در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این پسر 14 ساله است. و در مورد زندگیاش میگوید: در خانوادهای متوسط زندگی میکنم و 2 خواهر و یک برادر دارم.
مادرم خانهدار است و پدرم نیز کارمند یک شرکت. من خانواهام را دوست دارم و با آنها ارتباط خوبی دارم.
در مدرسه هم دوستانی دارم البته زیاد نیستند، اما به هر حال تنها نمیمانم. راستش را بخواهید زیاد از این که با کسانی رفت و آمد داشته باشم خوشم نمیآید و دوست ندارم با هر کسی دوست شوم. البته مادرم خیلی مرا تشویق به این کار میکند و میگوید باید با افراد بیشتری ارتباط برقرار کنم. بعد از مدرسه وقتی به خانه میروم کاری به کسی ندارم و بیشتر در اتاق خودم هستم. درس میخوانم و کتابهایم را دوره میکنم.
من اهل دعوا و درگیری با کسی نبودم و نیستم. دوستانم این موضوع را میدانند حتی اگر در مدرسه پرس و جو کنید متوجه میشوید من پسر شروری نیستم، اما از این که کسی بخواهد این طور آزارم دهد ناراحت میشوم.
سعید درباره موضوعی صحبت میکند که از آن رنج میبرد:چون من قدم کوتاه است. همیشه بچهها مرا اذیت میکنند و لقبهای مختلفی به من میدهند.
آنها مسخرهام میکنند و من از این که این طور مورد توهین قرار میگیرم، ناراحت میشوم. البته همیشه سعی میکردم آرام باشم و با کسی درگیر نشوم. این رفتارها را تحمل میکردم و چیزی نمیگفتم تا این که درگیریام با یکی از بچههای مدرسه بالا گرفت.
درگیری سعید و دوستش در حدی بود که او را زخمی و بعد از مدرسه فرار کرد. مادر سعید میگوید از فرزندش چنین انتظاری نداشت چراکه او پسری آرام و منطقی است و هرگز در زندگیاش کسی را اذیت نکرده و دعوایی هم نداشته است، سعید میگوید خودش دعوا کرده و از این کارش پشیمان نیست.
او میگوید: آن پسر مسخرهام کرد و من چیزی نگفتم. چند روز بعد توهین کرد و گفت من به خاطر این که مورد توجه معلمهایم باشم درس میخوانم باز هم چیزی نگفتم. او میدانست من اهل دعوا نیستم با این حال دستبردار نبود و مرتب با من درگیر میشد. قد کوتاهم را مسخره میکرد و حتی با بچهها برای آزار من نقشه میکشید.
وقتی دیدم برای اذیت کردن من نقشه کشیده است، خیلی عصبانی شدم و با هم درگیر شدیم. روز اول من خیلی از او کتک خوردم و صورتم کبود شد.
با این حال به مادرم چیزی نگفتم و این طور جلوه دادم که زمین خوردهام.مادرم هم حرفم را باور کرد. روز دوم بعد از مدرسه او با چند نفر از همکلاسیهایم جلوی در مدرسه ایستاده بود تا مرا دوباره اذیت کنند. من هم امانش ندادم و مشت محکمی به صورت او زدم.
آنقدر عصبانی بودم که محکمتر از این هم میتوانستم بزنم. با این حال وقتی از دماغش خون آمد ترسیدم و فرار کردم. در خیابان ماندم تا ساعت برگشتنم به خانه فرا برسد بعد از آن وقتی به خانه رفتم دیدم ماموران آنجا هستند.
مادرم هم گریه میکند. خیلی ترسیدم. فکر کردم باعث مرگ آن پسر شدهام، اما ماموران به من گفتند او زخمی شده است و اگر من آرام باشم و همراه آنها بروم فقط چند سوال از من میپرسند. حالا هم قرار است با کفالت آزاد شوم. از کاری که کردهام پشیمان هستم. با این حال فکر میکنم هممدرسهایام نباید با من این طور رفتار میکرد.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: