در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ما که در خانواده بچه عقبمانده نداشتهایم. حتما در خانواده مریم مشکلی وجود داشته، شاید هم کسی برایشان دعا نوشته و حسود در خانواده بوده است... .
این حرفها که به میان میآمد، دل مریم خالی میشد ولی بدتر از آن، این بود که بعد از دیدن کودک و شنیدن حرفهای پزشک پشتش نیز خالی شد.
با وجود تمام نقشههایی که 2 نفری برای بچه دار شدن کشیده بودند، وقتی همسرش فهمیده بود بچه سالم نیست، در بیمارستان مثل یک قطره آب به زمین فرو رفته بود. برای مدتی کسی او را ندید و مادر مریم که دیده بود دامادش دخترش را تنها گذاشته، او را به خانه خود برده بود و خانواده دامادش را با حرف و حدیثهایشان به حال خود گذاشته بود.
یک هفته طول کشیده بود تا مریم به خودش بیاید و بتواند زخمی را که از سرنوشت برداشته بپذیرد. این یک هفته نهتنها برای پذیرش یک کودک عقبمانده دوران سختی بود که سختتر از آن، این بود که مریم حس کرد امید به داشتن یک کودک سالم و عادی را از دست داده و حتی امیدی هم به داشتن یک زندگی معمولی همراه با یک همسر دلسوز را ندارد.
مریم وقتی در مورد آن روزها حرف میزند، اشک در چشمانش حلقه میزند. او میگوید: آن روزها زخمی و خسته بودم. سزارین کرده بودم و زخم هایم هنوز التیام نیافته بود. بعد از بیهوشی فقط یک بار سعید را دیده بودم و بعد که شنیدم بچه ام عقبمانده است، او را هم دیگر ندیدم. این اتفاق که افتاد و زمزمههای خانواده همسرم را هم که شنیدم، دیگر نبود همسرم را نیز پذیرفتم. او خیلی بچه دوست داشت. با خودم گفتم او مرا رها میکند. خانوادهاش از این که فرزند عقبمانده دیگری داشته باشیم، او را میترسانند و او نیز همسر دیگری خواهد گرفت. من میمانم و یک بچه عقبمانده. کلی هزینه و گرفتاری. وقتی پای طلاق به میان بیاید، مردها بچههای سالم را برمیدارند و بچههای عقبمانده را به مادرشان واگذار میکنند. از آن گذشته، اگر او بچه را حتی بغل نمیکند، من با چه اطمینانی باید او را به خانواده همسرم بسپارم.
این مادر جوان تجربه یک هفته دوری از همسرش را سخت ترین تجربه میداند و میافزاید: من در آن روزها فقط احتیاج داشتم که همسرم به من بگوید هیچ مهم نیست که بچه چه وضعی دارد تا وقتی بتوانم در کنار تو خواهم بود. دلم میخواست بگذارد سر برشانههای مهربانش بگذارم و یک دل سیر گریه کنم و او مرا دلداری دهد که هرگز مرا تنها نمیگذارد، اما او مرا تنها گذاشته بود. خودتان فکر کنید من چه حالی داشتم. البته او بعد از یک هفته برگشت و گفت که برایش ضربه مهلکی بوده است و سعی داشته خود را پیدا کند اما من چطور؟ من که زخمی و نا امید باید از همان ابتدا مسوولیت فرزندم را میپذیرفتم که وضع بدتری داشتم.
الن کریدمن در کتاب «چراغ دل زنت را روشن کن» مینویسد: هیچ گاه ترکیب مخمل و فولاد به اندازه زمان استرس مهم نیست. زن به مردی نیاز دارد که بتواند به وی دلگرمی بدهد و درست در زمان مورد نیاز به کمک او بشتابد.
کم نیستند مردانی که وقتی برای همسرشان بحرانی به وجود میآید یا آنان دچار بیماری میشوند، راه کنارهگیری و بیتفاوتی را پیش میگیرند و نمیدانند باید چکار کنند. در حالی که آن زمان بهترین زمان برای نزدیک شدن به همسر و اعلام آمادگی برای حمایت است.
همسرنادر، بتازگی مادر و خواهرش رادریک تصادف از دست داده است.این مرد45 ساله میگوید: من از نظر مالی و غیرمالی هر کاری که میتوانستم کردم، اما از نظر عاطفی واقعا نمیدانستم چه باید بکنم. به خاطر همین خودم را از دید زنم پنهان میکردم. ترجیح میدادم که تنها باشم، زیرا دیدن هر آشنایی کلافهام میکرد، به همین دلیل هر چه بیشتر خود را درگیر کارهای مراسم و... میکردم.
اما شاید بیشترین توقعی که همسرم از من داشت، حمایت عاطفی بود؛ چیزی که بعدا خودش به من گفت. او گفت درست وقتی که لازم داشتم به تو تکیه کنم در کنارم نبودی، مهم نیست که چه میکردی من تو را برای تسلی خاطر نیاز داشتم.
هیچ چیز بیشتر از این که مرد از نظر حمایت عاطفی طفره برود، زن را نا امید نمیکند.
الن کریدمن نیز بر حمایت مردان در بحرانهای عاطفی تاکید دارد و در اثر خود مینویسد: وقتی بحرانی پیش میآید پرتویی از نور خورشید در میان ابرهای تاریک، مردی است که میگوید:
عزیزم من برای تو اینجا هستم!
عزیزم، جانم، نگران نشو من به همه کارها میرسم!
عزیزم میتوانی به کمک من امیدوار باشی!
محبوبم به من تکیه کن!
ماندانا ملاعلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: