در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چندی پیش ساعت 10 شب از محل کار در تهران خارج شدم تا به منزلم در کرج بروم. به خاطر ترافیک سنگین بزرگراه تهران ـ کرج مسیرم را عوض کردم و از طریق جاده مخصوص مسیر کرج را ادامه دادم. در بین راه 2 نفر مرد که ظاهرشان زیاد مرتب نبود دست بلند کردند و خواستند سوارشان کنم. گفتند هرچه پول میخواهی میدهیم ما را به گوهردشت ببر. خلاصه سوارشان کردم بین راه در آینه که نگاه کردم یکی از آنها با دستان خالکوبیشده چاقویی را درآورده بود و با آن بازی میکرد. به کرج که رسیدیم آنها خواستند مسیرم را عوض کنم و به یک جاده پرت وارد شوم. همانجا وحشت سراپایم را فراگرفت. نمیدانستم چهکار کنم. به ذهنم رسید که به آنها بگویم بنزین تمام کردم. پول بدهید بنزین بخرم تا راه را ادامه دهیم. دو مسافر صدایشان را بلند کردند و گفتند هرچه میگوییم انجام بده.
در این وقت چشمم به یک گشت پلیس راهنمایی و رانندگی افتاد که کنار جاده توقف کرده بودند.
نزدیک کرج بود و همان لحظه در کنار ماشین آنها زدم روی ترمز و گفتم بنزین تمام شد. دو مسافر که فکر نمیکردند توقف کنم سریع پیاده شدند و گفتند خودمان بقیه راه را میرویم. به نظر میآمد از ماموران ترسیدند و پیاده شده به سمت شهر رفتند.
با ترس به طرف ماشین ماموران رفتم و جریان را گفتم. آنها نیز حدس زدند شاید آن دو مسافر قصد سوئی داشتند. به هرحال گفتند شانس آوردی که ما را اینجا دیدی.
دوباره سوار شدم و به طرف خانه رفتم. تا چند روز وحشت آن شب را فراموش نکردم.
بیژن خرمی ـ کرج
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: