در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پدرم قبل از ازدواج به من هشدار داده بود که این وصلت عاقبت خوشی نداردو او حرفهای خوبی درباره خانوادهاش نشنیده است. با این وجود آنقدر اصرار کردم تا ما به عقد هم درآمدیم و 4 ماه بعد از شروع زندگی مشترک بود که فهمیدم ماجرا از چه قرار است.
مادرشوهر مریم کمکم این زن را نیز وادار به سرقت کرد. او توضیح میدهد:با هم به مغازهها میرفتیم من سر فروشنده را گرم میکردم و مادر شوهرم دزدی انجام میداد ما بیشتر دنبال طلا، ساعت و لوازم تزئینی لوکس بودیم اما بعد از یک سال دستگیر شدیم و همگی به زندان افتادیم.
پدر مریم وقتی فهمید دخترش در این مدت چه کار میکرده او را بشدت مورد شماتت قرار داد اما همه کوشش خودش را به کار گرفت تا از فرزندش حمایت کند.
مریم ادامه میدهد: من یک سال در زندان ماندم و آزاد شدم بعد هم درخواست طلاق دادم آیدین با جدایی بشدت مخالف بود اما وقتی برای قاضی گفتم چه بلایی سرم آمده است او ادامه زندگی مشترک را به صلاح ندانست و حکم طلاق را صادر کرد ضمن اینکه من فقط نیمی از مهریهام را بخشیدم و بقیهاش را به صورت قسطی از آیدین میگرفتم بعد از آن در خانه پدرم ماندم. آن زمان همه خواهر و برادرانم ازدواج کرده بودند و من و والدینم تنها بودیم در خانه ماندن زیاد برایم مطلوب نبود حوصلهام سر میرفت و احساس میکردم در و دیوار به من فشار میآورند.
مریم تصمیم گرفت دنبال کار بگردد، اما پدرش با شاغل شدن او مخالف بود. زن جوان در ادامه میگوید: نمیخواستم یک بار دیگر روی حرف پدرم حرف بزنم برای همین همچنان خانهنشین ماندم. البته سرم را با کارهایی مثل دوخت و دوز گرم میکردم تا اینکه بالاخره پدرم خودش یک روز به من گفت جای مناسبی برای کار پیدا کرده است کارگاهی که او از آن حرف میزد یک قالیبافی بود و همه کارگران زن بودند حتی مدیر آنجا هم یک زن بود و پدرم از طریق یکی از همکارانش که همسرش در آنجا کار میکرد با آنجا آشنا شده بود.
مریم یک سال در آن کارگاه ماند تا اینکه یکی از همکارانش از او برای برادرش خواستگاری کرد مریم هر چند علاقهای به ازدواج مجدد نداشت موضوع را با خانوادهاش در میان گذاشت او توضیح میدهد: پدرم وقتی تحقیق کرد دید عباس جوان خوبی است او راننده اتوبوس بود و با شرافت زندگی میکرد به این ترتیب بود که ما با هم ازدواج کردیم و یک سال بعد اولین بچهام به دنیا آمد و من قالیبافی را رها کردم حالا هم 3 بچه دارم؛ 2 دختر و یک پسر.مریم خدا را شکر میکند از باتلاقی که گرفتارش شده بود نجات یافته و اکنون زندگی شرافتمندانهای دارد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: