در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بهبه، نورا خانم، راه گم کردی از این طرفها. تولدت مبارک. بیمعرفت میبینم که بالاخره یاد ما کردی. نامهات که هنوز نرسیده ولی ایمیلت رسیده.
نورا ظاهرا کارهای مفیدی بعد از امتحانات انجام داده از قبیل: «همه میدونن یا نمیدونن،کافه که باید بدونه بعد از اون همه درس خوندن آدم یهو بیکار بشه خیلی سخته، نه؟ منم برای پرکردن این خلأ، کارهای زیادی انجام دادم که به قول مادرم بهتره بگم دسته گلهای زیادی به آب دادم! خب چیکار کنم؟ گفتم حالا که درس ندارم و بیکارم یه کم به مادرم کمک کنم که دست تنهاست و کارای خونه خستهاش کرده، این طبیعیه بعد از چندماه خوردن و خوابیدن، 2 تا ظرف بشکنه و چند تا غذا بسوزه یا بد مزه بشه و دستم بسوزه! حداقل بهتر از اینه که کفش جیرم بر اثر واکس زدن نابود بشه و هنگام ورزش مفرح دوچرخهسواری، چرخ دوچرخه برادر در بره و روی چند تا لباس جای اتو بمونه و شبکههای تلویزیون قاطی بشه و سیمکارت پدر بسوزه و آینه ماشینش سر کوچه اول ازجاش آویزون بشه و... چه کنم؟ از زمان کودکی کنجکاو بودم ولی بچه شری نبودمااا، آنقدر بچه خوبی بودم که نگو و نپرس! (گفتم بگم که از من یه موقع نترسید!).» بعد هم یک شعر سروده که: «رها گشتم آخر من از امتحان/ شدم از خودم بیخود و بسی شادمان/ نهادم یکی دست زیر چانهام/ بگردم ز بیکاری پی چارهام/ پس از چند ساعتی بیهودگی/ پریدم زجایم به فرخندگی/ رساندم به مادر خودم را چو روح/ بگفتا: که شد دردسرها شروع!/ بدو گفتمی: دردسرها کدام؟/ هم اینک شود خستگیات تمام». عاطفه همان طور که خودت گفتی میبینی چه میکنه این هوا؟ کاش زودتر به فکرمان میرسید، برای خنک شدن تابستان دعا کنیم. میگویم حالا که اینقدر دعاهای مان در رابطه با هوا زود مستجاب میشود اصلا دعا کنیم تابستان از روی کره زمین نیست و نابود شود. هان؟ چطور است؟ اینقدر هم حرص اوقات بیکاری نخور. تهران و شهرستان ندارد همه بیکاریم!
سکینه خانم، انشاءالله که پدر گرامی به سلامت میروند کربلا و بر میگردند. شما را هم سوغاتی باران میکنند. حالا زبانت را برای چی گاز گرفتی؟
پری آسمونی از بروجرد چرا ما باید ناراحت شویم که تو به ما ایمیل بدهی؟
میبینم که از این عروسی بیرون میآیی، میروی آن یکی عروسی. خوش به حالتان. ما که الان 100 سالی هست یک پلوی عروسی نخوردهایم.
مژی خانم در خانه ما برعکس خانه شما، همه بیدارند الا خود ما که کافه کاغذی باشیم. این است که تا سرمان را میگذاریم روی بالش همه سری به تاسف تکان میدهند. البته مثل وروجک شما وروجک ما هم وظیفه خطیر بیدار نگه داشتن ما را بر عهده دارند و آنقدر خوب از پس این وظیفه برمیآیند که نگو و نپرس. حالا چرا کلاس ویولونت کنسل شده؟ ای بابا...
دوستی که میخواستی به زبان اراکی برای ما نامه بدهی، پس اسمت کو؟ رسمت کو؟ راست میگویی در شهرتان باران آمده؟ خوش به حالتان. البته تهران هم یک نم بارانی زد ولی نصفه شب بود و ما با خبر نشدیم وگرنه با سر میدویدیم توی کوچه. صبح که بلند شدیم و دیدیم ماشینها همه گلی شدهاند فهمیدیم باران باریده است. خدا کند این تابستان هر چه زودتر تمام شود ما که دیگر تحملش را نداریم. این نامه به زبان اراکی را حتما بفرست ببینیم چطوریهاست. داش رضا هم که آنقدر حرص انتگرال و آمار و احتمال را خورد که آپاندیسش کار دستش داد. حالا تو هم خیلی حرص این درسها را نخور کار دستت میدهد.
مریم از اصفهان حالا هی پز این گز و بریانی تان را به ما بده. البته نه این که ما آدم شکمویی باشیم، هرگز، هرگز ولی نمیدانیم چرا اسم خوراکی میآید آن هم خوراکیهای خاص مثل بریانی و باقلاقاتوق و این جور چیزها اشک تو چشم ما حلقه میزند. ای هوااااار...
آرش از تهران، این تازه اولش است. حالا بگذار وروجک تان کامل زبان باز کند و به راه رفتن بیفتد، اگر روزی هزار بار هوس پرت کردن خودت را از برج میلاد نکردی ما اسم مان را عوض میکنیم. وروجک ما که به طور کلی، صاحب همه چیز شده است. دیگر توی اتاق خودمان هم میخواهیم برویم باید از خانم اجازه بگیریم. تازه وقتی اجازه میگیریم هم یک ساعت فکر میکند آخرش میگوید نخیر اجازه نمیدهم. خلاصه که خدا به شما و به ما و به همه وروجک داران عالم صبر عطا نماید.
اما ادیسون از کرمانشاه درباره حال و هوای کنکور نوشته:
«خوب قبل از اینکه دفترچه رو باز کنیم یکی کنار من بود که همش غش میکرد. یکی دیگه از اون طرف سالن شروع کرد به داد زدن و هی میگفت آقا من حالم بده. یه دفعه مراقبا ریختن سرش، بلندش کردن که ببرنش که یک دفعه بیرون وسط سالن از حال رفت اصلا یه صحنههای دلخراشی آدم یه جوری میشد، داشتم میگفتم من که دفترچه رو بسته بودم دوباره از نو اونو باز کردیم و دیدیم بابا این دفعه هم حل نمیشه این آخه چه سوالاتیه انگار از تو لپ لپ در آورده بودن یه کم فکر کردم ببینم چی کار کنم بهتره؟ آها در دفترچه رو بستم با خودم گفتم کیک که دارن میدن منم که رانی و تکدانه و دلستر، شکلات و موز و بستنی و پسته با خودم آوردم، نشستم اونا رو خوردم و دیدیم گفتن وخت تموم شد و من بدون هیچگونه ناراحتی از سر جلسه بیرون اومدمو گفتم: خدایی نبرد سختی بود و با صدای بلند گفتم: آخیش روزهای بعد از کنکور وایسا که من اومدم...» ادیسون جان درباره آثار کلاسیک و باقی ماجراها دفعه دیگه حسابی برات توضیح میدم.
نستوه جان با خواندن ایمیلت اشک توی چشمهایمان همی حلقه زد. اولینبار بود کسی از ما به خاطر چرت و پرت گفتنهایمان این جوری تقدیر و تشکر میکند. فیالواقع حال پدر و مادری را پیدا کردم که مورد تفقد و قدردانی فرزندانشان قرار گرفته باشند همی! خلاصه که خیلی تحویل مان گرفتی دست شما درد نکند.
زهره 24 ساله از اصفهان ما هم خیلی با شما موافقیم و کلی به خاطر این ماجراها شرمندهایم. خدا صبرتان بدهد. دوستی که خاطرات مادرت از روزهای تدریسش را فرستاده بودی، اسمت را ننوشته بودی ولی کار خوبی بود. خواستی باز هم بفرست.
آرش شمس از محله آخر آسفالت اهواز، ما هم مخلصیم داداش. سلام ما را به مادر گرامی برسان و بگو 40 گرم اسفند واسه همچین شاهپسری کم نیست؟ در ضمن داداش تو هر جوری دلت خواست بنویس، حداقلش این است که ما میخوانیم دلمان خنک میشود (یاه یاه یاه).
خب صفحه ترکید. چرا هیچی به آدم نمیگویید. ای بابا... تا هفته بعد عزت همگی زیاد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: