در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دیدار ما با عودلاجان، به احوالپرسی از بیماری در حال احتضار میماند، از یک طرف شادی کمرنگ در دلت سوسو میزند که چه خوب شد او را پیش از آخرین سفر دیدی و از یکطرف غمی نرم بر دلت میبارد از دیدن حال نزارش.
عودلاجان یکی از محلههای تهران است، محصور شده میان خیابانهای پامنار و سیروس و چراغ برق و بوذرجمهری، جایی که غالبترین حسمان ترس است، از زلزله تهران و سرانجام خانههای خمار و قوز کردهاش، از ویرانهها و معتادان تزریقی و فرش سرنگ و زبالهاش زیر پایمان و از مرگ تدریجی یک تکه از تاریخ که زیر چرخهای زمان له میشود.
نت تکراری
دروازه ورودی عودلاجان برای ما از طرف کوچه مروی، یک طاق ضربی دود گرفته بلند است و از همانجا، موسیقی تمام نشدنی عودلاجان به گوش میرسد، سمفونی یکنواخت ساییده شدن چرخ دندهها به هم در دستگاههای خمکاری و تراشکاری.
اما این فقط جزو کوچکی از موسیقی متن عودلاجان است، سازهای اصلی این جا، ماشینها و آدمها و موتورسیکلتها هستند که در شاهرگ عودلاجان در هم میلولند و به هم گیر میکنند، به اضافه بابرها که بار اضافه شدهاند روی دوش عودلاجان شلوغ.
شاهرگ عودلاجان، همان کوچه بلند است که فرعیها همه از آن نشات میگیرند و با هر قدمی که برمیداریم خودروهای سواری از کنارمان میگذرند؛ راه کوچه را تنگتر میکنند و برای رهگذران بوقهای کشیده میزنند تا ما از ترس برخورد با آن به دیوارهای کهنه و کثیف بچسبیم و تماشا کنیم که چطور باربرها و گاریهایشان با رد شدنشان سعی میکنند خودشان و گاریهایشان را توی فرعیهای باریکتر جا بدهند.
قانون رفت و آمد در عودلاجان، از بقیه شهر جداست آنجا حق همیشه با راننده است و آن که پشت فرمان نشسته باید، به هر قیمتی از کوچه بگذرد حتی اگر بهایش برخورد با عابران، باربرها و موتورسوارها باشد.
رویایی در کابوس فروریختن
سقفی از تیرکهای چوبی پوسیده، کارگاههای خمکاری و برشکاری و دکانهای فروش سیلیکون دو طرف خیابان را به هم پیوند داده است. صاحب یکی از دکانهای کوچک فروش سیلیکون و نایلون کوچه، «ولی بیابانگرد» است که بیشتر ساعتهای زندگیاش را، از 30 سال پیش تا امروز، میان رولهای بزرگ نایلون گذرانده است.
دکان او هم مثل بقیه دکانها، نمور و فرسوده است. بیابانگرد وقتی حرف از زلزله میشود، نگاهش روی دیوارها و سقف دکان کوچکش میگردد و از دهانه دکان، میان مغازههای فکسنی رو به رو گم میشود.
میخندد: «من هم مثل شما وقتی فکر میکنم شاید زمان زلزله اینجا باشم، وحشت میکنم!» او تعریف میکند شهرداری، بارها اعلام کرده است قصد دارد این محله را هم مانند کوچه مروی بازسازی کند تا هم، نمای بافتهای فرسودهاش عوض شود و هم تا آنجا که ممکن است، بناهایش، از دکانها گرفته تا خانهها، در برابر زلزله مقاومتر شوند، اما همه این وعدهها، فقط در حد حرف باقی ماندهاند.
پیمانکاری که مسوول بازسازی محله شده، برای زیباسازی و بازسازی بافت منطقه، در خیابان اصلی عودلاجان، از دکاندارها، به ازای هر متر از دهانه مغازهشان، یک میلیون و 500 هزار تومان هزینه خواسته است. «وضع مالی خیلی از کسبه این اطراف به خوبی کسبه طرف دیگر بازار نیست. بعضیها چنین پولی را ندارند و به همین دلیل ناچار شدهاند با همین وضع بسازند.»
لازم نیست مستنداتی علمی ارائه شود تا مسوولان شهرداری بفهمند بافت عودلاجان فرسوده و خطرناک است. فقط کافی است یکی از مسوولان شهری سری به آنجا بزند تا خانههای قدیمیاش را که مثل معتادان آوارهاش، خمیده و قوزی شدهاند، ببیند و بفهمد این پس ماندههای دوره قاجار و پهلوی، حتی اگر زلزلهای هم نیاید تا چند سال آینده به بهانهای فرو خواهند ریخت.
سقفی از آسمان، تختی از زباله، فرشی از سرنگ
تصور تهران پس از زلزله برای ساکنان عودلاجان کار سختی نیست، هر وقت به خرابهها نگاه میکنند یادشان میافتد که سرانجام آلونکهایشان پس از زلزله، چگونه خواهد بود.
در عودلاجان، بیشتر کوچهها مثل باریکههای رود که به دریا بریزند به خرابهها میرسند. پی یکی از همان کوچهها را میگیریم، راهنمایمان رضا، شاگرد 18ساله شهرستانی یکی از سراجیهای حاشیه خرابههاست که دو سه شب پیش، زورگیرهای محله، شبانه با چماق سرش ریختهاند. ترس از زورگیرهای چماق به دست فقط ترس رضا نیست؛ وحشت همیشگی همه خانوادههایی است که در حاشیه ویرانهها، زندگی میکنند.
نرسیده به خرابهها، معتادی راهمان را سد میکند. خمار نیست، نشئه است و سر کیف، با چشمهای قرمز و خندهای که با آن، دندانهای یک در میان و زردش بیشتر به چشم میآیند، در هم برهم حرف میزند. جسته گریخته، از خودش و خانهاش میگوید، بعد هوس میکند به ما پیشنهاد سوژه بدهد، گیج و سخت طرفمان قدم برمیدارد میخواهد سوژهاش را فقط توی گوش عکاس بگوید که بوی سیگارش، نفسمان را میبرد، راهمان را کج میکنیم، قدم تند میکنیم و زیاد دور نشدهایم که فراموشمان میکند و در خم کوچهای گم میشود و از همان لحظه خرابهها آغاز میشوند.
بادی تند خاک را از روی آوارها بلند میکند و روی سر خانههای باقیمانده تن سپرده به ویرانی میپاشد، پرده خاک که فرو مینشیند، معتادان کارتن خواب را میبینیم؛ کهنهپوش و کدر و آفتاب سوخته.
یکی از اهالی محل، همقدممان میشود، دوربین و دفترچه را دستمان دیده است که آهسته نجوا میکند: «زیاد از جلوی چشم مردم دور نشوید. نزدیکتر نروید. بیشترشان تزریقیاند. شاید حمله کنند.» از ما جدا میشود اما باز برمیگردد که بگوید: «مراقب سرنگهایی که روی زمین افتادهاند باشید.» میگوید: «باریکی کوچههای اینجا باعث میشود پلیس سخت به محل حادثه برسد. روی کمک پلیس نمیتوانید حساب نکنید.»
میگوید: «حتی آتشنشانی هم به اینجا نمیرسد، چندماه پیش روبهروی مسجد آتشسوزی شد، آتشنشانی نتوانست بیاید!» معتادها، گیج و بیحوصله و خمار، تخت آفتاب در هجوم مگسها رو تپههای زباله و خنزر پنزر، کنار دیوارهای نیمهکاره پلاس شدهاند. گاهی یکی چپ چپ نگاهمان میکند یا خشمگین نیمخیز میشود و بد و بیراه میگوید، اما کسی نای جلو آمدن ندارد.
عودلاجان سالها پس از عملیات ضربتی پاکسازیاش از معتادان، هنوز هم پر از جسدهای متحرک است، معتادان کارتن خواب، هر جا دخمهای یا ویرانهای ببینند، همانجا بساط میکنند. ویرانهها معتادان را به عودلاجان دعوت کردهاند و معتادان هم، قاچاق فروشها را. در خرابهها که میگردیم اهالی محل گاهی میآیند، چند جملهای از اوضاع ناخوش محلشان میگویند و میروند.
یکی از آنها محمد ابراهیم یامی است که از 50 سال پیش تاکنون ساکن عودلاجان است، دستش را میکوبد روی تیر آهنی زنگ زدهای که مثل استخوان بیرون زده از گوشت، از دیوار آجری یکی از خانهها بیرون زده است. «اینجا رو میبینی؟ همینجا با اهالی محل، یک قاچاقچی را با 5کیلو کراک گرفتیم. قاضی گفت: برای چی این آقا رو گرفتید؟ دفعه بعد که مزاحم بشید خودتون رو میاندازم زندان!»
محمد ابراهیم نصرتپناهی، دبیر شورایاری محله هم تایید میکند که قاچاقچیها و معتادهایی که هر از گاه از خرابههای عودلاجان جمعآوری میشوند پس از مدتی کوتاه به محله، بر میگردند.
ساکنان عودلاجان، بیشتر از هر آسیبشناس اجتماعی، قربانیان آسیبهای اجتماعی را در محلهشان دیدهاند، از مردم کتک خوردهای که قربانی زورگیری معتادها یا اراذل شدهاند گرفته تا آن دخترک 16 ساله که هر چند وقت یکبار از محلهای در شمال شهر میآید و آنقدر به معتادها التماس میکند که کمی از جیره روزانهشان را به او بدهند.
سایههایی پشت پرده ویرانی
تخریب بافت 110 هکتاری عودلاجان، به گواه اهالی منطقه از سال 83 و بر اساس مستندات رسانهای از سال 84 آغاز شد، در آن سال حدود 6 هکتار از بافت منطقه بدون تفکیک بافت تاریخی از فرسوده تخریب شد و به این ترتیب بسیاری از بناهای شناخته شده تاریخی عودلاجان تن به ویرانی سپردند.
پس از این حوادث، رسانهها زبان به گلایه باز کردند و انتقادهایشان مثل همیشه، با انکارهای تند مسوولان پاسخ داده شد، اما درست جلوی چشمان تیزبین خبرنگاران و همزمان با آن انکارها، عودلاجان مثل یخ آب شد، کوچک شد و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری هم نتوانست مانع تخریب شدنش شود و به این ترتیب، تر و خشک یعنی خانههای فرسوده و بخشی از بافت تاریخی و باارزش منطقه، همه با هم، ویران شدند.
پیکان انتقادهای سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در آن زمان، متوجه شهرداری بود و تا 2 سال ادامه داشت به طوری که کارشناسان این سازمان در سال 86 تعارف را کنار گذاشتند و علنا شهرداری را در تخریب عودلاجان مقصر دانستند و اعلام کردند شهرداری برای تامین هزینههای خود اقدام به فروش تراکم ساختمان در مناطق به ثبت رسیده میکند؛ ضوابط حریم بافت تاریخی را در نظر نمیگیرد و هرچند براساس این ضوابط، ارتفاع مجاز ساختمانها نباید از 5/7 متر بیشتر باشد اما شهرداری مجوز بناهایی با ارتفاع 20 متر را هم صادر کرده است !
ماجرای تخریب بافت تاریخی عودلاجان و بازسازی نکردن بافت فرسودهاش، حالا قصهای شده است که سر درازی دارد اما از آن قصه درازتر، شخصیت پشت پرده مسبب این تخریبهاست که مردم آن را شهرداری و البته دستهای پشتپرده دیگری میدانند که نمیخواهند از آنها نامی ببرند و دبیر شورایاری محله معتقد است موسسه قوامین بیشتر از دیگران مقصر است.
نصرتپناهی تعریف میکند که از سال 83، موسسه قوامین (تعاونی ناجا) بخش عمدهای از زمینهای عودلاجان را با قیمتی اندک خریداری و پس از مدتی تخریب کرد، اما طرحی که این موسسه برای ساخت این زمینها ارائه داد، مورد پسند شهرداری قرار نگرفت و مردم عودلاجان در اقیانوسی از خاک و آجر رها شدند.
جامجم حدود 2 هفته تلاش کرد تا با شهردار منطقه 12 گفتگویی در این باره داشته باشد. نادر کرمی، شهردار این منطقه حاضر نشد به پرسشهای ما در این زمینه پاسخ گوید، اما حافظه اذهان عمومی هم اگر ضعیف باشد بایگانی مطبوعات ضعیف نیست و میشود به یاد آورد که او در سال 86 ماجرای خرید پرسود تعاونی ناجا را تایید کرد و حتی اعلام کرد که ناجا آن زمینها را به قیمتی بسیار اندک ـ بین 250 تا 300 هزار تومان برای هر مترمربع ـ خریده بود و مدعی شد که قرار بود این تعاونی در ازای تسهیلاتی این بافت را به شهرداری واگذار کند، اما این کار عملی نشد و عودلاجان، مخروبه باقی ماند.
خداحافظ جان خسته
خاطره ما از عودلاجان با چند دقیقه استراحت در یکی از خانههای قمرخانمی آنجا تمام میشود؛ خانهای فرسوده، با سقفی شکم داده و حیاطی بزرگ که دور تا دورش 5 اتاق دارد و در هر اتاق، یک خانوار زندگی میکند. بعضی از اتاقها، فقط با یک پرده از حیاط جدا شدهاند، آفتاب خانه را داغ کرده است اما بوی نا تمامی ندارد. زهرا، دختر بچه 6 ـ 5 سالهای که در را به رویمان باز کرده است هر جای خانه که سرک میکشیم، دنبالمان میآید.
اهالی خانه میگویند، محل زندگیشان حدود 100سال قدمت دارد. خانه تقریبا در حال فروریختن است. جرات نمی کنیم داخل اتاقها شویم.
نصرتپناهی به زهرا اشاره میکند«این دختر، با دختر فلان وزیر چه فرقی داره؟» زهرا با دمپاییهای لنگه به لنگه و لباسهای رنگ رفته، توی قاب در ایستاده، انگشت اشارهاش را میجود و تماشایمان میکند. میگویم: «زهرا جان، تو میدونی زلزله چیه؟» جوابمان را نمیدهد، اخم میکند، میدود طرف مادرش و با پر چادر او، صورتش را میپوشاند. زهرا متولد عودلاجان است، اما کاش اینجا خانه آخرش نباشد.
مریم یوشیزاده / گروه جامعه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: