قول می‌دهم تغییر کنم

کد خبر: ۳۷۱۸۶۵

درست است می‌دانم که این هم بخشی از زندگی است. حداقل در تئوری این گونه است‌: «مراقبت و توجه داشتن به خودم برای اطرافیان و عزیزانم هم مفید است و به آنها سود خواهد رساند و اگر این کار را انجام ندهم به آنهایی که دوست دارم نیز آسیب خواهم زد.»

اما وقتی اوضاع به هم می‌ریزد ـ که برای من همیشه هم همین طور است ـ دیگر نمی‌دانم باید چکار کنم.

آن روز هم همین گونه بود. سر رایان، پسرکم فریاد زدم. تا جایی که می‌توانستم صدایم را بلند کردم و فریاد زدم: «از من چی می‌خوای؟ خسته‌ام کردی، دیگه چی کارت کنم؟»

پسرک شروع به گریه کرد. انگار با تمام وجودش اشک می‌ریخت. وقتی دیدم تمام صورتش از اشک خیس شده، صدایم را بلندتر کردم و همه چیز بدتر شد. گویا کور شده بودم. فقط فریاد می‌کشیدم.

هنوز چهره رایان یادم مانده است. بشدت ترسیده بود و گریه می‌کرد. دعا می‌کنم رایان مثل من این خاطره یادش نمانده باشد.

وقتی کمی آرام شدم، رفتم و او را بغل کردم. باز هم قطرات اشک روی صورت کوچکش لغزیدند و پایین آمدند. چند قطره اشک روی لب من افتاد. طعم شور آن را حس کردم و با خودم گفتم: «تو باعث شدی این قطره‌های اشک از چشم پسر نازنینت بریزد. چه آدم بی‌خودی هستی؛ تو که حتی با پسرت این گونه رفتار می‌کنی.»

و با خودم فکر کردم چه مادر بد و وحشتناکی هستم.

وقتی جریان را برای جرمی تعریف کردم، چهره‌اش تغییر کرد. تعجبی در نگاهش موج می‌زد که احساس شکست را در من زنده کرد.

جرمی سرش را پایین انداخت و آرام گفت: «این جور اتفاقات در همه خانواده‌ها پیش می‌آید.» نمی‌دانم شاید هم دلش برای من سوخته بود. دوست داشتم حرفش را باور کنم، اما مطمئن نبودم.

مادران زیادی را می‌شناختم که همه کارها را با موفقیت انجام می‌دهند. خودشان غذا درست می‌کنند، کودکشان را به کلاس می‌برند و خانه‌ای تمیز و مرتب دارند.

اما من از بیرون غذا می‌خریدم، خانه‌ام به هم ریخته و نامرتب بود و کنترلم را زود از دست می‌دادم.

شاید جرمی راست می‌گفت؛ شاید پشت درهای بسته هر خانه‌ای اوضاع همین طور بود.

با خودم فکر کردم: «خوب که چی؟ زندگی همینه! هیچ کس نگفته قراره همه چیز خوب و راحت پیش بره. می‌تونی شرایط را تغییر بدی. آره، آره، من می‌تونم. مثل ضرب‌المثلی که می‌گه: شما نمی‌توانید باد را تغییر دهید، اما می‌توانید بادبان را تنظیم کنید.»

زندگی همین است. ماییم که انتخاب می‌کنیم، چگونه شرایط را درک کنیم و بپذیریم. تصمیماتی که ما در این لحظه می‌گیریم، آینده ما را تحت تاثیر قرار می‌دهد. صرف نظر از آنچه در گذشته رخ داده و اشتباهات ما در گذشته و آینده همیشه جدید است و الان ساخته می‌شود. پشیمانی و ترحم و دلسوزی نسبت به خودمان، ما را فقط در گذشته نگاه می‌دارد.

هنگام شب که رایان به رختخوابش رفت، من و جرمی در مورد شرایط و گزینه‌های موجود صحبت کردیم. گفت‌وگو که چرا این اتفاق افتاده است.

من باید به رایان بیشتر توجه می‌کردم. رایان تنها 10 ماهش بود. باید او را اولویت اول زندگی‌ام قرار می‌دادم.

با خودم قرار گذاشتم، دفعه بعدی که احساس خشم کردم یا احساس سرخوردگی و خستگی داشتم، قبل از این که کنترلم را از دست بدهم، چشمانم را بسته و نفس عمیق بکشم و از آنچه در زندگی دارم، قدردانی کنم.

مهم‌تر از همه قول دادم دیگر سر پسر کوچکم فریاد نکشم و او را ناراحت نکنم.

می‌خواستم تغییر کنم و بهتر شوم؛ فردی بهتر، مادری بهتر و الگویی بهتر برای پسرم.

می‌دانم در این راه ممکن است گاهی هم اشتباه کنم، اما در این زمان‌ها هم باید با خودم مهربان باشم.

*‌*‌*‌

5 روز بعد

امروز صبح وقتی صبحانه رایان را دادم، وقتی داشت به زبان خودش حرف می‌زد، توانستم به طور مبهم کلمه مامان را بشنوم.

«این همان خوشبختی است. لحظاتی ساده که در آن معجزه اتفاق می‌افتد و شما را برای همیشه تغییر خواهد داد.»

می‌خواستم بخندم، می‌خواستم گریه کنم. نفهمیدم چه شد، اما فکر می‌کنم هم خندیدم و هم گریه کردم.

Thinksimplenow.com

زهره شعاع

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها