سوگوارانه

دیشب سر مهربان نخلی خم شد

از کودکی، بسیار درباره علی(ع) شنیده بودم. داستان‌ها و حکایت‌هایی که هر یک مرا به دنیایی می‌برد سراسر رویا و زلال. و در دریایی شناور می‌کرد سرشار از خیال و خاطره. قهرمانی‌ها و پهلوانی‌های حضرتش همواره مرا مجذوب و مسحور خویش می‌کرد. از خندق که می‌شنیدم و از خیبر و از احد، باورم نمی‌شد که مردی بر روی همین زمین خاکی تا آن حد و اندازه بتواند دلیر باشد و سلحشور. رشادت‌ها وشجاعت‌های او برایم شگفت‌انگیز می‌نمود. مردی صاحب شأن«لافتی الّا علی لاسیف الّا ذوالفقار» که لباس رزمی‌اش پشت نداشت. آخر، علی هرگز و هیچگاه به دشمن پشت نمی‌کرد. و این را همه می‌دانستند. هیچکس را یارای رویارویی با او نبود. شمشیر او سیف الله بود؛ چه او از پی حق شمشیر می‌زد و جز آن هرگز.
کد خبر: ۳۵۰۵۵۳

گفت شمشیر از پی حق می‌زنم

بنده حـقم، نـه مـأمور تنم

می‌شنیدم که چگونه فاتح خیبر شده است و با چه قدرت و صلابتی بر پهلوانان نامی عرب فائق آمده است. و سخت در حیرت فرو می‌رفتم. ضربات جانانه تیغش چنان باعث تحکیم و تشدید قوای روحی سپاه اسلام می‌شود که مفتخر به خطاب رسول خدا می‌گردد:«ضربه علی فی الیوم الخندق افضل من عباده الثقلین». یک ضربت او برتر از طاعات و عبادات تمامی جن و انس به حساب می‌آید.

بعدها نیز باز حکایت‌های دیگری را خود خواندم که بسیار برایم شگرف و اعجاب‌انگیز بود. دیگر اما صحبت از شرح دلاوری‌ها و شمشیرزنی‌ها و هماوردی‌های علی(ع) نبود. حکایت، حکایت دیگری بود. تا آن زمان به یاد نمی‌آوردم که حتی قصه قهرمانی‌ها و جنگاوری‌های حیدر کرار توانسته باشد تنم را از درون به لرزه انداخته باشد. اما این بار، با آنچه درباره او می‌خواندم و تو گفتی که می‌دیدم؛ اشک احساس در دیدگانم حلقه می‌زد و یک حسی ناشناخته اما قشنگ مرا به لرزش می‌افکند که پیشتر برایم ناآشنا بود و گنگ. حسی از جنس آن احساسی که به شخص در ساحل ایستاده از تماشای دریا و عظمت آن دست می‌دهد. از دیدن اقیانوسی سراسر آبی و مواج و آسمانی که گاه آرام‌آرام جلوه می‌کند و گاه به وقت تلاطم و توفان، رعشه بر اندام بیننده می‌اندازد.

می‌خواندم، همان مرد بزرگ که شرح قهرمانی‌هایش شنیدنی است؛ در دل شب، آن هنگام که همگان در بستر استراحت غنوده‌اند، پای از خانه بیرون می‌نهد و لحظاتی بعد در تاریکی کوچه‌ها و خرابه‌های شهر ناپدید می‌شود. مردی با انبانی از نان و خرما بر دوش. مردی تنهای تنها که نیمه شب‌ها به وقت راز و نیاز، سر در چاه روزگار می‌کند و از درد سخن می‌گوید و فریاد می‌زند. و او این گونه راز دل گفتن را بر «با دیگران درددل کردن» ترجیح می‌دهد. علی با دردهایش تنهاست. و چه سخت و توانفرساست این تنهایی بی‌همدردی.

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

با مردم بی‌درد ندانی که چه دردی است

در تاریکی شب به خانه‌های ایتام و مساکین شهر سر می‌زند و از آنها خبر می‌گیرد. آن قدر نور وجودش برای کودکان یتیم کوفه آشناست که تا پای در خرابه می‌گذارد، همه کودکان یتیم و دردمند می‌فهمند که او آمده است. همان مرد مهربان هر شب. همان مرد تنهای همه دوران. و همان راز نشناخته انسان‌ها. آنها حتی نمی‌دانستند که این مرد مهربان، همان خلیفه مسلمین است که برق چکاچاک شمشیرش رعشه بر اندام دلیران عرب می‌انداخت.

..... و من، علی را با این حکایت‌های این چنینی‌اش از کودکی عاشق شدم. عاشق عرفان علی و شیفته مرام و معرفت و انسانیت علی. او با ولایت عاشقانه‌اش مرا مجذوب کرد. و اینک چند شب است که دیگر مولا نمی‌تواند پای در خرابه‌های کوفه بگذارد. از سحرگاه نوزدهم ماه رمضان تا شهادت مولا؛ با آن که همه مردم باخبر شده بودند که خلیفه مسلمین در مسجد کوفه ضربت خورده است؛ اما کودکان یتیم کوفه که دیگر صدای پای آن مرد مهربان را در سرای خود نشنیده بودند، کم‌کم باورشان شد که خلیفه مسلمین که ضربت خورده است، همان مرد نورانی و مهربانی است که نیمه‌های شب به آنها سر می‌زد. و این زمان بود که با تمام وجود احساس یتیمی کردند. ناباورانه و اشکریزان، کاسه‌های شیر به دست گرفتند و روانه خانه مرد مهربانی شدند که از جنس نور بود. فراتر از زمین و زمان.....

دیشب سر مهربان نخلی خم شد

در کیسه به جای نان و خرما غم شد

در کنج خرابه کودکی شیون کرد

همبازی کودک یتیمی کم شد

رضا رفیع

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها