پُستخانه

کد خبر: ۳۷۱۸۷۰

اسامی خارجی، مورددار یا نامفهوم، همممممه‌شون می‌شن: «بدون نام». 3-یا وبلاگ خودتون یا صفحه بروبچ، متنتون رو فقط برای یکی از این دو جا پست کنید. [با این حال، اینا رو هم مد نظر داشته باشین، بد نیس‌هااااا:] 4-کوتاه بنویسید، امکان چاپش بیشتره. 5-برای نوشته‌های طنز و بانمک پارتی‌بازی می‌شه! 6-پارتی ندارین؟ آااااخی! پس یه‌چی بنویسین که چفت و بستش درست باشه، یه حرفی داشته باشه که به درد دیگران بخوره، آخرشم نگیم: حالا منظور؟!! 7-تا رسیدن و چیدن نامه‌ها و ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (ناااااقااااابل!) صبر کنین. بچه‌م رو گازه و چم‌دونم نامه‌م نوبره و اینا، چیییییی؟... نه‌اااااریییییم‌هااااا!!

سنگ صبور: ...قانونای صفحه رو می‌دونم و واقعاً متأسفم که این‌قدر کم شده اما کاچی هم بعضه هیچیه. اما فکر نمی‌کنی اگه مطلبی باشه که آموزنده باشه منتها [محصولی] از [افکار و نوشته‌های خود] شخص نباشه و با مطرح کردن این‌که مال خودش نیست و فقط برا دونستن خواننده‌ها نوشته، بد نباشه؟ چون همه مثل من و شما که اینترنت ندارن که از همه جا بخونن و باخبر باشن...

در یک نگاه کلی، لزوماً این‌طوریام نیس که کاچی «به[تر] از» هیچی باشه! باید مث مترادفش که انتخاب بین بد و بدتره، ببینی منافع و مضراتش چیه؛ چی به دست می‌آری و چی از دست می‌دی؛ و آیا نسبت به هزینه‌ای که پرداخت می‌کنی واسه خرید یه کاسه کاچی، سودی هم نصیبت می‌شه یا نه؟ پیشنهاد ارسال مطالب دیگران با ذکر منبع رو هم، می‌شه از خود بروبچ نظرسنجی کرد که هر کی موافق و مخالفه دلایلش رو بگه. اگه اغلب همچی کار ساده‌ای رو پسندیدن، سمعاً و طاعتا (البته در اون صورت، به نظرم باید بگن همچنان اولویت رو به بروبچی بدیم که زحمت می‌کشن، وقت می‌ذارن، یه چی از ذهن خودشون خلق می‌کنن و حاصل فکر و قلم خودشون رو می‌فرستن یا نه)

زهرا-ن.: ...قبل از بلوغ کامل قلبم/ در قیل و قال نافذ چشمانت/ مغلوب گشته‌ام/ وز قالب تمام غزلهایت/ الگو گرفته‌ام/ شاید قلم بلغزد و حسی رقم زند/ شاید که زیر پا برود قلة غرور/ شاید نگاه نافذت این بار، بشکند/ قفل سکوت و خاتمه بخشد فراغ را/ من با صدای گرم تو آرام می‌شوم...

نرجس ارزبین 25 ساله از لاهیجان: ...زیر سایه‌بون دستات، جز تو که پناه ندارم/ من واسه نوشتن از تو، واژه‌ها رو کم میارم/ تو با التماس و خواهش، می‌گی که حرفی نداری/ واسه دزدیدن مهتاب، عاشقا رو جا می‌ذاری/ من با این چشمای عاشق، می‌شینم به انتظارت/ تا که مهتاب نور بپاشه، یا که من بشم بیمارت...

(انگار پیدا کردن کار باعث محدود شدن اون وقتی شده که باس رو تقویت شعرات می‌ذاشتی‌هااااا... نههههه؟! به هر حال، کاری که پیدا کردی، مبارکت! شیرینیش کو پس؟!)

پرستو 21 ساله از تهران: امشب مرا یک جرعه آتش توبه دهید، و وجودم را به یک شاخه گل انسانیت پیوند زنید؛ شاید برای سیراب شدنش کمی انسان باشم (پاسخگو جان، من از اون بروبچم که از اولین روز تولد صفحة بروبچ باهاش بودم و ازش لذت بردم اما تا به حال فرصتی دست نداده تا مطلبی بفرستم. این قطعة ادبی رو تو سن 17 سالگیم نوشتم و این صفحه اولین و آخرین جاییه که این قطعه رو براش می‌فرستم).

بفرما قربان! اینم قطعة ادبی شما. حالا بگو بینم... پس از گذشت 4 سال چه تغییری تو نوشتنت ایجاد شده؟ اصلاً شده؟ یا تو پیچیدی و بزرگ شدی، اما ماشینِ قلمت نپیچیده و تو گل‌ولایِ همون 17 سالگی مونده؟! (نکنه یه‌وخ بگی: آره دیگه! هه‌هه‌هه!)

نینا: یادته گفتم دلم گرفته فقط شما به ذهنم اومدی؟ الآنم دلم گرفته، عجیب غمگینم. جداً هیشکی رو جز شما سراغ ندارم غمم رو بهش بگم...

من که گفتم عزیز ماااادر... این گوش من همین‌جور بیکار افتاده واسه شنیدن غمها و (ای‌ی‌ی... اگه وقت خوشیهاتون هم به فکر ما بودین:) شادیهای شما؛ کار دیگه‌ای که ازش برنمی‌یاد. هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو، هر چه از دستم برآید آن کنم (به‌به! به‌به! حبّذا! ای‌ول! چه شاعری بودم نمی‌دونستم! اون‌وخ به آیینة خونة سمانه‌اینا گیر می‌دم!! هه‌هه‌هه! خندیدم!)

دختر باران: ...دیروز این چاردیواری رو که باز کردم و پاسخت رو دیدم که گفته بودی کدوم نوشته‌ها، فک بالا با سقف، و فک پایین با زمین برخورد کرد!...

ای باباااا... پس این زلزله‌ای که چن روز پیشا ثبت شد نتیجة برخورد فک سرکار به جناحین منزل بوده... هااااان؟! من گمون کردم منظورت نوشته‌هایی غیر از وبلاگته! چون دربارة وبلاگ، گفته بودم که پرووایدرش ناامنه! با این حال، رفتم جایی که فایروال قوی‌تری داشت، نشستم چارپنج‌تا از نوشته‌هات رو خوندم، ولی چون هیچ پیشنهادی، انتقادی، نظری، چه بد چه خوب، دربارة این صفحه نداده بودی، منم نظری ندادم! چطوره؟ هووووم‌م‌م‌م‌م‌م. (سربه‌سر!)

بدون نام: من 2 سال پیش براتون نامه نوشتم، دسترسی به جوابش پیدا نکردم، باید چه کار کنم؟

هااااا...؟! شما همیشه این‌قدر دقیق پیگیرِ اموری؟!! (من یادم نیس دیشب چی خوردم! باز اگه می‌گفتی اسمت چی بووووود؟ یه چیزی!)

فاطمه ملکوتی‌نیا از قم: شاید زندگی یک خواب باشد. یک خواب که هنگامی که از آن برمی‌خیزی یادش لبخندی بر لبانت بنشاند و بگویی صبح به خیر و شاید راه رفتن پسرکی باشد روی کناره‌های جدول، هنگامی که از مدرسه بازمی‌گردد و شاید آواز گنجشکهایی باشد بر روی درختان چنار در یک صبح بهاری...

یامین: چون زلالم، چون تجسم می‌کنم آیینها را/ چون به کم راضی نباشم مایلم بیشینه‌ها را/ چون به آتش می‌رسانم شعله‌ها را از نگاهم/ تا تلاطم می‌کشانم سنگهای سینه‌ها را/ چون تکانم قلبها را گریه‌ها را تازه سازم...

هی خواستم امواج مثبت بفرستمااااا... ولی هر چی مُخم رو خاروندم موج منفی خارج شد! هی گفتم: چییییی میییییگه؟! هه‌هه‌هه! سوادمونم کچل شد رفت! اصن نفهمیدم یعنی چی که: تا تلاطم می‌کشانم سنگهای سینه‌ها را! منظورش چیه از: تکانم قلبها را؟! (کاش حداقل یُمنا این‌جا بود یه راهنمایی می‌کرد امتیازم کم نشه! حداقل می‌گفت جامده؟ مایعه؟ تو جیب جا می‌شه...؟ یا چی پس؟!)

حامد جاویدنیا 20 ساله از برازجان: چند تا تیکه چوب دارم، تصمیم دارم باهاشون یه پنجره بسازم، یه پنجره که رو به خوبیها باز بشه، رو به آسمون بی‌انتها، رو به چیزایی که تموم نمی‌شن...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها