در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خیلی وقتها فکر کردم من که دیگه هدفی تو زندگیم ندارم، چرا زنده ام؟! چندبار خواستم خودم رو خلاص کنم ولی جرأت نکردم. چاردیواری همه امید و آرزوهام رو ازم گرفت. یهروز تو ناامیدیهام، میون دیوارهایی که خودم ساخته بودم دیدم چقدر تنهام. یهدفعه دلم یهجوری شد. یهچیزی تو دلم شکست. چرا فکر کردم شکست؟ نمی دونم! وقتی بهخودم اومدم، دیدم انگار نتونستم به عهدم وفا کنم و نذارم کسی داخل حریم تنهاییم بشه. وقتی دلم یهجوری شد، حس کردم یکی توی چاردیواریه و من باهاش حرف می زنم. آره...، خدا اومده بود توی چاردیواری و داشتم باهاش حرف می زدم. خدا با من حرف میزد و چقدر بد که قبلاً ندیده بودمش و باهاش حرف نزده بودم... .
الان دیگه احساس میکنم دارم خفه میشم. هوای توی چاردیواری داره تموم میشه و من هنوز اصرار دارم که هیچ روزنهای نداشته باشه. من و این چاردیواری توی یهفضای ناشناخته داریم وول میخوریم.
چند وقته یه موجهایی خودشون رو به دیوارای چاردیواریم میزنن. میگن این موجها برای کمک به آدمهایی مثل من جون گرفتن. برای منکه فرق نمیکنه. منکه اجازه نمیدم وارد بشن. اینروزها جُون این موجها بیشتر شده. از هر طرف به چاردیواری من میخورن. دست هام دیگه طاقت نداره ستونش بشه. موجها اَمون نمیدن. دلم داره یهجوری میشه. صدای شکستن رو میشنوم. دلمه یا چاردیواری نمیدونم. فقط میدونم که بازم امشب خدا توی این چاردیواری با منه... .
فهیمه سوهانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: