کفتر‌ها آزاد شدند، سیدجلال نیامد

گفتم که اگر بروند همه را پر می‌دهم. نگفتم؟ گفتم ریشه اینها کنده شود من دل از این عشقی‌ها می‌کنم. همان روزی که سیدجلال را بردند و هیچ‌وقت نیاوردند، گفتم این همکلاس ما از ما غیرتی‌تر بود. پای حرفش ایستاد. فقط ریاضی‌اش از ما بهتر نبود. همه چیزش بهتر بود. بالای پشت بام سرم به هوا بود. شنیدم کوچه شلوغ شد. سرک کشیدم، دیدم نامردها کت بسته انداختنش توی ماشین.
کد خبر: ۳۸۳۵۴۹

 5 تا نره غول. سیدجلال مثل جوجه کفتر وسطشان بود. اما تقلا نمی‌کرد. خواستم داد بزنم سید جلال. خواستم بگویم چند نفر به یک نفر ولی ترسیدم. سرم را دزدیدم، بعد رفتم وسط قفس مثل بچه‌ها زار زدم. همین کفترسفید پاک را گرفتم دستم، گفتم خدایا اگر بشود هیچ کفتری را توی قفس نگه نمی‌دارم. کفترها ساکت نگاهم می‌کردند، طاقی و طوقی و دم سیاه، کله جوزی و سبزو گلی، همه بودند. از خودم خجالت کشیدم، تنم یخ کرد. بعد گفتم سید جلال را بردند من که هستم. این تفنگ را خودم از دست یکیشان گرفتم. وقتی همه آزاد شدند گفتم جلال هم می‌آید. چشم مادرش به در سفید شد. من قسم خورده بودم، رفتم در قفس را باز کردم. چند تایی که بالشان را بسته بودم باز کردم. گفتم هر کدام که جَلد این پشت بام هستید قدمتان سر چشم هر کدام که نخواستید به سلامت. گفتم سر به هوایی بس است، ما حرف زدیم سر حرفمان هستیم. همه کفتر‌ها آزاد شدند، اما سیدجلال نیامد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها