در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چند سال بود که با شوهرت زندگی میکردی؟
حدود 5 سال. ما زندگی خوبی داشتیم.
زمانی که ازدواج کردی او را دوست داشتی؟
عاشقش نبودم اما دوستش داشتم. من با او ازدواج کردم تا زندگی خوبی را تشکیل دهم و خوشبخت باشم، با او ازدواج نکردم که هم خودم و هم شوهرم را نابود کنم.
از چه زمانی دچار اختلاف شدید؟
از وقتی شوهرم به مواد مخدر روی آورد و دیگر سر کار نرفت. از آن به بعد بود که کم کم اختلافات ما شدت گرفت.
چرا شوهرت معتاد شد؟
زمانی که به خواستگاری من آمد، میگفت نه به مواد مخدر اعتیاد دارد و نه با دوستان ناباب میگردد، من هم حرفش را باور کردم. تحقیق هم کردیم و همه گفتند او پسر خوبی است. اما یک سال که از ازدواجمان گذشت، متوجه شدم که به مواد اعتیاد دارد.
چرا سعی نکردی کاری کنی که او ترک کند؟
تلاشم را کردم، اما این طور نشد. او به من میگفت که به مواد اعتیاد ندارد و فقط کمی حالش بد است، او نمیخواست قبول کند که معتاد است. زمانی اعتیادش را قبول کرد که دیگر غرق در مواد شده بود. چند بار سعی کردم کاری کنم که او ترک کند اما او مرد بداخلاقی بود و هر بار به او میگفتم هر طورشده باید ترک کنی مرا کتک میزد. آنقدر که خسته و بیحال روی زمین میافتاد.
تو که میدانستی شوهرت بداخلاق و معتاد است، چرا بچه دار شدی؟
بارداری ام ناخواسته بود. وقتی متوجه شدم باردار هستم که 3 ماه از آن میگذشت و دلم نیامد بچه راسقط کنم و با خود گفتم هر طور شده بزرگش میکنم. نمیدانستم که در این مصیبت گرفتار میشوم.
چرا خودت سر کار نمیرفتی؟
من میخواستم کار کنم اما داشتن بچه مانع میشد. من از اینکه فرزندم آسیب ببیند، خیلی میترسیدم. کوچک بود و باید از او مراقبت میکردم، بنابر این چارهای جز اینکه در خانه بمانم، نداشتم.
چرا از شوهرت طلاق نگرفتی؟
طلاق گرفتن برای من کار راحتی نبود. ضمن اینکه من بچه داشتم و شرایط جدایی برایم سختتر شده بود. وقتی به جدایی فکر میکردم تنم میلرزید. اینکه حتی دیگر این سرپناه را هم نداشتم، خیلی آزارم میداد.
هزینه زندگی شما را چه کسی تامین میکرد؟
خانواده شوهرم و خانواده خودم به ما کمک میکردند. ما از طریق کمکهای آنها بود که زندگیمان را اداره میکردیم. چارهای هم نبود. من سعی میکردم صرفه جویی کنم اما گاهی وقتها خیلی به من فشار میآمد.
در مورد رفتار شوهرت با خانواده اش حرفی میزدی؟
آنها خودشان موضوع را میدانستند و سعی میکردند کاری کنند تا پسرشان درست رفتار کند. اما فایدهای نداشت، شوهرم کار خودش را میکرد و به حرف هیچ کس گوش نمیداد. او مرد بداخلاق و لجبازی بود. طوری رفتار میکرد که همه از دستش ناراحت بودند.
شوهرت هزینه مواد مخدر را چطور تامین میکرد؟
شوهرم خرید و فروش هم میکرد. او طوری کار میکرد که فقط هزینه موادش تامین شود و دیگر کاری به من و بچه نداشت. بعضی وقتها هم پول داشت اما به من نمیگفت آن را از کجا به دست آورده است.
از روز حادثه بگو، درگیری شما چطور اتفاق افتاد؟
صبح بود، من صبحانه آوردم و شوهرم را بیدار کردم که چیزی بخورد. فرزندم بیتابی میکرد و گریه هایش اعصاب شوهرم را به هم ریخته بود. او با بداخلاقی از خواب بیدار شد. بچه که آرام شد دوباره خوابید. صبحانه خوردیم و شوهرم رفت تا در اتاق بخوابد.
من عصبانی شدم و گفتم باید به فکر بچه ات باشی، برو سرکار، بچه پوشک و شیر لازم دارد، بعد هم عصبانی شد و بد وبیراه گفت.
شوهرت چه گفت که تو عصبانی شدی و او را کشتی؟
من نمیخواستم او را بکشم و درگیری در این مرحله نبود. بعد از آنکه شوهرم فحش داد، گفت که از اول هم بچه نمیخواسته و حالا هم مسوولیت آن را قبول نمیکند و من عصبانی شدم.
گفتم این طور نگو خدا قهرش میگیرد و از همین جا بود که درگیری آغاز شد. شوهرم به سمت من حمله کرد و مرا با کمربند بشدت کتک زد .
چرا از کسی کمک نگرفتی؟
کسی در خانه نبود که کمک بگیرم. من باید چه میکردم. فقط میتوانستم از همسایهها کمک بگیرم. آنها هم به سرو صدای ما عادت داشتند و میدانستند که شوهرم مرا خیلی کتک میزند و زیاد دخالت نمیکردند و فرصتی هم نبود که من آنها را صدا کنم. ضمن اینکه فکر میکردم مثل دفعات قبل مرا میزند و آرام میشود و دوباره سرجایش مینشیند. من به کتک خوردن از شوهرم عادت داشتم. اما آن روز فرق میکرد. او تا جایی که قدرت و توان داشت مرا کتک زد، آنقدر زد که نتوانستم در برابرش مقاومت کنم. هردوی ما روی زمین افتادیم. من از چشمان خشمگین شوهرم خیلی ترسیده بودم. نمیدانستم باید چه کنم. تصمیم گرفتم بچه را بردارم و از خانه فرار کنم.
چه شد که درگیری شما دوباره آغاز شد؟
چادرم را سرم کردم وبا عجله بچه را از روی زمین بلند کردم تا از خانه بیرون بروم. یک دفعه شوهرم چاقویی را به سمت من پرت کرد. چیزی نمانده بود که چاقو به فرزندم بخورد. من از ترس فریاد زدم و این فریاد ، شوهرم را بیشترعصبی کرد. با پرخاشگری به من گفت این کار را میکنی تا همسایهها جمع شوند، دوباره چاقویی برداشت که به سمت من پرتاب کند. من هم چاقوی قبلی را از روی زمین برداشتم و از ترس اینکه مبادا به خودم یا فرزندم آسیبی برسد، چاقو را به سمت او پرت کردم.
یعنی همان یک ضربه باعث مرگ شوهرت شد؟
باور کنید همان یک ضربه بود. نمیدانم چطور شد که چاقو به سینه اش برخورد کرد. این برخورد باعث شد تا او غرق در خون روی زمین بیفتد.
اگر قصد کشتن شوهرت را نداشتی پس چرا وقتی زخمی شد به او کمک نکردی؟
من این کار را کردم. بلافاصله بعد از اینکه دیدم شوهرم زخمی شده و از او خون میرود، به اورژانس خبر دادم و پلیس را هم مطلع کردم. زمانی که اورژانس آمد، شوهرم فوت کرده بود. بعد هم که ماموران آمدند و مرا بازداشت کردند.
حالا که در زندان هستی چه کسی از فرزندت نگهداری میکند؟
فرزندم را خانواده خودم و شوهرم نگهداری میکنند. زمان زیادی است که او راندیدم و دلم برایش تنگ شده است.
قبل از اینکه محاکمه شوی و در مرحله بازپرسی بودی خانواده شوهرت آمدند و رضایت دادند، چرا آنها چنین کاری کردند؟
آنها از نحوه برخورد پسرشان با من خبر داشتند. بارها شده بود که شوهرم مرا جلوی خانوادهاش کتک میزد و آزارم میداد. همه میدانستند من قربانی اصلی اعتیاد شوهرم هستم و زجر واقعی را من تحمل میکنم. او مرد بداخلاقی بود که جز آزار دادن من کاری انجام نمیداد. خانواده شوهرم هم میدانستند که من آدمکش نیستم و شرایط باعث شده تا دست به چنین کاری بزنم.
گفتی شوهرت بداخلاق بود و تو را آزار میداد، آیا این خصلتها میتواند قتل یک انسان را توجیه کند؟
من میدانم کاری که کردم توجیهی ندارد و غیرانسانی بوده است. من شوهرم را خیلی دوست داشتم ، اگر دوستش نداشتم که با او ازدواج نمیکردم. مهمتر از عشقی که من به او داشتم این بود که پدر فرزندم بود و من نباید چنین کاری میکردم اما باور کنید در آن شرایط نمیتوانستم تصمیم درستی بگیرم. او آنقدر مرا ترساند که نمیدانستم باید چه کنم و چطور زندگی ام را نجات دهم، آنقدر احساس خطر میکردم که نتواسنتم خودم را آرام کنم و درست تصمیم بگیرم.
زمانی که فرزندت بزرگ شد و ازتو پرسید چه اتفاقی برای پدرش افتاده است، چه جوابی برای او داری؟
تمام نگرانی من این است که فرزندم مرا نبخشد. او در سنی است که وقتی بزرگ شد چیزی را به یاد نمیآورد و هرگز متوجه نخواهد شد آن روز من برای نجات جان او و خودم مجبور به این کار شدم. میدانم حتی اگر مرا ببخشد، هرگز حرفم را باور نخواهد کرد و من تا پایان عمر برای او مادری قاتل خواهم بود. من نگران آینده فرزندم هستم.
با توجه به اینکه تو مرتکب قتل شدهای، فکر میکنی هنوز هم صلاحیت نگهداری از فرزندت را داری؟
من مادر او هستم و هیچ کس مثل من نمیتواند از او مراقبت و نگهداری کند. من یک جانی نیستم که صلاحیت نگهداری از فرزندم را نداشته باشم. قول میدهم از بچهام خوب مراقبت کنم و از او انسانی موفق بسازم.
اگر زمان به عقب برگردد و به تو بگویند دوباره میتوانی از ابتدا زندگیات را بسازی، چه کاری را انجام میدهی؟
هرگز با مردی که زمانی شوهرم بود و حالا قاتل او شدم، ازدواج نمیکردم وقبل از اینکه شوهرم را بشناسم، بچه دار نمیشدم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: