در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
صدایش میلرزید. گوشهایم را محکم میگیرم. صدای گریهاش از لای انگشتهایم میدود تو لالهها. مدام گریه میکند. بیوقفه. جز نیمههای شب که بالاخره خواب بر خستگیاش غالب میشود. در خواب ناله میکند. یک دفعه ابروهاش میرود تو هم. ریزدانههای عرق صورتش را میگیرد و کلهاش رو بالش این ور و آن ور میشود. بعد یکهو از خواب میپرد. میروم روی زانوهایش مینشینم. یشم چشمهایش خیس میشود و سرش را میاندازد پایین. دست میگذارم رو گودی زیر ابروهاش. داغ است. پدر از زیر پتو بلند میشود. دستهای مادر را میفشارد: آروم باش خورشید، اینجوری اون هم ناراحت میشه. مادر سرش را به پنجه دست تکیه میدهد. پدر تو لیوان آب میریزد و میدهد دستش: آدم با دردش چه کار میتونه بکنه؟ سرش رو بذاره بمیره؟ مادر نگاهش را از او میگیرد. به لیوان آب نگاه میکند. هر وقت از این حرفها میزنند، پشتش به پدر است. دیگر تا صبح پلک رو هم نمیگذارد. هنوز نیلوفرهای باغچه بازند که فانوس را از گل میخ دیوار تاریک راهرو برمیدارد و راه میافتند. من پا برهنه لب جویبار میدوم و از قلقلک سبزهها به کف پاهام پر از لذت میشوم. مادر کفش کتانی پوشیده و عصایش را همانجا کنار جاده تو ماشین جا گذاشته. پدر خواست دستش را بگیرد، نگذاشت. گفت: میخوام خودم از تپه برم بالا و فانوس روشن را گرفت به دست. تپه همانجور لم داده بود تو آفتاب کم جان صبح. راستی چرا من باید اینجا میآمدم؟ روی این تپه! شاید چون تمام کودکیم با همه بازیها و سرگرمیهایم منتهی میشد به اینجا. دوست داشتم پرواز کنم، پدر میگفت: پرواز ما آدمها 2 یا 3 متر بیشتر از سطح زمین نمیتونه باشه ببین... . بعد میپرید بالا. چندین و چند بار پشتسر هم. من ریسه میرفتم. بعد پدر روی کنده دو زانو دست روی شانههایم میگذاشت و نفس زنان میگفت: نیروی جاذبه به اجبار ما رو به زمین چسبونده. نیروی جاذبه! پس چرا نیروی جاذبه با پروانهها و پرندهها و هواپیماهایی که میآمدند و رو سر شهر بمب میریختند، کاری نداشت؟
تو جاده ناشناسی که در تمام عمرم ندیده بودم و خط آهنی هم از آن میگذشت، راه افتادم. یک دفعه صدای چرخهای قطار را روی ریل شنیدم. قطار نزدیکتر که میآمد، سرعتش هم کندتر میشد. کوپهها را از نظر گذراندم. خالی بود. حتی یادم نیست قطار، سرنشین هم داشت یا نه. پیچ و تاب خوران حرکت میکرد و سرعتش هر لحظه کمتر میشد. کوپه آخر که رسید، زنی را دیدم که صورتش را چسبانده بود به شیشه. کف یک دستش را هم. لبهاش داشت تکان میخورد. مادر بود. دویدم دنبال قطار و بلند گفتم: همونجا، رو همون و انگشت نشانهام را گرفتم سمت تپه.
صبح از زیر پتو صدای مادر را شنیدم که پدر را بیدار میکرد. همیشه روزهای جمعه دلش میگرفت. گفت: میخوام تمام امروز رو اونجا باشم، میدونی چند وقته اونجا نرفتیم؟ طفلک انیسم... از فرط خوشحالی، پتو را کنار زدم و دویدم تو حال و خودم را آویزان کردم به قلاب دستهای پدر. پدر انگشت فرو کرد تو موهای شانه نکردهام و لبخند زد و گفت: خسته میشی تو، اونم با این حالت و دست کشید رو تاولهای ریزی که صورتم را خال انداخته بود. بلند گفت: داروهاش رو خورده؟ صدای مادر از لابهلای صدای قاشق و بشقابهایی که تو سبد میچید، آمد که گفت: دیشب. قرصهاش رو باید شبها مصرف کنه. دکترا گفتن عوارض همون گازهای شیمیاییه. پدر نگاهی کرد به من. خندید و دو پلکش را بست و باز کرد. از پایین که پدر را نگاه میکردم، چهرهاش جور دیگری میشد. سبیلهاش که تکان میخورد ردیف دندانهای بالایش میافتاد بیرون. خندم گرفت. مادر سبد را گذاشت جلوی پای پدر. یعنی بقیهاش با تو. بعد گفت: بچه رو که نمیشه تنها بگذاریم، اونم با این حالش. پایین تپه یه کم هوا بخوره حالش جا مییاد. دکترا گفتن چیز مهمینیست. پدر سبد را برداشت: آخه خودت گفتی میخوای یه چیزهایی بهم بگی.
من همیشه پایین تپه بودم. میدانستم رویش چند تا کاج است. نوک سوزنی شکلشان را میدیدم و عطرشان را که باد میآورد. مادر با قدمهای سنگین از سربالایی تپه بالا میآید با یک دسته گل. همیشه هم داوودی. مینشیند روی یک تخته سنگ. پدر روبهروش چمباتمه میزند. مادر تندی اشکش سرازیر میشود. پدر سیگاری آتش میزند. مادر با گریه میگوید: ما باید میدونستیم. وقتی اونقدر بیقرار تپه بود. حتی با اون که اون تاولها تمام تنش را گرفته بودند. باید میفهمیدیم داریم اونو از دست میدیم. پدر با انگشتهاش برجستگیهای روی سنگ را لمس میکند و از پشت حلقههای دود، نگاه میکند به مادر. مادر سرش را میآورد جلو و شمرده میگوید: تو واقعا میخوای خودت رو آروم نشون بدی یا آرومی؟ بعد پیشانیاش را میگذارد کف دست و زیر لب میگوید: معنی این رو هیچ وقت نفهمیدم. پدر شقیقههاش را میان شست و سبابه میفشارد. مادر سرش را بلند میکند و میگوید: عجیب نیست؟ بعد از سی و چند سال حالا منم با همون تاولها... و دستش را آرام میکشد رو پوست صورتی پیشانیاش. پدر ته سیگارش را لبه سنگی که رویش نشسته، میفشارد. بلند میشود. لاغر و استخوانی پشت به مادر میایستد: هیچ سر درنمییارم از کارات، از فکرات، حرفات. شنها را با نوک کفش جابهجا میکند: چرا باید انیسه، رو اینجا، رو این تپه... مادر تقریبا زار میزند: صد بار بهت گفتم، هزار بار دیگه هم بهت میگم. انیسه اینجا رو دوست داشت، اینجا خلوت و آرومه، هیچ صدایی هم اذیتش نمیکنه. حتی اگه تمام شهر رو هم بمب بارون کنن. پشت سرش را میچسباند به تنه کاجی و چشمهاش را میبندد: در ضمن من خواب اینو دیدم. خودش تپه روبهم نشون داد. منم همین جا، تو همین قبر... و چشمها را باز میکند: میشه. حالا 30 و چند ساله... و دست از زانویش میگیرد و بلند میشود: رو این تپه امنترین جای عالمه، زیر همین سنگ، راستی دقیقا 34 ساله؟ پدر سر برمیگرداند: این یعنی میخوای بگی هنوز هم بهش وابستهای؟ بعد خم میشود و مشتی سنگریزه برمیدارد: یادته وقتی هنوز دنیا نیومده بود، اوایل بارداری میگفتی آدما اونقدر موجودات ذلیل و خوار شدهای هستن که وقتی تو رحم در حال شکل گرفتنن، مادر هم حالش ازش به هم میخوره. مادر لبخند میزند: بلند پرواز بود مثل تو. وقتی به دنیا اومد، اونقدر دست و پا میزد که میترسیدم نکنه میخواد راه بره یا بدوه. اونوقت بغلش گرفتم.
ساعتها رو تپه میماندم، صداشون رو باد میآورد؛ صدای بلند بلند حرف زدن پدر، صدای خندههای مادر. یک بار ازشان خواستم مرا هم با خودشان ببرند. مادر دو دل بود. پدر اما نگذاشت. گفت: دلتنگی اونجا بچه رو میکشه. طفل معصوم جاش اونجا نیست.
مادر موهایم را دم اسبی بسته بود و پیراهن سفید چیندار با گلهای ریز زرد برام پوشیده بود. بعد پدر برای این که از دلم درآورد، ساعتها باهام بازی کرد. دنبال هم میدویدیم. من چشم میگذاشتم و پدر میرفت آن دورها تا پشت درختی خودش را قایم کند. صدای کفشهایش همیشه کمکم میکرد که میخورد به بوتهها و خشخششان را بلند میکرد. میدویدم و نفسنفس میزدم. بعدش میپریدم جلویش و میگفتم: دیدمت. بیا بیرون، سکسک... بعد آنها میرفتند بالا. درست یادم نیست توی آن قطار پدر هم بود یا نه؟ اما مادر را به وضوح میدیدم. انگار اصلا شیشه غبار گرفته کثیفی حایلمان نبود. کمیجلوتر قطار ایستاد و تنهاش کش آمد تو گرما. مثل ماری که لقمه را حالا قورت داده بود و منتظر بود تا هضم شود و بعد دوباره به راهش ادامه دهد. ذوق زده رفتم تو. مادر بغلم کرد.عطر کاج موج میزد تو کوپه، تو روسری مادر. با دو دست بازوهایم را گرفت و مرا از تنش جدا کرد. دست کشید رو پوست صورتم. گفت: چقدر لطیفه، اما صورت مادر پر از تاول بود. لاغر و تکیده خندید: من پیر شدم انیسه. عصا دستم میگیرم، پوستم چروک برداشته، تازه شیشههای عینکم هم کلفت شده و چشمهایش را بست. همش به خاطر من. دست کشیدم رو پلکهاش. انگشتهام خیس شد. تمام تنش میلرزید. گفت: عوارض بمبه، میبینی به چه روزی انداخته منو؟ عصبهام هم ضعیف شده، عوارض ندیدن تو و تلخ خندید. مادر بغلم میگرفت و میدوید از پلههای نمور و خزه بسته زیر زمین پایین. تو خرت و پرتها. سرم را میچسباند به سینهاش. قلبش تندتند میزد. پدر رو شیشهها چسب میزد، اما شدت انفجار زیاد بود. آنقدر که آن شیشهها با چسبهای سفیدشان هم ریزریز ریخت کف حیاط. دود غلیظی آسمان را خط انداخت. بعدش باران گرفت و دود را خواباند. همان شب افتادم تو بستر. تمام تنم میسوخت. کف پاهام گر گرفته بود. مادر طشت آب سرد آورده بود تو اتاق و پاهام را توش گذاشته بود و میمالید. پدر بالای سرم پیشانیام را با حوله مرطوب خنک میکرد. تو تب شنیدم که گفت: انیسه چقدر به تو شبیه شده. چشماش، ابروهاش، من تا حالا متوجه خال گوشه لب پاییناش نشده بودم.
مادر هر روز خمیدهتر میشد. بعد از 34 سال هنوز میگفت: انیسه...
پدر، مثل همیشه، جمعه صبح آماده میشود تا بیاید رو تپه. دسته دو فانوس تو یک دست و دستهای داوودی تو یک دست دیگرش. من و مادر از بالای تپه او را نگاه میکنیم. کاجها غرق در برف بهمن ماه زیباتر شدهاند. مادر میگوید: این کاجها رو ببین، روزی که تو رو آوردیم اینجا، این جنگل چیزی جز چند تا نهال کوچیک نبود. میچرخم و نگاه میکنم. دور تا دورمان پر از کاج است. صدای مادر میآید که میگوید: انیسه دخترم،آقات اومده.
چشمهایم را میبندم و پر از عطرکاج میشوم.
نکته
حق واژهها فراموش نشود!
نویسنده از رفت و برگشت زمانی استفاده خوبی کرده است. در کنار فضای تلخ و دردآلود داستان فضاسازی و توصیف از طبیعت مثل نشانهای از زشتی و زیبایی خود زندگی میشود؛ اگر چه توصیفات و جزءپردازیها جاهایی زائد مینماید. برای نویسنده باید وجوه مختلف آدمهای داستان شناخته شده باشد تا این شناخت به خواننده هم منتقل شود وگرنه باید به مخاطب داستانتان حق بدهید از خودش سوال کند، آیا پدر انیسه شخصیت بلند پروازی است؟ پس چرا میگوید پرواز ما آدمها 2 یا 3 متر بیشتر از سطح زمین نمیتونه باشه؟ یا چرا آدمها را موجودات ذلیل و خوار شدهای میداند؟ باید به این نکته توجه کنید که چگونه به مخاطب اطلاعات بدهید. این نکته ظریفی است والا باز هم باید به مخاطبتان حق بدهید که سوال کند آیا پدر انیسه نمیدانسته دکترها راجع به انیسه چه گفتهاند؟ پس چه لزومی دارد که مادر دوباره بگوید: «دکترا گفتن عوارض همون گازهای شیمیاییه.» انتخاب دقیق واژهها را فراموش نکنید وگرنه باز هم این حق طبیعی مخاطب است که احتمالا از واژه خشک «بیوقفه» آن هم بلافاصله بعد از کلمه مترادفش (مدام) خوشش نیاید یا فعل «مصرف کردن» را برای «دارو» مناسب نداند. پس حق واژهها فراموش نشود!
زهرا محمودی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: