خودش از آنها بیخبر بود. شاید وابستگی بیش از حد و غیرعادی که به من داشت، خبر از نوعی بیماری روحی در او میداد که من متوجهش نبودم. هرچه که بود، پایان داستان ما تلخ و تاریک بود.»
موئیس اسپیونزا، پسر 18 سالهای که به اتهام به قتل رساندن مادرش آملیا دستگیر شده است، اعتراف کرده که پس از درگیری لفظی شدید با مادرش که متوجه شده بود او کراک مصرف میکند، به سمت او حملهور شده و ضربات متعدد چاقو را به بدنش وارد کرده است. اسپیونزا پس از رفتار وحشیانهای که در منزل کوچک محل سکونت مادرش رخ داد، خودش ساعاتی بعد به پاسگاه پلیس مراجعه کرد. او پس از حضور مقابل ماموران اعتراف کرد که با ضربات چاقو مادرش را به قتل رسانده و سپس جسدش را در فریزر منزلشان جاسازی کرده است. با وجود اعترافات تکاندهنده این جوان، تیمی از ماموران به محل اعزام شدند و بلافاصله با پیدا کردن فریزری که قاتل آدرس آن را داده بود، به صحت ماجرا پی بردند و از همان زمان موئیس به اتهام قتل عمد دستگیر شد.
«مادرم زمانی که من چند ماهه بودم، از پدرم طلاق گرفته و به تنهایی مرا بزرگ کرده بود. تصور میکرد من تنها آدم روی زمینم که متعلق به او هستم و باید تا آخر عمرم مطیع او باشم، در صورتی که این طور نبود. من هم مثل هر جوان دیگری آرزوهای زیادی در سر داشتم که مانع بزرگ آنها مادرم بود. او تا چند سال قبل حتی اجازه نمیداد به منزل دوستانم بروم و معتقد بود آنها افراد نابابی هستند که زندگیام را خراب میکنند؛ در صورتی که این محدودیتها تنها سبب شد که من بیشتر حریص شوم و از راههای دیگر به خواستههایم برسم. یاد گرفته بودم که از زمان مدرسهام بدزدم و به تفریحاتی که از آنها لذت میبردم و اجازه انجامشان را نداشتم، بپردازم. تنها از این راه بود که احساس میکردم جوانی عادی هستم که اراده خودش را دارد و مجبور نیست همه کارهایش را با اجازه مادرش و حتی در حضور او انجام دهد. طی چند ماه اخیر درگیریهایمان بیشتر شده و آن هم به خاطر اصرار من برابر ازدواج با دختری بود که در یک مدرسه با هم درس میخواندیم. اکنون که وقت زیادی برای فکر کردن دارم و روزی 2 ساعت در جلسات مشاوره یک روانشناس حاضر میشوم، میفهمم که اصرار من برای ازدواج با دختری که آشنایی زیادی با او نداشتم، تنها به نظرم راه فراری از خانه بود. آن دختر گرچه حسنهای زیادی داشت؛ اما اکنون میفهمم که اصرار مادرم برای مخالفتهای با او بیمورد هم نبوده است. احساس غیرمنطقی بیش از حدی که من به این دختر پیدا کرده بودم، انگار کورم کرده بود و تصور میکردم پس از سالها بالاخره هدفی دارم که میتوانم با تمام قوا برای آن با مادرم بجنگم؛ اما این جنگ زیاد طول نکشیده، چون چند ماه بعد آن دختر بر اثر تصادف با خودرو به طور ناگهانی جانش را از دست داد و من دوباره تنها شدم.»
طبق مندرجات پرونده این جوان که علاوه بر اعتیاد به کراک از ماهها قبل به افسردگی دچار شده است، درگیری میان او و مادرش بر سر موضوع ازدواجش شدت گرفت و با مرگ دختر مورد نظر و شوک بزرگی که به موئیس وارد شد، اوضاع روحی او روزبهروز وخیمتر گشت. خانم اسپیونزا که به هیچ قیمتی حاضر نبود دست از کنترلهای بیش از حد و دستوراتش بردارد، فشار را روزبهروز روی پسرش بیشتر میکرد تا او را از جدا شدنش منصرف کند. آنچه این زن میخواست، زندگی آرام و بیدغدغه در کنار پسرش بود که انگار غیرممکن به نظر میرسید. موئیس آرزوهای زیادی داشت که میخواست آنها را برآورده کند و مادرش همچون کوهی استوار به عنوان مانع بزرگی سر راهش ایستاده بود. کشمکش میان این دو بالاخره زمانی که معتاد شدن موئیس رو شد، به حالت بحران رسید.
«از زمانی که دختر مورد علاقهام ناگهان جانش را از دست داد، احساس کردم از درون تهی شدهام. صدایی از درون به من میگفت من بدشانسترین پسر روی زمینم که انگار تقدیرم را چنین نوشتهاند که در گوشه اتاقم در خانه محقر و کوچکی که مادرم داشت، همه سالهای عمرم را سپری کنم. همسن و سالهای خودم را میدیدم که برای رسیدن به فرداهایشان با هم مسابقه میدادند و من برای کوچکترین کارهایم هم باید با مادرم بحث و جدل میکردم. اوقاتی را که در مدرسه حاضر نمیشدم و در کنار دوستانم میگذراندم را بیشتر کرده بودم. دبیرستان محل تحصیلم آنقدر بزرگ و شلوغ بود که میدانستم مادرم هرگز نمیفهمد که در طول روز یک یا 2 کلاس را از دست میدهم تا با دوستانم باشم. بودن با آنها احساس بدی که نسبت به زندگیام داشتم را کمتر میکرد؛ اما میدانستم که نهایتا راه چاره و فراری نیست. سال بعد فارغالتحصیل میشدم و باید تمام روز را در کنار مادرم به سریالهای مورد علاقهاش نگاه میکردم. احساس تنفری که نسبت به او داشتم، روزبهروز بیشتر میشد. ابراز علاقه و توجهات بیش از اندازهاش مرا کلافه کرده و از زندگی سیرم کرده بود. نمیدانستم چه کار میتوانم بکنم. به خودم که آمدم، یک هفته بود در منزل یکی از دوستانم کراک مصرف میکردم. از آنجایی که مشکلات روحی زیادی داشتم، خودم را در مصرف آن غرق کردم تا شاید کمی رنجهایم کمتر شوند. میدانستم که مادرم دیر یا زود متوجه اعتیادم میشود؛ اما اهمیتی برایم نداشت. شاید حتی با خودم فکر میکردم فهمیدنش باعث ناراحت شدنش میشود و بالاخره یک بار هم که شده من میتوانم او را به یاس و ناامیدی برسانم. همانطور که او مرا به مرز پوچی رسانده بود.»
مدتی بعد وقتی خانم اسپیونزا با پیدا کردن مواد در کیف کوله مدرسه پسرش متوجه مصرف مواد او شد، انگار دیوانه شده بود. صدای فریادهایش را چندین نفر از همسایهها تایید کردهاند که تا چندین متر دورتر به گوش میرسیده است. دعوای بسیار شدید موئیس و مادرش چنان بالا گرفته بود که هیچکس جلودار آنها نبود. گرچه تنهایی آنها فرصت را بالاخره برای موئیس مهیا کرد تا به سوی مادرش که تنفر عجیبی نسبت به او داشت، حملهور شود. مصرف بیش از حد کراک قدرت درست فکر کردن را از این پسر جوان گرفته بود و بالاخره زمانی دست کشید که برای نجات مادرش خیلی دیر شده بود. موئیس چند ساعت را تنها در خانه به فکر کردن گذراند و بالاخره تصمیم گرفت خودش را به پلیس معرفی کند. او با تعویض لباسهای خونیاش به اولین پاسگاه نزدیک منزلشان رفت و اعتراف کرد جسد مادرش را در خانهشان پنهان کرده است. ساعاتی بعد پرونده اتهام قتل عمد این پسر 18 ساله تشکیل شد. اعترافات او کافی بود تا جای شکی باقی نماند که مادر 47 سالهاش قربانی رفتار وحشیانه او شده که تحت تاثیر موادمخدر شکل گرفته است. طبق آنچه وکیل موئیس پیشبینی میکند، او به دستکم 35 سال حبس محکوم خواهد شد.
نمیدانم چرا به جای این که قدردان توجهات مادرم باشم، احساس انزجار میکردم. گاهی با خودم فکر میکنم شاید اگر تنها یک هفته دور از او و توجهات بیش از حدش زندگی میکردم، ممکن بود دلتنگش میشدم و شرایط به اینجا نمیرسید؛ اما افسوس که رفتار سلطهجویانه او همه چیز را خراب کرد. زندگی هر دوی ما تباه شد و من در جوانی با وجود آرزوهای زیادی که داشتم و دارم باید سالها در زندان زندگی کنم؛ زندانی که حتما خانه مادرم از آن بهتر است.
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: