در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
صبا بازی کردن در حیاط را خیلی دوست داشت. اما نمیدانست چرا هر وقت به آنجا میرفت مادر بزرگ به او میگفت که دخترم، مواظب باغچه و گلدانها باش؟!
آن روز با این که مامانی سفارش کرده بود، صبا مراقب همه چیز باشد، اما موقع توپ بازی یه اتفاق بدی افتاد، توپ صبا خورد به یکی از گلدانها و...
مادربزرگ به سرعت آمد توی حیاط و با نگرانی پرسید: چی شده؟
ولی با دیدن توپ و گلدان شکسته متوجه ماجرا شد و گفت: چیزی نیست عزیزم، ناراحت نباش، خدا رو شکر که برای خودت اتفاقی نیفتاده، بهت گفته بودم که باید مراقب باشی، درسته؟
ـ مامانی نمیخواستم این طوری بشه، یه دفعه شد.
ـ خب همه اتفاقها یه دفعه پیش مییاد، باید مواظب باشی، حالا بیا اینجا بشین تا یه چیزی بهت بگم.
مادربزرگ دست صبا را گرفت و هر دو روی صندلیهای گوشه حیاط نشستند.
صبا جون من اگه میگم مواظب گلها باش به خاطر اینه که اونا هم مثل ما زنده هستن و جون دارن و دلشون نمیخواد کسی اذیتشون کنه و این کارو دوست ندارن، اونا خونه و زندگی ما رو قشنگ میکنن، پس باید مواظبشون باشیم.
ـ آخه چطوری؟
ـ برگاشونو نکنیم، شاخههاشونو نشکنیم، اگه گلی تو خونه داریم به موقع بهش آب بدیم و یه جایی بذاریمش که نور خورشید بهش بخوره. تازه ما میتونیم باهاشون حرف بزنیم.
ـ راست میگی مامانی، میشه با اونا حرف زد؟
ـ بله که میشه.
ـ آخه ما تو خونمون باغچه نداریم که گل داشته باشیم.
ـ اشکالی نداره من یه گلدون کوچیک بهت میدم که ببری خونتون، به شرط این که خوب ازش مواظبت کنی، باشه؟
صبا کمی فکر کرد و گفت: مامانی شما که میگی میشه با گلها حرف زد، باهامون دوستم میشن؟
ـ بله چراکه نه، اگه باهاشون مهربون باشی و کارایی رو که گفتم انجام بدی میتونید باهم دوست بشید!
ـ وای چقدر خوب، من یه دوست جدید پیدا میکنم.
شب موقع خواب صبا گلدان مادربزرگ را گذاشت کنار تختخوابش و گفت: گل قشنگ، ما 2 تا دوستای خوبی هستیم، اگه من مواظب تو باشم تو هم میتونی مواظب من باشی؟!
رضا بداقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: