در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
***
9 سال پیش من همراه همسر و تنها دخترم به خانه جدیدمان نقل مکان کردیم. هر سه نفر ما، تلاش زیادی کردیم و وقت و انرژی فراوانی برای درست کردن یک حیاط زیبا صرف کردیم تا امروز باغچه ما به این شکل باشد؛ باغچهای کوچک و پر از گلهای رنگارنگ.
حیاط خانه ما بالاتر از سطح خیابان بود و اطراف آن با دیوارهای سنگی زیبایی تزئین شده بود. قسمت جلوی خانه هم که داستانی دیگر داشت؛ به جای اینکه دیواری معمولی در امتداد پیادهرو داشته باشد، طوری سنگها روی هم قرار گرفته بودند که به نظر میرسید آنها روی هم لغزیدهاند. گویا کسی که این دیوار را ساخته، عجله داشته و تنها به فکر اتمام کار بوده؛ سنگها را نامرتب روی هم چیده و محل کار را ترک کرده است، اما همین شیوه چیدمان سنگها، زیبایی خاصی به ورودی خانه داده بود. حداقل من و دنیس آن را خیلی دوست داشتیم.
ما با استفاده از امکاناتی که در اختیار داشتیم، تمام سعی و تلاش خود را کردیم تا بتوانیم محیطی زیبا برای خود بسازیم. پس از این که حیاط کوچک آماده شد، آن را «باغ سنگی» نامیدیم. هرگاه در مسیر خانه گل و گیاهی میدیدیم، من یا دنیس آن را میخریدیم و به حیاط کوچکمان میبردیم و برای رنگینتر و زیباتر شدن باغچه، کنار بوتههای دیگر میکاشتیمش. به همین دلیل هم باغچه پر بود از گلها و درختچههای متنوع و زیبا.
سالها گذشت و من باز هم بعد از 9 سال، همچنان خودم به کارهای باغچه رسیدگی میکردم. البته این کار باعث آرامش خاطر و لذت من هم میشد. همه کارها حتی کندن علفهای هرز هم کار خودم بود. روزها و ساعتهای خاصی را برای این کار در نظر گرفته بودم و مثل پدری که به فرزندانش رسیدگی میکند، دور و بر گلها میگشتم.
تابستان سال گذشته وقتی در حال کار در باغچه بودم، درست انتهای «باغ سنگی» گیاه کوچکی دیدم که نتوانستم نوع آن را تشخیص دهم. فقط میدانستم من آن را نکاشتهام. از دنیس پرسیدم، اما او هم آن را نکاشته بود. ما هیچکدام نمیدانستیم این چه گیاهی است و چگونه سر از این گوشه در آورده است. برای همین تصمیم گرفتیم اجازه دهیم در گوشه حیاط رشد کند تا بتواند خودش را نشان دهد. ما میخواستیم بدانیم آن گیاه چیست.
هفتهها گذشت. یک روز وقتی سری به باغچه زدم به طرف گیاه اسرارآمیز رفتم و متوجه شدم یک گل آفتابگردان است؛ ظاهری دوک مانند داشت، با ساقهای بلند ولاغر. تصمیم گرفتم آن را انتهای باغ و میان همه علفهای هرزی که دور و برش بود، نگهداری کنم.
اما وقتی به دقت نگاهش کردم، متوجه چیزی غیرطبیعی شدم. این آفتابگردان کوچک از جایی که من فکر میکردم، رشد نکرده بود. ساقه را دنبال کردم تا به محل رشدش برسم. دیدم ساقه از زیر یک تخته سنگ بزرگ شروع شده و از زیر و اطراف آن رشد کرده است تا خود را به نور خورشید برساند. آفتابگردان کوچک برای این که به نور برسد، از این تخته سنگ بزرگ هم گذشته بود.
دنیس را صدا زدم و با هم آفتابگردان کوچک را تماشا و تحسین کردیم. در این زمان بود که متوجه شدم اگر گل آفتابگردانی به این کوچکی و ظرافت میتواند به سنگ بزرگی اجازه ندهد مانع رسیدن به هدفش شود، پس ما هم توانایی چنین کاری را داریم.
اما پیش از همه، ما باید به خودمان و تواناییهایی که داریم، اعتماد کنیم. باید بپذیریم که میتوانیم به خواستههای خود برسیم. حتی اگر موانع بزرگی سر راه ما وجود داشته باشد. درست همانند این گل آفتابگردان که میدانست، میتواند بر مانع بزرگی مثل این تخته سنگ غلبه کند.
من و دنیس با هم قرار گذاشتیم مثل این گل آفتابگردان بایستیم و به آنچه داریم و آنچه هستیم، افتخار کنیم.
شما هم مطمئن باشید میتوانید راهی برای پشت سر گذاشتن موانع پیدا کرده و به هدف خود برسید.
زهره شعاع
Great-inspirational-quotes.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: