چرا تهران را در شمال نیافریدی؟

سلام علیکم. جا نیست حرف بزنیم این هفته. هفته دیگر از خجالت خودمان حسابی درمی‌آییم: ساقی خانم زیاد حرص روند اداری دانشگاه را نخور. ما خودمان را پیر که چه عرض کنیم هر بار می‌مردیم. درباره گرما هم بهتر است سکوت کنم... راست می‌گویی دوستت گفته لاهیجان مدام باران می‌آید؟ خدایا آخر چرا؟... چرا تهران را در شمال نیافریدی؟
کد خبر: ۳۵۳۴۱۳

بابا سارا خانم اینقدر غصه نخور. انصافا ارزشش را ندارد. امسال قبول نشدی که نشدی. سال دیگر را که از تو نگرفته‌اند. یک سال دیگر هم به دانشگاه این فرصت را بده که افتخار حضور تو را تجربه کند. اگر از این فرصتش استفاده نکرد دیگر کم سعادتی و بد سلیقگی دانشگاه است نه تو!

به به اشکان از اندیمشک کلی بزرگ شدی برای خودت. تو هنوز توی فکر عشق و عاشقی هستی؟ بی‌خیال... راستش را بخواهی شعرت را نشد که چاپ کنیم. اشکال وزنی داشت و نمی‌شد چاپ کرد. ولی من جای تو باشم می‌چسبم به زندگی و لذتش را می‌برم. بابت تعارفت هم ممنون. همین که تعارف زدی خودش کلی ارزش داشت داداش.

ورونیکا خانم نیامده کجا می‌خواهی بروی؟ جای تو در کافه محفوظ است هر وقت به اینترنت دسترسی داشتی سراغی از ما بگیر.

دماوند هم نوشته: «ما همان دوستی هستیم که رتبه‌مان 3، 4، 5، 6، 7، 8، 10، 12 هزار شده بود(ولی جنابعالی به افتخاراتمان افزوده بودی و همچین یه 4 ـ 3 رقم هم خودت اضافه کرده بودی... دمت گرم داداش) ولی اسممان را ننوشته بودیم. راستش آن موقع اینقدر ملت با دسته گل و این حرف‌ها دور و برمان بودند و دست و سوت و... خلاصه مراسمی داشتیم به افتخار رتبه درخشانمان... که به کلی یادمان رفت خودمان را معرفی کنیم. ولی حالا که فکرش را می‌کنیم، می‌بینیم چه خوب شد اسممان را نگفتیم. یک دفعه می‌بینی می‌آمدند ما را به عنوان نخبه‌ای، نابغه‌ای چیزی می‌گرفتند می‌بردند آن سوی مرزها... آن وقت می‌شدیم مغز فراری...». در ضمن دماوند خیلی اسم مستعار قشنگی است. کلی هم با این که وقتی اسم ایران می‌آید، اشک توی چشمت حلقه می‌زند حال کردیم. دمت گرم. شخص شخیص خودمان هم همین جوری هستیم فی‌الواقع.

پری آسمونی ارتدونسی چی می‌گه؟
راستی راستی از تاریخ بدت می‌آید؟ در این یک مورد که هیچ وجه تشابهی با هم نداریم. این جوری به تاریخ نگاه نکن دخترم، اگر به تاریخ درست نگاه می‌کردیم الان خیلی چیزها عوض می‌شد. بله... حرف‌های مهمی که ما می‌زنیم و به‌به... به به چه کمالاتی... چه افاضاتی... .

به‌به ببین کی اینجاست. داش رضای فلاحتی: «سلام علیکم. بفرمایید داخل، دم در بده. دوباره زنده شدم. دست اطبا درد نکنه. گفتن اصولا افسردگی حاد گرفتی. زده به معده. یک آمپول آرامبخش به مو زدن. گفتُم خب که چی؟ فرقی نکرد حالُم. یکی دیگه زد دکتره. نشون به اون نشون که دوشنبه بود، جمعه بیدار شدُم. یکی از استادان هم از پشت خنجر زد و رفت. از درسی که انتظارش نمی‌رفت. الهی دست به خاک می‌زنه، بره دستاشو بشوره. اشک من باز دونه دونه می‌ریزه آروم روی گونه/ از همون روزی که نمره مو دیدم/ دل مو داره بهونه. واسه استاد زبان: یادت رفت اون همه قول و قرارا/ یادت رفت اون همه خاطره‌ها/ یادت رفت یکی اینجا خاکستر گشته/ جز تو به هیشکی دل نبسته/ یادت رفت. مثل عطا خان عمو، هرچی بدبیاریه واسه ما میاد. اصولا یک پلی داره آخر وکیل‌آباد مشهد به نام پل مهندس پرتوی. پل ناجوریه. دست شهرداری درد نکنه. 20 ساله اونجا کشته می‌ده. اخوی بنده هم اونجا تصادف می‌نمایند و به طرز معجزه‌آسایی زنده هستند اصولا. اونی هم که گفته 5دقیقه‌ای ماموران حاضرند. صددرصد اشتباه لپی بوده. یحتمل 5 ساعته بوده.

کافه جان شما اصولا شدی مسوول رساندن پیام. اون به نورا مگه، نورا به اشکان مگه، اشکان به مو مگه، مو به کافه مگم. حالا عمو زنجیرباف. زنجیر منو بافتی؟» یک گفتگوی توهمی هم از قول ایادی با احتمالات کرده که اگر شد در ستون شتر می‌چاپانیم.

دوستی که گفته بودی مثل هولدن کالفید شدی اولا آن نویسنده را اهالی ادبیات خوب می‌شناسند. بعد معیار تو برای خواندن یک کتاب مشهور بودن اسم نویسنده توی گوگل است؟ دوما در باقی موارد کاملا با تو موافق بودم با این تفاوت که درباره آن مثال‌هایی که زدی طرف مقابل هم همچین کم دسته‌گل به آب نمی‌داد. بهتر بود وقتی می‌خواهی مثال بزنی از همه بگویی. چون اصولا آن بنده خدا خودش سرآمد همه این اشکالاتی است که تو به آن اشاره کردی. بگذریم. حالا برو آن کتاب‌ها را بخوان شاید خوشت آمد.

بابا معرفت، ‌بابا حافظه، تو که تولد ما را تبریک گفتی... چرا اسمت را ننوشتی؟ دست شما درد نکند. لیست کتاب‌هایت را هم دیدم. خیلی خوب بود. مخصوصا یوسا. از یوسا «گفتگو در کاتدرال» و «سور بزش» را هم اگر با ترجمه عبدالله کوثری بخوانی حتما خوشت می‌آید. خلاصه که کلی الان ذوق‌مرگیم.

به‌به علی زارع اشرفی از بهشهر مبارک است که در مدرسه سمپاد قبول شدی. موفق باشی پسرم. ایول.

مهندس پویا راستش من هیچ راهنمایی درباره نویسنده‌هایی که در سبک فهیمه رحیمی می‌نویسند، نمی‌توانم بکنم. چون اصلا از این حوزه خبر ندارم. ولی فکر کنم به کتابفروشی‌ها سر بزنی بهتر بتوانند راهنمایی‌ات کنند مهندس جان!

ساجده جان «طبل حلبی» گونترگراس همین فضا را دارد. «شب مادر» و باقی کتاب‌های کورت ونه‌گات هم هستند که می‌توانند تو را به چیزی که می‌خواهی برسانند. فعلا اینها توی ذهنم بود.

خان کافه هر کسی مختار است هر جوری که دلش می‌خواهد لااقل در دنیای مجازی باشد. بعد هم... معلوم است ما چه نظری راجع به همدانی‌ها داریم. بالاخره شهر آبا و اجدادی‌مان است. بله... هر کسی کو دور ماند از اصل خویش و اینا... .

منیر خاتون بهترین کار را می‌کنی؟ کدام کار؟ همین سفر رفتن یا در خانه ماندن و هی خواب قیلوله کردن. ما هم بسیار با تو موافقیم فقط حیف که نمی‌توانیم هیچ کدام را عملی کنیم.

آخرین بازمانده بابا مرام... تو هم ما را ذوق مرگ نمودی. مرسی که تولد ما یادت بود. راستش آنقدر با حرف‌هایت موافق بودیم و هستیم که می‌خواستیم سرمان را بکوبیم به دیوار. بهترین کار دنیا را می‌کنی که وقتت را پای این جور چیزها هدر نمی‌دهی. ایول... کلی ذوق کردیم.

ما رفتیم. خداحافظ شما.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها