در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همه با هم حرف میزدند و فضای آن قسمت شلوغتر از همه جا بود. پیش خودش گفت کاش رستوران دیگری را انتخاب میکردند. با آن غرور همیشگی که بتازگی بیشتر هم شده بود، خیلی رسمی به همه سلام کرد. انگار نه انگار اینجا پاتوق هر روزشان بوده و با این دوستان دوران کودکی همیشه اینجا قرار میگذاشتند.
گوشهای روی تنها صندلی خالی نشست. با ورود او جمع ساکتتر شد. هر کسی با او همکلام میشد، کمی هم خودش را جمع و جور میکرد. مثل این که همه کمکم متوجه تغییر او شده بودند. سوئیچ ماشینش را با ژست خاصی روی میز گذاشت. یکی از بچههای شوخ طبع جمع رو به او گفت که امشب برای خرید ماشین جدیدش باید همه را به شام مهمان کند.
سگرمههایش بیشتر توی هم رفت. همه با هم زمزمه میکردند که ای کاش نمیآمد. او اما نگاههای آنها را با حسادت اشتباه گرفت. اصلا انگار خنده از روی لبانش رفته بود. چند وقتی میشد که با خودش هم حرف نمیزد.وقتی شام متفاوتی سفارش داد و تک و تنها به خوردن مشغول شد، فقط به فکر رفتن بود. برای همه بچهها تغییر رفتار ناگهانی او عجیب بود.
وقتی از در رستوران بیرون آمدند همه نفسهای عمیقی کشیدند و پیادهها مسیر را با هم مشخص کردند و سوارهها هم به هر کسی که هممسیرشان بود، پیشنهاد میکردند که با هم بروند. او اما با غرور خاصی به سمت ماشینش رفت، ولی سرجایش میخکوب شد. ماشین آخرین مدلش پشت جرثقیل در حال رفتن بود. وقتی از جلوی روی همگی گذشت و او هم به دنبالش میدوید که با راننده جرثقیل صحبت کند، فقط شلیک خنده بچهها را شنید.
بالاخره توانسته بود مثل قدیمها جمع را بخنداند. خودش هم از شدت خنده چشمهایش پر از اشک شد و ایستاد و دور شدن ماشینش را به نظاره نشست. به سمت دوستانش رفت و با نگاه از همه عذرخواهی کرد.جمعیت پیادهها بیشتر شد.
بهاره سدیری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: