در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نان خامهای خاطرهای گرم از شبی سرد
علی اکبر صادقی / نقاش
شبهای یلدا مادرم کرسی میگذاشت و منتظر میماندیم که پدرم از سر کار (چاپخانه بانک ملی ایران) برگردد. پدر معمولا با یک جعبه نان خامهای که خریده بود، برمیگشت و ما این شب را با نان خامهای شروع میکردیم که بسیار خوشمزه بود و بعد هم شام میخوردیم که معمولا خورشت فسنجان با مرغ بود. مثل حالا هندوانه نداشتیم، اما گاهی خربزهای یافت میشد. شاید در شهرهای دیگر هندوانه بود، اما تهران آنقدر سرد بود که اگر هندوانهای هم بود یخ میزد. مراسم شب یلدا بسته به خانوادهها و ثروت و داراییشان فرق میکرد؛ برخی آن را تجملی برگزار میکردند و برخی هم ساده. بعضیها هم، نان شب برای خوردن نداشتند چه رسد به این که هندوانهای بخرند و بخورند که خیلی گران بود.
مراسم شب یلدا در خانه ما محدود به خانواده خودمان میشد چون پدرم کارمند بود و جزو طبقه متوسط به شمار میآمدیم، بنابراین مهمانی و مراسم آنچنانیای برای این شب نداشتیم. معمولا خانوادههایی که وضعشان خوب بود میتوانستند دور هم جمع بشوند و مهمانی بگیرند.
بهترین خاطرات من از شب یلدا، همان نان خامهای و برف سنگینش بود؛ برفی که آنقدر سنگین میبارید که مردم مجبور بودند روی پشتبامها بروند و برفها را از آن بالا توی کوچهها بریزند. ما بچهها هم در کنار بزرگترها، کوچه را که پر از برف شده بود برای عبور و رفتن به مدرسه باز میکردیم. گاهی هم با برفها سرسره درست میکردیم.
الان دیگر برخلاف خانه پدری، شب یلدا مهمانی میگیریم یا اینکه به منزل دوستان و آشنایان میرویم. البته بیشتر دیگران به خانه ما میآیند. هر چند فکر میکنم امسال به خاطر محرم برنامه خاصی نداشته باشیم. به هر حال ما ایرانیها برای این ماه حرمت خاصی قائلیم. یا مراسم نمیگیریم یا اگر طبق سنتهایمان مراسمی گرفتیم آن را سادهتر برگزار میکنیم.
آنقدر پرخوری میکردیم تا دل پیچه بگیریم
فریدون صدیقی/ روزنامه نگار
زمستانهای هزار سال پیش من، زمستانهای برفگیر، سخت، ترسان و لرزان بود و در شهر من، سنندج، برف چنان میآمد که کوچه پر میشد و در توده انباشته برف کوچه، تونل میزدند. در چنین زمستانهای تنسوز و زمهریری، انتظار شب یلدا کشیدن، انتظار دلچسب و شیرینی بود، بخصوص برای بچهها و بویژه اگر برق میرفت که آنوقت در آن تاریکی و سرما، شاعرانه به چراغهای گردسوز پناه میبردیم. من، بیژن و پروانه گرداگرد کرسی مینشستیم و چشم انتظار بودیم تا شام تمام شود، سفره را جمع کنند و روی کرسی را با خوردنیها و تنقلات مخصوص این شب بچینند؛ انار، هندوانه و تنقلاتی مثل توت، قیسی و مویز خوراکیهای خوشمزهای بود که شب را با آنها سر میکردیم. انگور هم از مدتها پیش، آویز ستونهای چوبی میشد و تن میسپرد به کشمش شدن برای شب یلدا و چقدر هم خوشمزه بود، بویژه اگر انگور عسگری بود.
البته دستدرازی نمیکردیم و منتظر میماندیم تا توی کاسههای سفالی آبیرنگ برایمان خوراکی بریزند و دستمان بدهند. آنوقت پایمان را زیر کرسی دراز کرده و شروع به خوردن میکردیم و آنقدر پرخوری میکردیم تا دلپیچه بگیریم. این مراسم شورانگیز یا در خانه خودمان با حضور بستگان برگزار میشد یا ما به خانه آنها میرفتیم و در تمام مدتی که ما مشغول خوردن بودیم، بزرگترها مشغول صحبت با یکدیگر میشدند. آنوقتها بهرغم سرمای جانسوزش، زندگی شیرینتر بود، چون دوستیها، دوستانهتر بود و محبتها بیدریغتر.
هزار سال پیش، دوران کودکی من، تنقلاتی مانند چیپس و پفک امروزی نبود، هر چه بود واقعی و اصیل بود، همانطور که محبتها و دوستیها اصیل بود. اما حالا، حالا که پس از گذشت هزار سال، با خودم در سفره چینی شب یلدا سهیم میشوم، میبینم که متاسفانه بچهها آن را زیاد جدی نمیگیرند و این شب کمکم دارد موضوعیت خودش را از دست میدهد. فقط میوه و آجیلی خریده میشود آنهم برای اسمش، شب یلداهای امروز دیگر روح و صفایی ندارد، چون جدی گرفته نمیشود، چون نه آدمها، آن آدمهای قدیم هستند و نه برف و سرما آن است که در گذشته بود و نه حتی مهر و محبتها آن مهر و محبتهای حقیقی است. هر چه هست سرماست، اما نه سرمای برف که سرمای زندگی، سرمای دوستی، سرمای محبت و مهربانی و انسان دوستی.
اما شاید زمان آن رسیده که دوباره این شب خوب ایرانی با مراسم خاطرهانگیزش را جدی بگیریم و به آن بها بدهیم و این بیش از هر کس به عهده مادرهاست که مدیریت خانه و خانواده را به عهده دارند و میتوانند دوباره آن شب گرم و صمیمی و خاطرهانگیز را به خانه و خانواده برگردانند.
برای آمدنش روزشماری میکردیم
بهرام عظیمی/ انیمیشنساز
شب یلدا اتفاق باشکوهی است که باید آن را سینه به سینه انتقال میدادیم و اهمیت و عظمتش را حفظ میکردیم، اما متاسفانه این طور نشد. شاید یکی از بزرگترین مشکلاتی که عامل و مسبب این امر در این روزگار بوده، گرفتاری مردم است و این که نوع شادی کردنها عوض شده است. متاسفانه به علت گرفتاری و مشغله کاری مردم و دهها مشکل دیگر، اتفاقاتی مثل شب یلدا هر سال کمرنگتر از سال پیش شده و تاثیر خودش را از دست میدهد.
به نظر من شب یلدای الان دیگر لطفی ندارد چون آنطور که قدیم برای مردم مهم بود و به آن میپرداختند، نیست. کسانی که الان شب یلدا را درک میکنند و برایش کمی اهمیت قائلاند، بیشتر آدمهای قدیمی هستند. آنچه از این شب در گذشتههای دور و دوران کودکی به خاطر دارم این است که مثل عید نوروز که همیشه انتظار فرا رسیدنش را داشتیم تا دور هم جمع شویم یا به مسافرت برویم، یا اتفاقات شاد دیگر، شب یلدا هم برای ما خیلی مهم بود و برای آمدنش روزشماری میکردیم. در حالیکه در این چند سال بارها شده که من یک روز قبل از شب یلدا یا صبح آن روز فهمیدم که فرضا شب یلداست. سوای گرفتاریهای امثال من که باعث اطلاع یافتن دیرهنگاممان میشود، متاسفانه اطلاعرسانی در این زمینه هم خیلی کم است چرا که شبهایی اینچنین اعتبارش را تقریبا از دست داده و زیاد به آن پرداخته نمیشود. در صورتی که روزها و شبهایی از این دست در طول سال، همیشه بهانهای بوده برای اینکه دور هم جمع شویم، از حال یکدیگر بپرسیم، شادی کنیم و شاید بتوانیم مشکلات یکدیگر را برطرف کنیم.
ما معمولا در خانه بزرگتری مثل پدربزرگ جمع میشدیم و برای من خیلی جالب بود که هر کسی وارد میشد با خودش یک خوراکی هم میآورد؛ یکی هندوانه و دیگری آجیل مهمانی را تقبل میکرد و میزبان فقط مسول تهیه و تدارک چای میشد. اینها ممکن است ظاهرا معنا و مفهوم خاصی نداشته باشد ولی وقتی تمام این اتفاقات ساده را کنار هم میگذاریم متوجه میشویم که شبی مثل یلدا چقدر با ارزش است و چه بهانه خوبی است برای این که مشکلات، گرفتاریها و کدورتهایمان را کناری بگذاریم و یک شب در جمع خانواده و فامیل خوش بگذرانیم. این یعنی همان صله رحمی که در دینمان هم به آن سفارش زیادی شده و در بسیاری از سنتهای قدیمی ایرانی وجود دارد. به نظرم قدیمیها همیشه دنبال بهانهای میگشتند تا دور هم جمع و از احوال یکدیگر با خبر شوند که متاسفانه این سنتهای خوب با توجه به پیچیدگی زندگی امروز، کمکم دارد از بین میرود.
یلدا؛ تلخترین شب عمرم
امینیخواه/ بازیگر
با این که همه از این شب، خاطرات شیرینی دارند، متاسفانه من جزو استثناها هستم و تلخترین خاطره عمرم را از یلدا دارم. پیرارسال در حالی که شب یلدا مثل بقیه دور هم جمع بودیم، پدرم فوت کرد تا شادی این شب برای همیشه به تلخی تبدیل شود. حالا دیگر هر سال شب یلدا سالگرد فوت پدر من است لذا برای من شب تلخی است و هیچ شیرینی و جذابیتی ندارد. امسال هم دومین سالگرد ایشان است. اما پیش از آن فامیل، دوست و آشنا دور هم جمع میشدیم و مراسم زیبای یلدا را با خوراکیهای معمول این شب برگزار میکردیم و اگرچه فضای معمولیای حاکم بود اما با صفا بود و شاد و صمیمی. اگر شرایطی هم فراهم میشد فال حافظ میگرفتیم.
وقتی بچه بودم یادم هست خانه مادربزرگ جمع میشدیم و بازار قصه و خاطرهگویی داغ بود. هوای تهران هم مثل حالا نبود که توی زمستان شیشه ماشین را بکشی پایین. هر سال شب یلدا، برف و سرما و یخبندان بیداد میکرد و کرسی در آن هوای سرد معنا داشت، درست برعکس حالا. ما چون شمیران زندگی میکردیم و یکی از مناطق برفگیر تهران هم شمیران بود، اولین برفی که در تهران میآمد، ما میدیدیم و آخرین برفی هم که در تهران آب میشد، ما نظارهگرش بودیم.
ایکاش به دوران کودکی برمیگشتیم
سعید پیردوست/ بازیگر
شبهای یلدا برای ما که قدیمی هستیم، بسیار خاطرهانگیز است، مخصوصا در کنار خانواده. همان دور هم جمع شدنها، زیر کرسی نشستنها و... همه و همه بهنوعی نشان از عشق و محبت بود. یعنی شب چله که میشد، احساس میکردیم بزرگترین و بهترین شب زندگیمان است. سوای آن تنقلاتی که چیده میشد و زحمتی که همه با هم برای آماده شدنش میکشیدیم، واقعا میتوانم بگویم شبهای چله ما مثل شب عید بود. بهترین لباسها را تنمان میکردیم، بهترین حرفها در آن شب زده میشد، بهترین خاطرات گفته میشد و بالاخره اینکه خاطرهانگیزترین شب زندگی ما بود. ولی الان که فکر میکنم شبهای چله، دیگر نه آن آب و هوا و نه حال و هوای قدیمی را دارد. همه چیز ماشینی شده، حرف و حدیثهای مختلف و بدگویی پشت سر دیگران، جای صفای و صمیمیت، یکدلی و یکرنگی را گرفته است آنقدر که مردم براحتی برای هم میزنند و دیگر با هم صادق و رو راست نیستند، خبری هم از آن خلوص و یکرنگی نیست. ای کاش میشد به همان دوران کودکی برمیگشتیم؛ روزهایی که هیچوقت از ذهنمان پاک نمیشوند. یادم میآید مادرم یک منقل برای کرسی درست میکرد و یکیدو ساعت آن را توی فضای باز میگذاشت که بویش برود. بعد همه توی اتاق زیر کرسی جمع میشدیم در حالی که روی آن یک مجمعه بزرگ قرار داشت با انواع تنقلات و میوه و با عشق و علاقهای خاص، همه فامیل دور هم جمع میشدیم؛ عشق و علاقهای که متاسفانه دیگر خبری از آن نیست. این اتفاق معمولا خانه پدربزرگ یا مادربزرگ میافتاد. هر کسی هم که مقداری در خواندن شعر تبحر داشت، دیوان حافظ را باز میکرد و بعد از اینکه دیگران توی دلشان نیت میکردند، فالی گرفته میشد. کسی که فال را میگرفت آن را ترجمه و تفسیر هم میکرد که مثلا حافظ به شما اینطور گفته یا از شما خواسته در زندگی اینگونه رفتار کنید. منظور که مراسم شعرخوانی و فالگیری هم فرصتی برای یادگیری و پند و اندرز بود.
یلدای بدون هندوانه و انار
عبدالملکیان/ شاعر
دوران کودکیام را که در ذهن مرور میکنم، شبهای یلدا را همواره با برف و سرما به یاد میآورم، برخلاف این سالها که خبری از برف و سرما نیست. به هر حال در جمع خانوادگی چند نفره ما، کرسی برقرار بود. زیر کرسی مینشستیم و با تنقلاتی که مرسوم بود و شاید چشمگیرترینش گندم و شادونهای بود که مادرمان پیش از شب یلدا تهیه میکرد، سرمان را گرم میکردیم. این گندم شادونههای خوشمزه، آنقدر بود که تا یکی دو هفته بعد از آن شب هم، به عنوان خوراکی مدرسه هر روز صبح، مشتی توی جیبمان ریخته شود تا در راه مدرسه و زنگهای تفریح بیکار نباشیم. جالب اینکه برخلاف حالا، آن شب هندوانه نداشتیم و تنها با همین تنقلات سرگرم بودیم.
مادر گاهی برایمان قصه میگفت، ولی ما بیشتر از زبان پدرم قصه میشنیدیم؛ قصههایی که بیشتر اسطورهای، شاهنامهای و... بود. داستانهای دنبالهداری که هر شب بخشی از آن را برای ما تعریف میکرد. آن زمان تلویزیون و رادیو نداشتیم، بنابراین شبها را با این قصهها سر میکردیم بویژه شب یلدا که داستان و حکایت، تضمینکننده مراسم آن بود. یک فال بخصوصی هم داشتیم که به آن گایشله میگفتند و حکایتش از این قرار بود که: یکیدو روز پیش از شب یلدا، بزرگترها هر کدام در کوزهای که داخل آن آب میریختند، یک نشان میانداختند؛ نشانهای مثل دکمه، سکه و... شب یلدا که میرسید و خانوادهها (فامیل و آشنا) دور هم جمع میشدند، این کوزه را جلوی یک بچه هفتهشت ساله میگذاشتند. قبل از این که کودک دستش را داخل آن ببرد، یک نفر شعری از حافظ یا شعرای دیگر را میخواند و خودش یا یک نفر دیگر، آن را تعبیر و تفسیر میکرد. بعد بچه دست درون کوزه میبرد و یکی از نشانهها را برمیداشت. آن نشان مال هر کسی بود، تفسیر و معنای آن چند بیت شعر خوانده شده، فال این شخص بود. اینها بخشی از خاطراتی است که از شب یلدا و سالهای دور دهه 40 در شهرستان نهاوند و در جمع خانواده و بستگان به یاد دارم.
دلمان میخواست برف بیاید
رضا بنفشهخواه / بازیگر
دلمان میخواست که شب یلدا، اولین برف زمستان روی زمین بنشیند و معمولا هم این اتفاق میافتاد. یادم هست وقتی بچه بودیم، مدام چشممان به پنجره بود که ببینیم برف میآید یا نه و خوشبختانه برف میآمد و همه جا را سپید و زیبا میکرد، آنوقت کلی خوشحال میشدیم.
شب یلدا معمولا خانه بزرگ فامیل جمع میشدیم و تا پاسی از شب را به شادی میگذراندیم. این گردهمایی معمولا به این صورت بود که هر خانواده یکی از خوراکیهای آن شب را میآورد تا بار زحمت و خرج این جمعیت زیاد، تنها به گردن میزبان نباشد. (البته الان که جمعمان کوچکتر شده و حال و حوصلهمان هم کمتر، این اتفاق دیگر نمیافتد) در این مراسم و محفل فامیلی، معمولا پدرم چون با حافظ و شاهنامه آشنا بود، خودش اشعاری از این شاعران را میخواند. پدرم اهل قهوهخانه رفتن بود، گاهی هم من را با خودش میبرد، بنابراین نقالی و شاهنامهخوانی را تا حدی از نقالها آموخته بود و شبها بویژه شب یلدا، آن را برای ما اجرا میکرد. البته پدرم 40 سال پیش فوت کرد و دیگر بین ما نیست.
ما چه آن زمان که بچه بودیم و چه الان، همیشه شب یلدا چند خانواده دور هم جمع میشدیم، اناری دون میکردیم، هندوانهای پاره میکردیم و آجیل میخوردیم و شبنشینیمان تا نیمههای شب ادامه داشت. البته این سالهای اخیر، شعرخوانی ما بیشتر در حد حافظخوانی و فال حافظ گرفتن باقی مانده است.
امسال چون مادرم مریضحال است، برخلاف هر سال دیگر خانه ایشان نمیرویم و قرار شده منزل یکی از دوستان خانوادگیمان در کرج جمع بشویم، به همراه خواهرها و بعضی از فامیل و دوستان خانوادگی. به هر حال این شب برای ما هنوز به همان بزرگی و عظمتی که بوده، هست و درست مثل گذشته، آداب و رسوم این شب را که مهمترینش، دور هم بودن است را به جا میآوریم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: