در تمام این سالها که از انقلاب میگذرد؛ شخصیتهای علمی، فرهنگی، هنری، سیاسی و ادبی بسیار جلوی دوربینهای سینمای مستند رفتهاند که هرگز هم مجال نمایش پیدا نکردند، اما «و آسمان آبی» شاید چون اعتبار و محبوبیت انتظامی را پشت سر خود داشت، مجوز نمایش عمومی گرفت.
این بار تماشاگری که هرگز مستند را جدی نگرفته و آن را جز در قاب تلویزیون به تماشا ننشسته است، به تماشای فیلمی میرود که با زندگی دیروز خود او یا پدرانش گره خورده است و خاطرهای غنی از زندگی دیروز ایرانیان را ـ ولو درقاب داستان نشسته باشد ـ برای خود زنده میکند.
این بار یک بازیگر مشهور سینما جسارت به خرج میدهد تا زندگی خصوصی و شخصیش را در برابر هزاران چشم به تماشا بگذارد. خصوصیترین لحظات زندگی، غمها و تنهاییها، چشم انتظاریها، خاطرات، عکسها و تصاویر منتشرنشدهاش در کنار نماهایی از بازی در برابر دوربینهای کارگردانان متفاوتی از نسلها و سلایق مختلف.
انتظامی این بار سیر زندگی حرفهایاش ـ از میانپردهخوانی در نمایشهای لالهزار تا بازی در نمایشهای زنده تلویزیونی و بازی در صحنههای تئاتر و افتخاراتش در فیلمهای ماندگاری چون گاو، ناصرالدین شاه آکتور سینما، هزاردستان و حاجی واشنگتن ـ را برای دوربین یک مستندساز جوان مرور میکند.
شاید فیلمساز بیآنکه قصد داشته باشد، پرده از واقعیتهای سیاسی روی داده در سینما و تئاتر نیز برداشته باشد، اما این اشارات در حد همان اشاره مانده و گذرش را به زندگی دیروز انتظامی از قاب تصاویر به جا مانده از آن، محدود میکند.
غزاله جوان شاید جزئیات و واگویههای بسیار را ناگفته گذاشته است و علاقه بسیار او به شخصیت محبوب سینماییاش (عزتالله انتظامی) او را در نگاه همه محتاط کرده باشد، با این حال انتظامی همه انتقادات وارد بر فیلم را با این جمله پاسخ داده است که: این فیلم، زندگی من است.
مشخص است که آقای بازیگر از کارگردان جوان بیش از این توقع نداشته و شاید هم نمیخواسته کارگردان در دفتر زندگی شخصی و کاری گذشته یک بازیگر ستاره و پیشکوت بیش از این سرک بکشد.
انتظامی خود درباره روند ساخت این فیلم میگوید: «... و آسمان آبی» زندگی من است و در آن بازی نکردهام.
گویا خواست بسیاری از کارگردانان، ساخت فیلمی مستند درباره آقای بازیگر بوده است که خودش میگوید: خیلیها برای مستندسازی از زندگیام سراغم آمدند. یکی از آنها حدود یک ماه از من فیلم گرفت، اما راضی نبودم. نمیخواستم مستند زندگیام مانند کارهای دیگران باشد. بعضی هم میخواستند براساس مجسمههای من فیلمی بسازند اما اطمینان داشتم که همگی دنبال آن هستند که فیلمی بسازند و در بازار ارائه کنند. هیچ کدام طرح مشخص و منطقی برای مستندشان نداشتند. دنبال این بودم که این مستند، روایت واقعی زندگیام باشد و آنها بازی مرا در مستند میخواستند. احساس میکردم اصلا قرار نیست مستندی ساخته شود بلکه آنها میخواستند فیلمی بسازند با بازی من.
انتظامی تاکید دارد که «و آسمان آبی» یک مستند کامل است و میگوید: در این مستند حتی یک پلان از فیلمهایی که در آنها بازی کردهام، استفاده نشده است.
مستند «و آسمان آبی» وقتی به فیلم بودن نزدیک شد که آقای بازیگر طرح 15 صفحهای آن را خواند و با غزاله ساعتها درباره آن صحبت کرد. گفتوگوها ادامه داشت تا انتظامی رضایت داد فیلم ساخته شود مشروط بر آنکه اگر اثر نهایی مورد پسند نبود، هرگز پخش نشود.
غزاله سلطانی، این فیلم را به این دلیل دوست دارد که آقای بازیگر آن را پسندیده است. میگوید: وقتی خودشان (انتظامی) از فیلم راضی هستند، بهترین جایزه دنیا برای من است. شاید امروز که کار تمام شده، نقصهایی را در آن ببینم و اعتقاد داشته باشم که میشد فیلم بهتر از چیزی که امروز هست، بشود. اما از ساخت آن راضی هستم، زیرا آقای انتظامی خود آن را پسندیده است و آن را فیلم زندگیاش میداند.
احتمالا پسند آقای بازیگر به کارگردان جوان جسارت ساخت فیلم دیگری را داده است، زیرا او امروز قصد دارد فیلم بلندی آن هم با بازی عزتالله انتظامی بسازد. میگوید: مشغول کار روی فیلمنامه بلندی هستم که نمیدانم سرنوشت آن چه میشود و کی به نتیجه میرسد اما اگر آقای انتظامی فیلمنامه را دوست داشته باشد، از ایشان تقاضا میکنم تا در آن بازی کند.
و انتظامی همچون دیگر وقتهای زندگی با احتیاط به این تقاضا پاسخ میدهد: باید فیلمنامه را بخوانم و ببینم چه کار میتوانم در آن انجام دهم. اگر سناریو راضیام کند؛ حتما در آن بازی میکنم، چون اعتقاد دارم نسل جوان ما که با فناوری پیش میرود و دانش و اطلاعات روز غرب را هم به دست آورده، از جوانی دیروز ما بسیار جلوتر است. آنها استعدادهای عجیبی دارند که ما در جوانی آن را تجربه نکردهایم.
«و آسمان آبی» خواسته یا ناخواسته بر دو نکته در زندگی شخصی آقای بازیگر تاکید دارد، حتی اگر این تاکید با نگاه گذرای کارگردان همراه بوده باشد .
عزتالله انتظامی با وجود آنکه چهره شناخته شدهای است اما تنهاییهای خود را دارد، شهرت او در کوچه و خیابان و محدوده خارج از دنیای خانه، شاید او را با آدمهای زیادی مرتبط کند اما در چارچوب خانه، او مانند بسیاری از انسانهای روزگار با طعم تنهایی بیش از دیگر طعمهای روزگار آشناست.
سلطانی نیز تنهایی آقای بازیگر را از حقایق تکاندهنده زندگی او دانسته و میگوید: آنچه برایم تکاندهنده بود، خلوت و تنهایی ایشان است. شاید هر هنرمندی یک تنهایی ذاتی با خودش داشته باشد اما وقتی این تنهایی در درون خانه کنار شلوغی و ازدحام زندگی بیرونی قرار میگیرد، تضادی پرمعنا و عجیب میسازد. نتیجه آن پی بردن به این حقیقت میشود که آدمها همه تنها هستند.
انتظامی هم به تنهایی اینگونه اشاره میکند: کسانی که کار هنری میکنند، در اجتماع وضعیت خاصی دارند. آنها چون در معرض دید و گفتوگو با مردم هستند، باید دقت عمل کافی داشته باشند تا رفتار بیرونیشان به تصور و شناخت جامعه از او صدمه نزند. آنها در بیرون از خانه برای مردم آشنایند و مثل این است که همیشه و همه جا آدمها در کنار او هستند؛ اما در خانه این تنهایی است که برای آنها میماند. من (انتظامی) هم این واقعیت را در زندگی دارم. جز یکی از پسرهایم (مجید) دو پسر دیگرم در خارج از کشور زندگی میکنند. از طرفی وقتی من سر کار هستم، همسرم در خانه تنهاست و وقتی همسرم برای دیدار با بچهها به خارج از کشور میرود، من در خانه تنها هستم. پس همیشه ما در خانه هستیم و تنهایی جزیی از زندگی ماست و به آن عادت کردهایم.
حرفهای آقای بازیگر از گذشته همیشه شنیدنی است. میگوید: فیلمهای «گاو» از داریوش مهرجویی، «حاجی واشنگتن» ساخته علی حاتمی و «ناصرالدین شاه آکتور سینما» از محسن مخملباف، سختترین و بهترین کارهایش هستند.
درباره دلایلش هم میگوید: گاو، اولین کار ما بود. فکر نمیکنم کسی آن را از یاد ببرد. 26 بار در تهران و دنیا نمایش داده شد. فیلم گاو ابتدا در تلویزیون آن هم به صورت زنده اجرا شد. نوار فیلمی هم از آن تهیه نشد؛ اما عکسهایی از آن گرفته شد. کارگردان آن آقای والی بود. وقتی سال 1344 «امیرارسلان» را کار میکردیم، دکتر غلامحسین ساعدی با داریوش مهرجویی به پشت صحنه کار در سنگلج آمدند. مهرجویی از من خواست که با ساعدی به منزل او بروم تا عکسهای فیلم گاو را ببیند. وقتی داریوش عکسها را دید، ابراز تمایل کرد که فیلم را بسازد و با ساعدی، سناریو را برای فیلم گاو تهیه کردند.
اما ناصرالدین شاه آکتور سینما، با گاو خیلی فاصله دارد. من میخواستم در این فیلم تغییری که در گاو رخ داده بود، برای ناصرالدینشاه رخ بدهد.
فیلم حاجی واشنگتن هم کار بسیار مشکلی بود، چون تکپرسوناژ و کار خیلی سختی بود؛ اما کمک حاتمی و دیالوگ او بود که نقش را زنده و تبدیل به شاهکار کرد.
انتظامی در گذری به خاطره تختی هم میگوید: وقتی فیلم «تختی» نیمهکاره ماند، خیلیها منتظر بودند ببینند این فیلم چگونه تمام میشود. چه کسی میتوانست آن دیالوگها را بنویسد. روال این بود که علی دیالوگها را شب مینوشت و صبح به بازیگران میداد. علی فرصت نکرد دیالوگهای تختی را بنویسد و فیلم نیمهکاره ماند. بعدها فیلمی که از تختی ساخته شد؛ چیز دیگری بود. من تا امروز ندیدم نویسندهای مثل علی حاتمی بتواند دیالوگ بنویسد. او کلمات را زنگدار و تاثیرگذار مینوشت.
آقای بازیگر امروز در حاشیه زندگی جاری مثل دیگر مردم، مناسبات زندگی امروزی شهری را دارد؛ ترافیک را تحمل میکند؛ دود شهر را به ریه میفرستد و تماشاگر رابطه نسل جوان با جوانی گذشتههاست.
وقتی از او میپرسند امروز چه چیزی اعصاب شما را خرد میکند، میگوید: خیابان و ترافیک آن. اینکه وقتی میخواهی به جایی بروی، باید مدتها در ماشین بمانی. هرچه با راننده درددل میکنی، میبینی بازهم ترافیک سرجایش مانده و مسیر کوتاه نشده است.
او حسرت ادب و فرهنگی را میخورد که بارها در خارج از کشور آن را تجربه کرده است. میگوید: آخرین بار که گریه کردم، ونکوور بود. کانادا با همه جای دنیا فرق دارد. ایرانیها آنجا زیاد هستند که البته همه عوض شدهاند. مردم آنجا دائم میخندند و شاد هستند. تربیت عجیبی در میان مردم وجود دارد؛ چیزی که اینجا نمیتوان خیلی سراغش را گرفت. طبیعت بکر است و آمد و شد مردم جذبه زیادی دارد. اصالت فرهنگشان، آدم را به فکر فرو میبرد. در ایران؛ اگر روزگاری آدمهای سوار بر اتوبوس، راحت جای خود را به یک آدم مسن یا خانم میدادند؛ اما امروز کسی از جایش برای آنها بلند نمیشود.
آقای بازیگر عاشق هویتش و ایرانی بودنش است. میگوید: وقتی آقای ریچارد هریسون که در حاجیواشنگتن بازی میکرد، به من گفت اگر بخواهی اینجا (آمریکا) بمانی، من هم شرایطی فراهم میکنم که سالی 2 تا رل به تو بدهند. جواب دادم: نه. چون شما حتما به من با این ریختم، رلهایی میدهید که در آن یا طیاره بدزدم یا کسی را بکشم؛ اما من در کشورم ناصرالدین شاه میشوم، فرمانفرما، کارگر و کارمند. من در کشورم همه را میشناسم و همه مرا.
خودش میگوید: بهترین اخلاق انتظامی، خضوع و احترام او به مردم و محبت مردم به اوست؛ البته گاهی هم بدخلق میشود که در این حال به گوشهای میرود و در تنهایی خود گاهی اشکی هم میریزد.
آقای بازیگر عاشق کارش است. امروز که 70 سال از سابقه بازیگری او میگذرد، حرفهاش را افتخار خودش میداند و میگوید: حتی اگر یک روز از زندگیام باقی باشد، کتاب میخوانم و بچهها و دوستهایم را دعا میکنم، به خدا توسل میکنم. امروز شکرگزارم، چون بچههایم خوب هستند. در تهران زندگی میکنم. مردم به من احترام میگذارند و من به مردم... از سالیان دراز کارم پشیمان نیستم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم