در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از قبل از دوران زندان شروع کنیم، آن موقع چه میکردی،متاهل بودی یا مجرد؟
همسرم را طلاق داده بودم. من 24 ساله بودم که ازدواج کردم و یک سال بعد پدر شدم اما نتوانستم به زندگی مشترک ادامه بدهم. در واقع همان دلیلی که باعث شد به زندان بیفتم همان هم مرا از خانوادهام جدا کرد. آن موقع تعمیرکار یخچال بودم و درآمدم بد نبود اما قدر موقعیتم را ندانستم.
بزرگترین اشتباه زندگیات چه بود؟
اعتیاد. مواد آدم را بیچاره میکند. این را از زبان دهها نفر شنیده بودم اما تا خودم گرفتارش نشدم، باور نکردم. من 3 دوست صمیمی داشتم که از زمان دبیرستان با هم بودیم و گاهی هم به گردش و تفریح میرفتیم. آنها مرا با مواد مخدر آشنا کردند اسمش این بود که تفریحی میکشیم ولی خیلی زود معتاد شدم.
از عوارض اعتیاد بگو.
برای این که خانه و زندگی تشکیل بدهم، خیلی زحمت کشیدم. با بدبختی درس خواندم و دیپلم گرفتم. آن موقع پدرم فقیر بود و پول کافی برای تامین مخارج ما را نداشت برای همین یک شیفت مدرسه میرفتم و شیفت بعد کار میکردم. بعد از آن چند سال شاگردی و کارگری کردم تا توانستم مغازهای اجاره کنم، البته باز هم اوایل چرخ مغازه نمیچرخید و خون دل خوردم تا کارم گرفت اما همه اینها را دود کردم و رفت هوا.
چرا از همسرت جدا شدی؟
به خاطر اعتیاد. او نمیتوانست با مرد معتادی که اختیارش دست خودش نیست، زندگی کند و حق هم داشت.
چطور شد که به زندان افتادی؟
اعتیاد باعث شد نتوانم کار کنم. هم بدهکار شده بودم و هم مواد همراهم بود. در واقع اول مرا به اتهام حمل مواد مخدر گرفتند و بعد طلبکاران صف کشیدند.
روزهای زندان چطور گذشت؟
توقع داری چه جوابی بدهم. به بدبختی و سختی گذشت. هرروزش به اندازه هزار سال بود، بخصوص برای من که آدم کم طاقتی هستم و به گشت و گذار و تفریح عادت داشتم. همان ماه اول بود که با خودم عهد بستم دیگر سراغ مواد نروم و دست از پا خطا نکنم.
چطور آزاد شدی؟
پدرم کمکم کرد. بخشی از محکومیتم که به خاطر مواد بود و بعد هم باید بدهیهایم را میدادم. پدرم با این که پول نداشت 2 سال دوندگی کرد تا توانست مرا از آن مخمصه نجات بدهد. خدا بیامرز 2 ماه بعد از این که آزاد شدم، فوت کرد و من تمام این سالها افسوس میخورم آنچنان که باید و شاید به او رسیدگی نکردم. من برایش فرزند خوبی نبودم در واقع شوهر و پدر خوبی هم نبودم.
بچهات را هنوز میبینی؟
تهران نیست. زنم ازدواج کرد و رفت بندرعباس. گاهی تلفنی با بچهام صحبت میکنم و میدانم حالش خوب است و کم و کسری زیادی در زندگیاش ندارد.
بعد از آزادی چه کردی؟
وقتی آزاد شدم 38 ساله بودم اما سختی زندان به حدی رویم تاثیر گذاشته بود که احساس میکردم دیگر آن توان و قدرت دوران جوانی را ندارم. باز هم این پدرم بود که مرا دلداری داد و تشویقم کرد زندگی را از صفر شروع کنم. مدتی بیکار بودم تا این که در یک مغازه تعمیراتی دست خودم را بند کردم.
قطعا هدفهای بزرگتری در سر داشتی؟
همه افراد هدفهای بزرگ و رویاهای رنگی دارند اما به آن نمیرسند. من دلم میخواست روزی برای خودم مغازه بخرم که فقط به نیمی از این هدف رسیدم.
چرا نیمی؟
2 سال است که با یکی از دوستانم، در شرق تهران مغازهای خریدهایم و من مالک نیمی از آن هستم، البته گلایه و شکایتی هم ندارم شریکم مرد خوبی است و خیلی به من کمک میکند تا از تنهایی در بیایم.
الان فکر میکنی بزرگترین کمبودت در زندگی چیست؟
این که همسر و فرزندم را از خودم راندم، خیلی آزارم میدهد. تنهایی عذاب آور است اما خدا را شکر به عهدی که در زندان با خودم بسته بودم، وفادار ماندم و توانستم یک بار دیگر گلیمم را از آب بیرون بکشم.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: