پدرم به مواد فکر می‌کند من به برادرانم

ماندن در کانون اصلاح و تربیت و دلتنگی برای خانواده آنقدر برای صغرا سخت است که به گفته دوستانش در کانون، هرشب به خاطر این دلتنگی گریه می‌کند و به سختی آرام می‌شود. خانواده آشفته این دختر نتوانسته ذره‌ای از محبتی که او نسبت به پدر و برادرانش دارد، کم کند.
کد خبر: ۳۵۳۶۸۱

صغرا زندگی دردناکی دارد و این درد و غم در تمام وجود او پیداست. این دختر که به جرم رابطه نامشروع در کانون است 16 سال بیشتر ندارد اما تجربیات تلخ او در زندگی روزهای سختی را برایش رقم زده است.

صغرا پیش از این‌که به کانون اصلاح و تربیت بیاید، گدایی می‌کرد. او برای ما از زندگی‌اش و آنچه باعث شده تا پا در این راه بگذارد، می‌گوید: تازه 7 ساله شده بودم که همراه خانواده‌ام به مسافرت رفتیم. من، مادرم و پدرم سوار موتور بودیم و داشتیم به خارج از تهران می‌رفتیم که تصادف کردیم.

مادرم در جا مرد ومن هم یک پایم را از دست دادم. از آن به بعد بود که زندگی ما دگرگون شد. خیلی تنها شدم. من بودم و پدرم. هیچ درآمدی هم نداشتیم تا پیش از مرگ مادرم، او گدایی می‌کرد و می‌توانستیم زندگیمان را تامین کنیم اما از وقتی او مرد همه چیز به هم خورد.

مدتی بعد از مرگ مادر صغرا، پدرش با زن دیگری ازدواج کرد، زنی که او هم متکدی بود. صغرا در این باره می‌گوید: من 8 ساله بودم که پدرم ازدواج کرد. نامادری‌ام گدا بود و او وظیفه تامین هزینه‌های خانواده را به عهده داشت. زن خوبی بود و برای من یک پای مصنوعی خرید. من 2 برادر از نامادری‌ام داشتم و آنها تنها کسانی بودند که در زندگی‌ام بودند.

برادرانم را خیلی دوست داشتم و سعی می‌کردم همیشه با آنها مهربان باشم. در این مدت بود که پدرم به مواد مخدر آلوده شد. چون نامادری‌ام به کراک معتاد بود، پدرم را هم معتاد کرد. او با گدایی هزینه مواد خودش و پدرم را می‌داد.

3 سال بعد از ازدواجشان بود که نامادری‌ام هم تصادف کرد و مرد. حالا من مانده بودم و 2 برادر و یک پدر معتاد که باید علاوه بر هزینه خورد و خوراک، هزینه موادش را هم تامین می‌کردم. این‌طور بود که راه مادر و نامادری‌ام را ادامه دادم.

پای مصنوعی صغرا در کسب درآمدش موثر بود. او می‌گوید: چون پایم مصنوعی بود، مردم خیلی برایم دلسوزی می‌کردند و به من پول می‌دادند. من هر روز برای خانواده غذا می‌خریدم و برای پدرم مواد تهیه می‌کردم. از وقتی خودم کار می‌کردم، اوضاع روبه‌راه شده بود.

صغرا از ازدواج ناموفقش می‌گوید: مدتی بعد از این‌که درآمدم خوب شد، پدرم به من گفت باید ازدواج کنی، او نمی‌خواست من خوشبخت شوم، چون مرا به مردی که 2 زن داشت فروخته بود. فردای آن روز مرا به محضر بردند و به عقد مرد مکانیکی که 20 سال از خودم بزرگ‌تر بود، درآوردند. من آن مرد را دوست نداشتم او با من رفتار بدی داشت. مرا در اتاقکی که در تعمیرگاهش درست کرده بود، نگه می‌داشت و غذا هم نمی‌داد. پدرم به خاطر یک میلیون تومان مرا فروخته بود در حالی که من پول بیشتری برایش می‌آوردم. یک ماه این‌طور زندگی کردم اما دلم برای خانواده‌ام تنگ شد. دلم برای برادرانم تنگ شده بود و نمی‌دانستم باید چطور این دلتنگی را تحمل کنم.

این سختی‌ها دلیلی بود تا صغرا از خانه فرار کند: شوهرم جز من 2 زن دیگر داشت. آنها سالم بودند و شوهرم به خاطر این موضوع به آنها خیلی رسیدگی می‌کرد. اما به من درست و حسابی غذا نمی‌داد. به همین دلیل از تعمیرگاه فرار کردم و دوباره به خانه پدرم رفتم. پدرم از دیدن من تعجب کرد، باوجود این مرا به خانه راه داد و گفتم که دیگر نمی‌خواهم به خانه آن مرد برگردم.

پدرم با من دعوا کرد اما وقتی گفتم قول می‌دهم گدایی کنم و پول به خانه بیاورم، قبول کرد. به گفته خودش مدتی بود که نمی‌توانست هزینه موادش را تامین کند و به من احتیاج داشت. صبح روز بعد شوهرم به خانه پدرم آمد و از او خواست که مرا به خانه بفرستد پدرم قبول نکرد و منکر آمدن من به خانه‌اش شد. شوهرم مرد زیرکی بود، او می‌دانست من حتما آنجا هستم به همین خاطر هم خانه پدری‌ام را زیر نظر گرفته و مرا پیدا کرده بود. من 2 هفته در خانه پدرم بودم و در این مدت هر روز گدایی می‌کردم و پول خوبی به خانه می‌آوردم و برای پدر و برادرانم غذا درست می‌کردم.

صغرا با شکایت شوهرش به جرم رابطه نامشروع در کانون به سر می‌برد. او در مورد جرمش برای ما می‌گوید: شب‌ها که از سر کار می‌آمدم. پسر جوانی را می‌دیدم که نگاهی خاص به من داشت. با این حال من زیاد به این نگاه‌ها توجهی نمی‌کردم تا این‌که یک شب مردی مزاحم من شد و من برای فرار از دست او از پسر جوان کمک خواستم.

آن شب سخت‌ترین شب زندگی من بود، چرا که پسر جوان و دوستانش مرا مورد آزار و اذیت قرار دادند. صبح روز بعد وقتی به خانه آمدم، دیدم شوهرم با ماموران در خانه پدرم است. من حتی فرصت این‌که بگویم چه اتفاقی برایم افتاده است را نداشتم و بازداشت شدم. شوهرم از من به جرم رابطه نامشروع شکایت کرده بود. همین هم باعث شد تا من به کانون اصلاح و تربیت منتقل شوم.

صغرا اشک می‌ریزد و می‌گوید: مدتی است در کانون هستم. از پدر و برادرانم بی‌خبرم. دلم برایشان تنگ شده و نمی‌دانم برادرانم چطور غذا می‌خورند و اصلا پولی برای خرید غذا دارند یا نه، اگر بیرون باشم با گدایی زندگی آنها را اداره می‌کنم اما اینجا و در زندان اصلا نمی‌دانم چه باید بکنم.

پدرم به کراک معتاد است و اگر مواد مصرف نکند، حالش بد می‌شود. در این مدت 2بار با او تماس گرفتم و خواستم که به ملاقاتم بیاید اما می‌گوید پول ندارد و نمی‌تواند کرایه ماشین بدهد. او لوازم خانه را فروخته و مواد خریده است. این را برادرم به من گفت. من روزهای سختی را می‌گذرانم و نمی‌دانم باید چه کنم، پدرم حاضر نیست برای من وثیقه بیاورد، او فقط به مواد فکر می‌کند و من به برادرانم. آنها بدون من نابود می‌شوند.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها