در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سکوت مادر به اتاق هم سرایت کرد، حالا فقط لیلا بود که چهار دست و پا به طرف اسباببازیهایش میرفت، آنها را به سویی پرت میکرد و میخندید.
من و خواهرم و بابا به مادر خیره شده بودیم، من نگرانی را در چشمهای بابا میدیدم، شاید او هم همین حالت را در چشمان من میدید.
مادر گوشی را روی تلفن گذاشت، اما از جایش بلند نشد، حس میکردم پاهایش دیگر توان ندارند. ولی نمیدانستم چرا خودم نمیتوانم بلند شوم. گویا پاهای من هم با پاهای مادر همدردی میکردند.
میدانستم خبر ناخوشایندی شنیده است، اما نه او و نه ما حرفی نزدیم.
چند دقیقهای طول کشید تا مادر از روی صندلی کنار تلفن بلند شود و به اتاقش برود؛ چند دقیقهای که گویا کش میآمد؛ فکر میکردم حرکت زمان کند شده، مثل وقتی که تلویزیون صحنههای هیجانانگیز فوتبال را با حرکت آرام نشان میدهد. من آنها را خیلی دوست دارم اما این یکی را نه، اصلا دوستش نداشتم. دلم میخواست زودتر مادر لب باز کند و چیزی بگوید، خواستم خودم بپرسم، اما راستش ترسیدم؛ ترس که نه، اما هر چه بود نتوانستم
بپرسم.
دلم شور میزد، مثل آن روزهایی که نمرهام از آنچه مادر میخواست، کمتر میشد و میدانستم وقتی به خانه برسم، باید پاسخ سوالش را بدهم، آن روزها تمام راه مدرسه تا خانه، دلم شور میزد. نه برای نمره کم برای این که نمیخواستم خاطر مادر آزرده شود. حتی آن روز که... .
پدر بلند شد و نوار فکرهایم را برید. به سوی اتاق رفت، در آرام بسته شد. آنقدر آرام صحبت کردند که حتی نجوایشان شنیده نشد.
نمیدانم چقدر طول کشید، اما میدانم که برایم مانند یک روز گذشت، مانند یک روز که زنگ آخرش امتحان فیزیک داری!
در اتاق باز شد، پدر بیرون آمد و به طرف آشپزخانه رفت؛ لیوانی آب به اتاق برد و چند دقیقه بعد خارج شد.
آرام و شمرده با من و مریم حرف زد.
آن روز من 13 ساله بودم و مریم 8 ساله.
پدر به ما گفت: همیشه زندگی یک رو ندارد؛ همیشه ما نمیتوانیم مسیری مستقیم را برویم و اطمینان داشته باشیم که هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد.
یادمان آورد که مادربزرگ همیشه میگفت: زندگی خیلی بالا و پایین دارد.
و گفت: کسی در این مسیر موفقتر است که هم در آن بالا درست عمل کند هم در سراشیبیها و کمکم به ما گفت که مادربزرگ دیگر در میان ما نیست، او سکته کرده بود. مادر من، مادرش را از دست داده بود.
پدر از ما خواست که شرایط را درک کنیم و گفت همه باید به مادر کمک کنیم تا این غم و این روزها را راحتتر بگذراند. بعد هم آرام بلند شد، وضو گرفت، از کتابخانه قرآنی برداشت و آرام شروع به خواندن کرد.
من آن روز بزرگی غمی که بر دل مادر نشست را درک نکردم؛ میدانستم مادر غصهدار است، اما نمیدانستم چقدر.
تا حدود 23 سال بعد که من مادر را از دست دادم، آن روز تازه درک کردم که غم فراق مادر چیست. آن روز که احساس کردم کمرم زیر سنگینی آن غم تا شد.
و آن روز فهمیدم که آرامش پدر چقدر قابل تحسین بود، پدری که مادربزرگ را چون مادر خودش عزیز میشمرد و بسیار دوستش میداشت.
آن وقت بود که درک کردم رفتار یک بزرگتر، یک نفر که میداند و میفهمد، چقدر در آرامش دیگران نقش دارد.
حالا هر شب جمعه به یاد پدر و مادر، چند آیهای قرآن میخوانم به این امید که آنها همچنان در کنار هم آرام و آسوده باشند.
کورش اسعدیبیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: