همیشه بارهای سنگین را او برمیدارد. بعد از زیر سینی قرآن رد شدم و پشت سرم یک کاسه آب و برگهای سبز با اشکهای مادر بدرقه ام کرد. آن روز جاده برایم دلگیرترین چیز عالم بود. اما دلم روشن بود. پلک که زدم مادرم دوباره ایستاده بود جلوی در. با کاسه آب و چند برگ سبز شناور. پدرم منتظرم بود. گفت:«بدو شادی جان! بدو بابا» مادرم گفت:«برو مادر روز اول کار دیر نرسی.» پشت سرم باز صدای آب و سبزی برگها بود و مادرم. من آرام شده بودم. انگار روز هزارم کارم باشد. چقدر روزها و سالها زود میگذرد. چشم که به هم زدم مادرم باز ایستاده بود با یک کاسه آب، این بار پدرم کنارش ایستاده بود و کنارمن یک مرد ایستاده بود. مادرم گفت:«چقدر این روسری گلدار خانومت کرده.»
پدرم گفت: «هزار سال کنار هم با خوبی و خوشی زندگی کنید.» پشت سر ما این بار هم روشنایی آب بود و طراوت سبزه و مادرم و پدرم. گویی که آب همه ترسم را شست. من حالا احساس میکنم برای همیشه جوانم. احساس میکنم پشت سرم کسانی ایستادهاند با روشنایی آب و طراوت سبزه. میدانم که هر بار قرار باشد قدمی بردارم، پناهی و سایهای هست. میدانم که روشنی آب از مادرم است و سبزی برگ از پدرم.
میدانم خانه امن چقدر نعمت بزرگی است و ساختنش چقدر دشوار. میدانم که چشم برهم بزنم بر درگاه خانه خواهم ایستاد با کاسهای آب و به دخترم خیره خواهم شد با روسری گلدارش. من میدانم که چگونه به چشم بر هم زدنی موهای مادرم سفید خواهد شد و پدرم دیگر قوت بارهای سنگین را نخواهد داشت. و فراموش نخواهم کرد که روزگاری مادرم شادی بود و پدرم سایه آرامش.
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....