در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همانطور که میدانیم فلسفه به عنوان مادر علوم مطرح است که میتواند دید و نگاه خاصی به مخاطبان عام و خاص خود دهد تا با این نگرش همه موضوعات و دغدغههای خود را به طور عقلی و فلسفی بررسی و تجزیه و تحلیل کنند.
در ادامه سلسله مباحث بررسی آموزش فلسفه در ایران به گفتوگو با دکتر محمدرضا ریختهگران، عضو هیات علمی دانشگاه تهران نشستیم.
وی که حوزه اصلی تفکرش فلسفه غرب و تفکر پدیدارشناسی هوسرل و تفکر هایدگر است اکنون در حوزه فلسفه معاصر و عرفان نظری و تفکر هند و چین به تدریس مشغول است. ریختهگران همچنین به مدت 3 سال در هندوستان به مطالعه عرفان هندویی و تطبیق آن با عرفان اسلامی پرداخت که دامنه این تحقیقات به آیینهای بودایی و چینی هم کشیده شد.
«منطق و مبحث علم هرمنوتیک»، «هنر، زیبایی و تفکر: تأملی در مبانی نظری هنر»، «پدیدارشناسی، هنر و مدرنیته»، شرح رساله سرآغاز اثر هنری هایدگر با عنوان «حقیقت و نسبت آن با هنر»، «پدیدارشناسی و فلسفههای اگزیستانس» و «هنر و زیباییشناسی در شرق آسیا» از جمله مهمترین آثار وی هستند.
اگر بخواهید آسیبشناسیای از آموزش فلسفه در دانشگاه داشته باشید، به چه مواردی میتوانید اشاره کنید؟
بحث نظری آسیبشناسی آموزش فلسفه در دانشگاههای ایران این است که فلسفه هر قومی با زبان آن قوم ملازمه و مناسبت دارد، یعنی فلسفه آلمانی با زبان آلمانی و فلسفه انگلیسی با فلسفههای تحلیلی که در کشورهای انگلیسیزبان مطرح است با زبان انگلیسی مناسبت دارد، بنابراین در این اینجا لازم است بدانیم تفکری که با زبان فارسی نسبت دارد چه تفکری است. آن تفکری که با زبان فارسی مناسبت ذاتی دارد «تفکر عرفانی و مشایخ تصوف» است، بنابراین به نظر میرسد فلسفه غرب در ایران در خانه خودش فرود نمیآید، اینجا منزلگاه فلسفه غرب نمیتواند باشد، ولیکن جهدها و تلاشهایی در این ارتباط شده که این فلسفه به نحو بهتری آموخته شود. موضوع این است که امروزه بین مقام تفکر فلسفی و تولید دانشآموخته فلسفه فرقی گذاشته نمیشود، امروزه همه برنامههای نظام آموزش در دانشگاه در جهت این است که دانشجویانی را تربیت و به بازار کار عرضه کنیم، بازار کاری که نمیدانم چقدر پذیرای این دانشجویان است، در حالی که تفکر فلسفی غیر از تربیت مدرس و معلم فلسفه و دانشجوی فلسفه است، اگر بنای کار را بر تفکر بگذاریم اولا خواهیم فهمید که تنها و تنها از مسند معارف عرفانی خودمان میتوانیم به فلسفه غرب نزدیک شویم ولاغیر.
همچنین اگر بنای کار را بر تفکر فلسفی بگذاریم در واقع به روی ساحات دیگر تفکر مقصودم ـ تفکر شرق آسیا، هند و چین و تفکر عرفانی و صورتهای دیگر تفکر ـ گشودهتر خواهیم بود امروزه همه اینها را به قیمت اینکه رتبه خود را در ارقام و آمار بالا ببریم از دست دادیم تا مثلا بتوانیم بگوییم شاخص تربیت دانشآموخته فلسفی در کشور ما مثلا این قدر است. به هر حال اقتضای تفکر و اندیشه فلسفی غیر از اینهاست.
پس شما نظرتان این است که کمیت را فدای کیفیت کردیم!
شاید بتوان این گونه گفت. این گفته شما هم میتواند تعبیری از این مساله باشد.
به نظرتان اگر تعداد دانشجویان کمتری با تفکر فلسفی عمیقتر داشتیم، بهتر از این بود که تعداد دانشجویان بیشتر و به وضع موجود باشد؟!
فقط مساله این نیست که تعداد دانشجویان کمتری وارد این رشتهها شوند، چه بسا دانشجویان کمتری وارد این رشتهها شوند و باز همین برنامهها و نظام آموزشی را ادامه دهیم، اکنون جهت کلی برنامهها به جانب تفکر فلسفی نیست، یعنی ما دانشجویان را به جایی هدایت نمیکنیم که آن حیرت اصیل فلسفی که فلسفه با آن آغاز شده به سراغشان بیاید، بلکه دانشجویان فقط به افرادی تبدیل میشوند که محفوظاتی دارند و زبان یکی از علوم را یاد گرفتند و با همین اندوخته فارغالتحصیل میشوند در حالی که اقتضای تفکر فلسفی غیر از اینهاست.
آیا اساسا تفکر و حیرت فلسفی یک امر آموزش دادنی و قابل انتقال است؟
نکته اینجاست که تفکر فیلسوفان بزرگ با حیرت آغاز شده است و حیرت در برابر هستی و اینکه ما هستیم و عالم هست و تفابل آن با نیستی. پرسشی متحیرانه از مبدا و معاد هستی و اینکه ما در این میانه چه میکنیم و بر چه ایستادهایم؟ مقصود چیست؟ گفت: روزها فکر من این است و همه شب سخنم/ که چرا غافل ز احوال دل خویشتنم/ از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود/ به کجا میروم آخر ننمایی وطنم.
فلاسفه بزرگ تفکر خودشان را در این حیرت آغاز کردند، اما ما امروزه در این طریق حرکت نمیکنیم. در واقع تفکر فلسفی مورد نظرم یک برنامه منضبطی است که از طالس یونانی و از لفظ فیلوسوفیا شروع شد و به فلاسفه بعدی انجامید که از هر کدام نکتهای آموخته میشود و دانشجویان فارغالتحصیل میشوند بدون اینکه کشاکشی در ذهن دانشجو میان معارف عرفانی خودمان و آنچه در تفکر فلسفی مطرح هست پدید آید و در عین حال همه اینها با خلط میان فلسفه، متافیزیک، الهیات و کلام همراه است و بدون اینکه این مرزها شناخته شو ند دانشجو راه خودش را به پایان میبرد.
بخشی از آموزش فلسفه در ایران به فلسفه باستان و معاصر غرب اختصاص دارد که کتابها و موضوعات آن ترجمه و در دسترس دانشجویان قرار میگیرد و تدریس میشود، اما بخش دیگر مباحثی است که به فلسفه اسلامی مشهور است. به نظر شما وضعیت آموزش فلسفه اسلامی در کشور چگونه است؟
بنده با فلسفه اسلامی زیاد آشنایی ندارم و بیشتر در حوزه فلسفه غربی تامل میکنم، نمیدانم که باید فلسفه اسلامی بگوییم یا فلسفه مسلمین؟! به هر حال به نظرم آنچه تحت عنوان فلسفه اسلامی مشهور و معروف است بیشتر تئولوژی و الهیاتی است که مسلمین ساخته و پرداخته کردند که البته بسیار هم اهمیت دارد. فلسفه یک حقیقت غربی و یونانی است و در صورتهای جدید فلسفه، حتی یونانی هم نیست، بلکه بیشتر متعلق به اروپای غربی است. تصور نمیکنم آنچه تحت عنوان فلسفه اسلامی گفته میشود فلسفه باشد بلکه الهیات و کلام است که مربوط به مسلمین است که البته بسیار هم در خور اعتنا و اهمیت است.
اکنون دانشآموزان در مقاطع ابتدایی، راهنمایی و در 2 رشته مقطع دبیرستان مانند ریاضی و فیزیک و علوم تجربی اصلا مباحث فلسفی ندارند و فقط دانشآموزان سال سوم و مقطع پیشدانشگاهی رشته ادبیات و علوم انسانی درس فلسفه و منطق دارند، همان طور که شما فرمودید دانشآموزان قبل از ورود به دانشگاه هدایت نمیشوند، یکی از مسائلی که اینها را تشدید میکند همین مساله است که دانشآموزان رشتههای دیگر چرا با فلسفه آشنا نیستند؟
اگر روزی این اتفاق بیفتد که دانشآموزان از مقاطع راهنمایی به بعد به تناسب رشتههایشان فلسفه بیامورند آن روز تحول عظیمی در نظام آموزش و تربیت دانشآموختگان کشورمان صورت گرفته است. فکر میکنم با آن روز فاصله زیادی داریم. امروز در کشور ما یک نگاه فنی ـ مهندسی بر همه دانشها حکمفرما شده و مثلا عنوان وزارت علوم و آموزش عالی به وزارت علوم، تحقیقات و فناوری تبدیل شده، یعنی امروز که ما در سایه نگاه مهندسی زندگی میکنیم از این معانی دور هستیم. اگر روزی فرابرسد که علوم انسانی تفوق پیدا کند آن روز، روز فرخندهای در آموزش و تربیت نسلهای این سرزمین خواهد بود.
این مباحثی که شما فرمودید با توجه به مسائلی که در مورد علوم انسانی کشور مطرح است، میتواند به صورت بنیادی ظرفیت را بیشتر بکند، یعنی این ضرورت بیشتر احساس میشود که مباحث فلسفه و علوم انسانی به صورت بنیادیتر پیگیری و از مقاطع تحصیلی پایینتر تدریس شود یعنی با توجه به مباحثی که در فلسفه برای کودکان مطرح است، این الزام و ضرورت وجود دارد که از دوران ابتدایی این مباحث تدریس شود؟
از این صورتی که در اکنون پیدا شده چندان باخبر نیستم، ولی به نظرم بالاخره همین که افراد به اندازهای که به بلوغ فکری رسیدند از آموختن فلسفه بینیاز نیستند و بعضی از همکاران ما معتقدند بعد از اینکه فرزندان ما دیپلم گرفتند وارد هر رشتهای که میخواهند شوند حتی طب یا مهندسی آنها را تشویق میکنیم تا کتب افلاطون را بخوانند، واقعا خوب است و بسیار با ارزش است که چنین فرهنگی همهگیر شود. اینها چیزهایی نیست که به دانشجوی فلسفه ارتباط داشته باشد. آشنایی حداقل و اجمالی با آرای افلاطون و ارسطو و فیلسوفان بزرگ باید جزو فرهنگ عامه مردم سرزمینهایی شود که فرهیخته هستند و دستی در دانش و علوم خواهند داشت.
یکی از مواردی که کارشناسان به عنوان آسیب در نظام آموزشی مطرح میکنند، جدایی میان فلسفه قدیم و جدید در ایران است، یعنی فلسفه سنتی اسلامی و فلسفه معاصر غرب با شکافی در ایران مطرح است. نظر شما در این ارتباط چیست؟
ما باید فلسفه را براساس معارف خودی بفهمیم، این نکتهای است که در هرمنوتیک به اثبات رسیده است. هر قومی بر مسند میراث فرهنگ خودش تکیه میکند و از آنجاست که عالم را میفهمد و تفسیر میکند و انظار دیگران را درمییابد، غیر از این راهی نیست. منتها این مسند کدام مسند است؟ بنده معتقدم این مسند حقیقی تفکر عرفانی و صوفیانه ما است، یعنی از مسند مثلا فقه نمیتوان فلسفه را آموخت. بنابراین اینجاست که اگر روزی ما بتوانیم در کشاکش و تعامل میان عرفان و تفکر شیعی خودمان و معارف غربی قرار بگیریم روز فرخندهای خواهد بود.
چه راهکارهایی را برای بهتر شدن وضعیت آموزش فلسفه در دانشگاه پیشنهاد میکنید؟
نمیدانم در این مسیر چه باید کرد، فقط بایستی حوزه تفکر، هنر و فرهنگ را از سیاستزدگی دور نگه داشت و به طرف اندیشه دینی و شیعی روی آورد و در واقع به اساتیدی که در این حوزه زحمت زیادی کشیدند و پیشکسوت و دلسوز هستند و بهرهای از تفکر اصیل و حقیقی فلسفی دارند مجال داد تا کنار تدریسی که در دانشگاه دارند در طراحی رشته و درس و سرفصلها بیشتر وقت بگذارند و همچنین سمینارهایی در جهت بهبود آموزش فلسفه میتوان برگزار کرد تا راههایی را پیدا کرد. به هر حال سخن کلی بنده این است که واقعا تفکر عرفانی و تفکری که از مصدر قرآن و حکمت نبوی(ص) و حکمت ولوی ائمه معصومین(ع) سرچشمه گرفته شده باشد میتواند مسند و مستقر ما باشد تا با استقرار در این جایگاه بتوانیم وارد یک تعامل سازنده با فلسفه غربی شویم.
اگر بخواهد گفتمانی میان فلسفه اسلامی و غرب صورت گیرد، فلسفه اسلامی دارای چه توانایی و پتانسیلی است، یعنی چه چیزی دارد که بتواند با غرب به گفتوگو بنشیند؟
از موضع یک کشور مسلمان و دارای فرهنگ مسلمانی، از کشور میراثداران حکمت نبوی(ص) و حکمت ولوی(ع) و در یک کلام براساس و جایگاه تفکر عرفانی میتوان با فلسفه غرب گفتوگو کرد.
آیا فلسفه غرب قائل به ظرفیت و بستر گفتوگو با فلسفه اسلامی است؟ به این معنا که آیا برای فلسفه اسلامی توان، قدرت، مقام و منزلت قائلی هست که با آنها گفتوگو میکند، اصلا گوش فرا میدهد که فلسفه اسلامی چه میخواهد برایش بگوید یا از منظری که خود را بالاتر و برتر میداند به فلسفه شرق نگاه میکند؟
کلا فلسفه غربی برای فلسفه اسلامی و فلسفه اسلامی هم برای فلسفه غربی گوش مناسبی ندارند. میتوانیم بگوییم مثل دو نفر هستند که پشت به سوی هم هستند و هر کدام با مخاطب خودشان سخن میگویند. ما انتظار وفاق و هم سخنی در این حوزه نباید داشته باشیم.
در واقع تفکر اسلامی روی به ساحات روحانی وجود و تفکر غربی روی به ساحات جسمانی وجود دارد. باید درصدد جایگاهی باشیم که مجمع روح و جسم است، آن ساحتی که جسم و جان، شرق و غرب در آن با هم آمده و یکی شده باشد، ساحت عرفان است. بنابراین در عرفان است که میتوان فهمید وفاق میان حکمت اسلامی و فلسفه غربی چطور ممکن خواهد بود.
سید حسین امامی
جام جم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: