گفتگو با سعید نعمت‌الله نویسنده فیلمنامه سریال زیر هشت

دروغ‌های راستکی

سریال زیر هشت که در این شب‌های تابستان مهمان خانه‌های مردم شده، تاکنون به خاطر وجوه اجتماعی و موفقیتش در روایت یک داستان پرتعلیق و پراوج و فرود مورد توجه قرار گرفته است. سعید نعمت‌الله، نویسنده این سریال معتقد است که ‌زیر هشت،‌ نگاه شخصی او نیست و بازتاب مناسبات اجتماعی است. او در گفتگو با روزنامه جام‌جم درباره جزییات نگارش فیلمنامه این سریال و پرسش‌ها و ابهاماتی که درباره زیر هشت شکل گرفته توضیح داد. سعید نعمت‌الله برادر حمید نعمت‌الله (کارگردان فیلم بی‌پولی) است که تاکنون نگارش فیلمنامه‌های مختلفی چون سریال «رستگاران» و فیلم «حوالی اتوبان» را به عهده داشته است. تا چند روز دیگر سریال جراحت که فیلمنامه‌اش را این نویسنده نوشته، به روی آنتن می‌رود. با سعید نعمت‌الله به بهانه پخش سریال بحث برانگیز زیر هشت هم صحبت شدیم.
کد خبر: ۳۴۵۷۹۹

ایده نگارش و ساخت سریالی با عنوان زیر هشت چطور شکل گرفت؟ سیروس مقدم به تو چنین سوژه‌ای را پیشنهاد داد یا خودت از ابتدا تصمیم به نوشتن آن گرفتی؟

طرح زیر هشت از مدت‌ها قبل در ذهنم بود. وقتی سریال رستگاران داشت پخش می‌شد این طرح به ذهنم رسید. چند خطش را نوشتم تا از دستش خلاص بشوم و کنار بگذارمش. رستگاران که تمام شد یک مدت استراحت کردم. بعد سر فرصت طرح زیر هشت را به سیروس مقدم دادم. این طرح به شورای فیلمنامه رفت و رد شد. بعدها با تلاش علیرضا برازش تصویب شد.

در صحبت‌هایت گفتی خواستم این طرح را روی کاغذ بنویسم تا خلاص بشوم. این خلاص شدن دقیقا چه معنایی دارد؟

وقتی تو مشغول‌کار دیگری هستی، کار جدید نوشتن سم است. من مجبور بودم بنویسمش. در یک زمان‌ یک ساعت و نیمه یک طرح کلی نوشتم.

‌یادت می‌آید آن طرح اولیه چه بود؟

آن طرح پر از اتفاقاتی بود که در تلویزیون اجازه ساختش را نمی‌دادند. ما اگر برای تلویزیون کار می‌کنیم باید چارچوبش را رعایت کنیم. این خیلی حرف مشخصی است. تلویزیون می‌گوید من مالک این بخش هستم و برای خودم قوانینی دارم. اگر با این قوانین سازگار باشی می‌توانی کارت را انجام دهی. زیر هشت سریال شعاری نیست. من کاری ندارم که سریال خوبی هست یا نه. زیر هشت کار سفارشی نیست. پس معلوم می‌شود که نویسنده می‌تواند فکر خودش را بنویسد. می‌تواند به پلشتی‌های جامعه بپردازد. تلویزیون هم جنبه پخش کردنش را دارد.

آن طرح اولیه با چیزی که الان می‌بینیم چقدر تفاوت دارد؟

فکر می‌کنم چهل پنجاه درصدی فرق داشته باشد. آن قصه از ‌جاهایی به بن‌بست می‌رسید. در نتیجه من قصه دیگری را شروع کردم.

ماجرای آن طرح دو سه خطی چه بود؟

قصه مردی عاشق بود که در زندان عشق خود را حفظ می‌کند. وقتی از زندان بیرون می‌آید تلاش می‌کند زن را مجدد به سمت خودش برگرداند. به عنوان آدمی که در این جامعه زندگی می‌کند، احساس کردم این قصه کریه است. من این طرح را به شکل جدید درآوردم. چند بار قصه را عوض کردم. نتیجه‌اش چیزی شد که الان می‌بینید.

معمولا فیلمنامه‌ها از یک تصویر شروع می‌شوند. یعنی نویسنده یک تصویر تکان‌دهنده می‌بیند و آن را در ذهنش پرورش می‌دهد. مثلا من احساس می‌کنم یکی از این تصاویر می‌تواند مادر پیری باشد که هر روز با واکر به دیدن پسرش در زندان می‌رود و با او درددل می‌کند. تصویر ذهنی شما چه بود؟

یک تصویر کلی در ذهن من بود. مردی که‌ خطایی کرده و می‌خواهد از این خطا فاصله بگیرد، اما هر چقدر بیشتر فاصله می‌گیرد بیشتر فرو می‌رود.

تنهایی یک مرد در یک زمستان با یک اورکت آمریکایی تصویر همیشگی‌ای بود که در ذهن من حک شده بود.

من وقتی طرح را کامل کردم که مطمئن بودم امیر جعفری در این نقش بازی می‌کند. پس من یک امیر جعفری را در قالب عطا می‌دیدم با یک دنیا تنهایی و کلی اتفاقاتی که قرار است برای او بیفتد.

وقتی فیلمنامه‌اش را می‌نوشتی می‌دانستی پایان سریال به کجا می‌انجامد؟

وقتی کاری را می‌نویسی 2 قسمتش هست که باید بدانی چه اتفاقی در آن می‌افتد. آن دو قسمت عبارتند از ابتدای فیلمنامه و انتهای آن. اگر این دو قسمت وجود نداشته باشد، وسطش هزار و یک شخصیت را مجبوری اضافه کنی تا تمامش کنی. وقتی ما می‌خواستیم سکانس‌های پایانی سریال را بگیریم، من داشتم قسمت پانزدهم را می‌نوشتم. چون یک لوکیشنی بود که نمی‌توانستیم به آن برگردیم. تو به عنوان نویسنده وظیفه داری، فیلمنامه را به سرمنزل مقصود برسانی.

ولی خیلی از سریال‌ها پایانشان هنگام نگارش فیلمنامه مبهم است. مثل سریال گمشدگان (لاست)‌. یعنی خیلی از فیلمنامه‌نویسان پایانشان را براساس واکنش‌های مخاطبان می‌نویسند.

لاست، سریال مورد علاقه من نیست. اگر ‌ جایی اشتباهی اتفاق افتاده ما نباید تکرارش کنیم. من 5 قسمت آن را دیدم و دوستش نداشتم. من سریال «24» را خیلی دوست دارم. سریال «روزی روزگاری» را یک بار دیگر دیدم و خیلی کیف کردم. حدودا 2 شب پشت سر هم نخوابیدم.

فیلمنامه و اجرا چقدر اختلاف زمانی داشتند؟ مشکل دیر رسیدن متن به تصویربرداری را نداشتید؟

وقتی کار زیر هشت کلید خورد، 13 قسمتش را نوشته بودم. پس همیشه جلوتر از گروه بودم. البته همزمان داشتم سریال جراحت را هم می‌نوشتم. باید یک مدیریتی داشتم که هر دو تا کار را می‌رساندم. این موضوع برای من اتفاق ناگواری بود. من در برابر عمل انجام شده قرار گرفتم و مجبور شدم دو فیلمنامه را همزمان بنویسم. من آدمی هستم که همیشه اولویتم تنبلی و کار نکردن است. فکر می‌کنم تا 2 سال آینده کار نکنم. در این مملکت به لحاظ نویسندگی آنقدر قحط‌الرجال نیست که یک نویسنده دو کار را همزمان با هم بنویسد.

من باید بابت این کار از همکارانم معذرت بخواهم. مگر یک نویسنده چقدر توانایی دارد که دو‌کار را با هم بنویسد؟

احساس می‌شود که زیر هشت دارد روی مرز یاس و امید حرکت می‌کند. یک جاهایی عشق عطا به منیژه به عنوان یک نقطه امید معرفی می‌شود. پس از آن این امید از بین می‌رود و یاسی عمیق جایش را می‌گیرد. در ادامه باز یک روزنه امید کوچکی گشوده می‌شود. نوسان بین این دو فضا آگاهانه بود؟

قبل از همه چیز یک جمله را درباره زیر هشت ‌بگویم. زیر هشت قاب من نیست. قابی است که در جامعه وجود دارد. من به هیچ وجه نیامده‌ام‌چیزی را از تخیلم اضافه کنم. ما در جامعه گرمخانه و کارتن خواب داریم. تلفیق اینها به زیر هشت رسید. یعنی هیچ ارتباطی به ‌سعید نعمت‌الله‌ ندارد. به جامعه ارتباط دارد.

متن عطا می‌گوید «وقتی منیژه نباشه امید کیلویی چنده؟».

خیلی از آدم‌های این جامعه روی یک چیز متمرکزند و اگر آن یک چیز را از آنها بگیری، فکر می‌کنند خواهند مرد، اما بعدها می‌بینند چاره‌ای ندارند. در برابر عمل انجام شده قرار می‌گیرند. با مرگ هیچ کسی هیچ کله‌پاچه‌فروشی تعطیل نمی‌شود. صبح همه کله‌پاچه‌شان را می‌خورند. زندگی ادامه دارد. بزرگ‌ترین شخصیت زندگی من مادرم بود. من مادرم را از دست دادم. یک دوره‌ای گیج و درب و داغان شدم، اما از یک جایی به بعد جمع و جور شدم. به این معنی نیست که عزیزم را فراموش کردم. عطا هم همین طور است. او منیژه را غلط یا درست دوست داشته است. او یا باید خودش را نابود کند یا منیژه را یا این که شروع به ساختن یک زندگی جدید کند. من فکر می‌کنم بزرگ‌ترین فریاد زیر هشت این است که همیشه و در هر شرایطی امید به رستگاری و خوشبختی هست.

نمی‌شد روزنه‌های امید را بیشتر کنی؟‌جاهایی احساس می‌شود که ‌عطا‌ به آخر خط رسیده و به جز خودکشی هیچ راه‌حلی ندارد. اگر فضای کارتان کمی امیدبخش‌تر بود، این یاس و تلخی حاکم بر کار هم کمتر می‌شد.

اگر روزنه‌های امید زیر هشت بیشتر می‌شد به یک طرح و فیلمنامه جدید تبدیل می‌شد. من این شکلی‌اش را انتخاب می‌کردم. من دوست داشتم این امیدواری را کم و کمتر کنم.

روزنه‌های امید هیچ گاه به صفر مطلق نمی‌رسد. وقتی عطا کاملا مایوس است به آسمان و ماه نگاه می‌کند. به مادرش فکر می‌کند. عطا هیچ وقت به صفر نمی‌رسد. آدم‌ها هیچ وقت به صفر نمی‌رسند. همیشه‌ تکه امیدی وجود دارد. من دوست داشتم ‌ شخصیتی را نشان بدهم که روزنه‌های امیدش بسیار کم شده. می‌خواستم ببینم این آدم می‌تواند بلند شود یا نمی‌تواند.

من قبول دارم که در جامعه ما گرمخانه و زندانی و سرقت‌های خانوادگی و... هست، اما شما در فیلمنامه‌تان به گونه‌ای پازل را کنار هم گذاشته‌اید که حاصلش یک تصویر سیاه شده است. یعنی از گرمخانه به زندان می‌رسیم. بعد با انگشتان بریده شده مواجه می‌شویم. پس از آن مرگ مادر و نوزاد دختر را داریم و... یعنی می‌خواهم بگویم به هر حال شما در چینش این فضای یاس‌آور نقش داشته‌اید.

اجازه بده من خاطره‌ای را تعریف کنم. وقتی سریال زیر هشت را کار می‌کردیم، یک پیرمرد 63 ساله‌ای بود که به حبس ابد محکوم شده بود. 5 سال از حبسش گذشته بود. می‌گفت من 15 سال دیگر در فهرست عفوی‌ها می‌روم. اگر خدا بخواهد تا 25 سال آینده آزاد می‌شوم. امید عجیب این آدم خیلی حرف واضحی است. او می‌گفت زندان مال من نیست. زندان مال زندانبان است.

قطع انگشتان عطا، مرگ مادر عطا، گرمخانه و زندان نمی‌توانند امید را از بین ببرند.

ایده انتخاب گرمخانه چطور به ذهنتان رسید. اتفاقا تصویر‌های مربوط به گرمخانه خیلی تلخ از آب درنیامده است. چرا؟

گرمخانه جایی است که بارقه‌های امید در آن زیاد است. یک لحظات اندکی از زندگی خانوادگی در آن جریان دارد. تو سفره و بخاری را در آنجا می‌بینی. شب می‌توانی تلویزیون نگاه کنی. یکی از کارتن‌خواب‌ها برای من خاطره‌ای تعریف می‌کرد. می‌گفت در یک شب خیلی سرد که در خیابان آواره بودم به یک پنجره‌ای که شیشه‌اش از گرما عرق کرده بود نگاه می‌کردم. من می‌لرزیدم و آن پنجره را هم می‌دیدم.

ما یک خرده بحث امید داشتن را شخصی کرده‌ایم. من فکر می‌کنم چون خودم ناامید هستم باید ناامیدی را به کل جامعه تسری بدهم. این جوری نیست. ظرافت امیدواری خیلی بیشتر از این حرف‌هاست. خیلی وقت‌ها تو نسبت به ‌ چیزی امید پیدا می‌کنی که برای یک نفر دیگر چیز جالبی نیست.

فکر نمی‌کنی لایه‌های مثبت شخصیت «علی عیوضی» (آتیلا پسیانی)‌ خیلی برجسته شده است؟ یعنی او یک معلم اخلاق است که در این سریال وظیفه نصیحت کردن دیگران را به عهده گرفته و به باورپذیری کار لطمه زده است.

اگر بگویی فیلمنامه زیر هشت ایراد دارد حرفت را قبول می‌کنم. من نگران ایراد نیستم،‌ چون آدمیزادم و ایراد جزیی از من است، اما همیشه از بحث معلم اخلاق بودن فرار کرده‌ام. عیوضی وقتی برای اولین بار عطا را می‌بینید می‌گوید اگر نزول خور نیستی با هم رفیقیم. این درس اخلاق نیست همه ما از نزول خور‌ها بدمان می‌آید.

اصلا کار ما درس دادن نیست. ماموریت تلویزیون این است که یک سرگرمی درست تحویل مردم بدهد. ممکن است بقیه دست‌اندرکاران سریال‌ها بگویند تلویزیون ما را وادار به شعار دادن می‌کند. سوال من این است که چرا تلویزیون نظراتش را به من تحمیل نمی‌کند.

به هر حال عیوضی یک زندانی روشنفکر و آگاه است که حرف‌های پخته‌ای می‌زند. باور این که چنین شخصیتی در زندان پیدا شود خیلی سخت است.

بزرگ‌ترین اتفاق زندگی من آشنایی با یک راننده قدیمی بود. این راننده سواد نوشتن نداشت. حرف حساب را حتما نباید از دهان یک استاد دانشگاه شنید. ساراماگو به خاطر رمان «کوری» نوبل 98 را گرفت. وقتی داشتند با او مصاحبه می‌کردند گفت من بزرگ‌ترین چیزها را از مادربزرگم یاد گرفتم که سواد خواندن و نوشتن نداشت. مادربزرگش گفته بود:‌ «زندگی چقدر خوب است، اما حیف که باید مرد.»

عیوضی حرف‌هایی می‌زند که هر آدم دیگری هم می‌تواند بزند. او تجربه‌هایی کرده و آنها را از صافی ذهنش عبور داده است.

یعنی تو فکر می‌کنی برای نوشتن یک فیلمنامه خوب گشتن در خیابان‌ها و همنشینی با آدم‌های معمولی موثرتر از کتاب خواندن است؟

نه. این حرف غلط است. کتاب خواندن بخش مهمی از زندگی آدم هاست. نویسندگان آمریکای لاتین مثل مارکز از بطن جامعه می‌نویسند. یک وقت‌هایی باید کتاب بخوانی و حتی فیلم بد ببینی، اما من می‌گویم نباید کارت را محدود به این بخش بکنی. تو نباید روابطت را محدود کنی. نمی‌شود نویسنده باشی و کتاب نخوانی.

اگر موافقی درباره دیالوگ‌ها صحبت کنیم. معمولا این طوری است که یکی از شخصیت‌های سریال پشت‌سر هم دیالوگ می‌گوید و طرف مقابل سکوت می‌کند. یعنی خیلی بده و بستانی شکل نمی‌گیرد و بیشتر یک سکوت مرگبار بر فضا حاکم می‌شود. چرا این شیوه دیالوگ‌نویسی را انتخاب کردی؟

دلیلش نوع نگرشی است که من به جامعه دارم. به نظر من ایراد ما این است که در جامعه مونولوگ می‌گوییم. من این عمد را در سریال «جراحت» هم به کار برده‌ام. فلان مدیر پشت تریبون ساعت‌ها حرف می‌زند. من به عنوان نویسنده ساعت‌ها درباره کارم حرف می‌زنم و تا یک منتقد می‌خواهد حرف بزند داد و بیداد می‌کنم.

آدم‌ها حوصله گوش دادن به حرف همدیگر را ندارند. جامعه ما این‌چنین است. من فیلمنامه‌نویس از مریخ نیامده‌ام.

حتما شنیده‌اید که می‌گویند دیالوگ‌های سریال زیر هشت از فضای سینمای کیمیایی می‌آید. یعنی آدم‌ها مثل شخصیت‌های آن فیلم‌ها صحبت می‌کنند.

اگر واقعا دیالوگ‌های من شبیه‌متن‌های کیمیایی شده خیلی خوب است، اما متاسفانه من بلد نیستم مثل او دیالوگ بنویسم. اگر بلد بودم خیلی افتخارآمیز بود، اما من اعتقاد دارم حرف‌های روزمره ما برای بیننده جذاب نیست. سینما و فیلمنامه‌نویسی یک دروغ، راستکی است. من دوست دارم آدم‌ها غلوآمیز حرف بزنند. من دانسته به این سمت می‌روم. دیالوگ معمولی نوشتن که کاری ندارد. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنی یک بچه 10 ساله دیالوگ‌ها را نوشته است. من در دیالوگ‌هایم حرف قلمبه‌سلمبه نمی‌زنم. رنگ و لعابی را که دوست دارم به دیالوگ‌ها می‌دهم. زنده‌یاد خاچیکیان می‌گوید اگر سینما واقعیت بود من به جای رفتن به سینما یک صندلی جلوی خانه‌ام می‌گذاشتم و رفت و آمد مردم را نگاه می‌کردم. تو باید غلو کنی. نویسنده‌هایی که دیالوگ‌نویسی نمی‌کنند به خاطر این است که بلد نیستند. به این خاطر نیست که خوششان نمی‌آید.

نقطه قوت دیالوگ‌های سریالتان این است که ریتم دارند و آهنگین‌اند. در عین حال برخی از آنها خیلی غلوآمیزند. مثلا عطا می‌گوید:‌ اگه از آسمون به جای برف پلیس می‌آمد من باز هم می‌اومدم.

من غیر از این بلد نیستم. شما برای هر کاری باید یک مهندسی انتخاب کنید. من وقتی دارم از ‌زندان‌ و ‌گرمخانه‌ و‌ پامنار‌ حرف می‌زنم،‌ باید ادبیات آنها را بشناسم. آنها این شکلی با هم حرف می‌زنند.

حافظ هم در شعرهایش صورت یارش را به ماه تشبیه می‌کند. عطا یک دختری را دوست دارد. او راست می‌گوید. حتی اگر پلیس هم می‌بارید پیش منیژه می‌رفت و می‌گفت چرا گوشی من را سه روز است جواب نداده‌ای؟

چرا همه آدم‌ها شبیه‌ هم صحبت می‌کنند. یعنی در لحن و گفتارشان هیچ نوسانی دیده نمی‌شود. نمی‌شد عطا غلوآمیز حرف بزند و بقیه کمی عادی‌تر باشند؟

یک چیز از مد افتاده‌ای وجود دارد که آدم‌ها شبیه هم حرف بزنند. آدم‌ها هر کدام ادبیات و گویش خودشان را دارند. من وقتی فیلمنامه می‌نویسم مدل دیالوگ‌نویسی‌ام را انتخاب می‌کنم. حالا آدم‌ها باید دیالوگ‌ها را بین خودشان پخش کنند و هر کس لحن خودش را پیدا بکند. ما در کار دورخوانی می‌گذاریم تا بازیگرها لحن یکدیگر را پیدا کنند. حالا اگر یک نفر تخطی می‌کند و می‌خواهد مثل عطا حرف بزند تقصیر من نیست. به نظر من در سریال زیر هشت هیچ آدمی شبیه هیچ آدمی حرف نمی‌زند. در داستان‌های شکسپیر هم آدم‌ها ریتم‌دار حرف می‌زنند. من هیچ وقت خودم را با او مقایسه نمی‌کنم، اما به نظر شما گورکن شکسپیر شبیه پادشاه حرف نمی‌زند. آخرین فیلمنامه جذاب سینمای ما «وقتی همه خوابیم» (بهرام بیضایی)‌ است. آدم‌هایش همه با یک لحن حرف می‌زنند.

تعاملت با سیروس مقدم به عنوان کارگردان چطور بود؟ حاصل کار چقدر به آن چیزی که فکر می‌کردی نزدیک است؟‌

زیر هشت، مو به مو براساس فیلمنامه ساخته شده است. کار زیر هشت ممکن است نقاط ضعفی داشته باشد، اما یادمان باشد که کارگردان خوبی داشته است. سیروس مقدم روزی 18 ساعت کار کرد. بیمار بود و با آمپول پشت مانیتور می‌نشست. این کار اگر نقطه‌ضعفی داشته باشد، هیچ ارتباطی به وجه ساختاری‌اش ندارد. هیچ ارتباطی به سیروس مقدم ندارد. او بهترین کارش را ساخته است. او یک قدم عقب‌نشینی نکرد. با ادا و اطوارهای من نویسنده ساخت. آنقدر ساخت تا کار را به سرمنزل مقصود برساند. سیروس مقدم مثل برخی کارگردان‌ها نیست که به نویسنده بگوید شبکاری برای من ننویس، چون خسته می‌شوم. سیروس مقدم در فضای گرمخانه با یک بیماری عجیب و غریب 18ساعت کار کرد. او خم به ابرو نیاورد.

ما باید احترام گذاشتن به آدم‌ها را یاد بگیریم. سیروس مقدم 40 سال است که در این مملکت دارد کار می‌کند.

خب حتما دوستش داشته‌اند که در طول یک سال ساخت 2 سریال را به او واگذار کرده‌اند.

شبکه‌های تلویزیون کارهای او را دوست دارند. این پول را می‌توانند به کارگردان دیگری هم بدهند. من 3 تا کار مشترک با مقدم انجام داده‌ام. شاید الان وقتش باشد که دیگر با هم کار نکنیم تا‌ تنوعی برای دو نفرمان به وجود بیاید. این حرف‌ها را برای خوشایند مقدم نمی‌گویم.

فیلمنامه زیر هشت قصه تودرتویی دارد. نگران نبودید مخاطب از خط اصلی قصه‌تان جا بماند و نتواند آن را دنبال کند؟

مهندسی کار زیر هشت این است. من الان دارم فیلمنامه ‌جراحت‌ را می‌نویسم که 180 درجه با زیر هشت تفاوت دارد. من برای اولین بار در عمرم فیلمنامه‌ای به مدل جراحت نوشته‌ام. من یک جزئی را نوشته‌ام و آن جزء را آرام آرام پرداخت کردم و جلو رفتم. زیر هشت برعکس ‌جراحت‌ است. از ابتدا تا انتهایش کلی گره دارد. قصه‌هایش تو در توست. مهندسی این قصه همین است. همان طور که مهندسی داستان سریال آشپزباشی آن طور بود. به نظر من یکی از سریال‌های خوب این مملکت بود. مهندسی قصه و ریتمش کند بود.

زیر هشت قصه تودرتویی دارد که درگیری آدم‌ها با هم زیاد است. در جراحت 6 تا شخصیت داریم که تا انتها همین 6 تا می‌ماند.

اگر شبکه به من بگوید سریالی می‌خواهد هفتگی پخش بشود من مهندسی‌اش را عوض می‌کنم.

ویژگی مثبت زیر هشت این است که در هر قسمتش یک قصه فرعی رشد می‌کند و به پایان می‌رسد، اما بعضی وقت‌ها نقطه پایان یک قسمت‌تان با تعلیق همراه نیست. چرا؟

هر سریالی که در یک قسمتش قصه جدیدی شکل نگیرد نقطه ضعفش محسوب می‌شود.

برخی قسمت‌ها این تعلیق هنگام پخش یا تدوین جابجا می‌شود. تا به حال این اتفاق برای سریال‌های من نیفتاده است. این اولین بار است. من این اتفاق را دوست ندارم.

احساس می‌شود که فضای سریال شما به کارهای سینمایی خیلی نزدیک است. این اصطلاح سینمایی بودن و تلویزیونی بودن جدیدا خیلی شنیده می‌شود. بعضی‌ها هم معتقدند با رفت و آمدی که کارگردان‌ها بین دو مدیوم دارند، چنین مرزهایی خود به خود برداشته شده است. نظر تو چیست؟

به چنین چیزی اعتقاد ندارم. من می‌گویم حالا مگر سینمای کنونی ما چه تحفه‌ای است که کارهای تلویزیونی ما بخواهند سینمایی شوند؟ ما در 5 سال اخیر چند تا فیلم خوب ساختیم که حالا سریال‌ها بخواهند شبیه آنها شوند؟ به نظر من سریال‌هایی که از تلویزیون پخش می‌شوند بسیار شریف‌تر از فیلم‌های سینمایی هستند. من در پروژه زیر هشت 5 ماه با امیر جعفری زندگی کردم. در این 5 ماه حداقل 7 تا فیلمنامه به او پیشنهاد شد. به قدری این فیلمنامه‌ها مبتذل بود که با خنده فقط اسمشان را به من نشان می‌داد. می‌گفت من با اینها چه کار کنم؟ آیا او نمی‌تواند در سال 5 تا سینمایی بازی کند. فرق او با فلان پسر خوش‌تیپ سینما این است که جعفری می‌گوید من در اینها بازی نمی‌کنم.

الان خیلی از فیلم‌های کمدی سطحی را به اتهام تلویزیونی بودن زیر سوال می‌برند.

آن وقت اخراجی‌ها را چطور رد می‌کنند؟ الان متاسفانه مدل‌های جدیدترش هم آمده است. تمام بخش‌های مدیریتی تلویزیون بسیار بهتر و جلوتر از سینما هستند. من امسال دو تا قرارداد سینمایی داشتم. هر دو تایش را فسخ کردم. چون نمی‌خواهم در این فضا کار بکنم. سلیقه‌ای که در سینما حاکم است دیوانه‌ات می‌کند. در سینما تکلیف تو معلوم نیست، اما در تلویزیون معلوم است.

تو، ‌ هم در سینما فعالیت داشته‌ای هم در تلویزیون. خودت در هنگام نوشتن متن چقدر به رسانه توجه می‌کنی؟ آیا فیلمنامه نوشتن برای سینما یا تلویزیون تفاوتی دارد؟

هیچ فرقی نمی‌کند. شما در تلویزیون احساس می‌کنی یک چیزهایی را باید بیشتر توضیح بدهی. تنها فرقش همین است. آن هم به دلیل شیوه متفاوتی است که مردم یک کار را نگاه می‌کنند. در خانه سر و صدا هست و مردم همزمان کارهای دیگری انجام می‌دهند. تو به عنوان یک فیلمنامه‌نویس باید توضیحاتت را بیشتر کنی. اگر بچه‌ای در خانه گریه کرد و خانواده دو تا دیالوگ را نفهمید در دیالوگ سوم بفهمد ماجرا چیست.

زیر هشت ریتم تند و سریعی دارد. درباره ریتم توضیح بده.

من برای سریال زیر هشت ریتم کندی را انتخاب کردم. خود طرح به تو می‌گوید من را باید چطوری بنویسی.

فضاهای مختلف زندانی که نشان می‌دهید خیلی عجیب و غریب است. مثلا یکی از سوالات بینندگان این است که مگر در زندان چنین کارگاه نجاری بزرگی وجود دارد.

بله در زندان قزل‌حصار چنین فضاهایی هست. آنجا یک آشپزخانه بزرگی دارد که تو به عنوان زندانی می‌توانی بروی غذایی را که می‌خواهی درست کنی. سالن همایش‌ها هم دارد. امیدوارم گذر کسی به زندان نیفتد. ما قرار است چیزهایی را که دیده‌ایم نشان بدهیم.

تو جزو فیلمنامه‌نویسانی هستی که هنگام ضبط سریال سر صحنه حضور داری. در صورتی که خیلی از کارگردان‌ها چنین اجازه‌ای را به نویسنده‌شان نمی‌دهند و آن را یک دخالت محسوب می‌کنند. این سر صحنه رفتن برایت چقدر اهمیت دارد؟

کارگردان‌ها خیلی اشتباه می‌کنند که اجازه نمی‌دهند فیلمنامه‌نویس سر صحنه برود. اگر فیلمنامه‌نویس قرار است در دورخوانی نباشد پس چه کسی باید باشد؟

دورخوانی متعلق به نویسنده است. نویسنده باید آن را هدایت کند. چون او آن دیالوگ‌ها نوشته است. نویسنده می‌تواند قصه را تشریح کند. کارگردان نمی‌تواند، چون نویسنده در 8 ماه نوشته و کارگردان در 10 ماه خوانده است.

من قبل از شروع همکاری با کارگردان‌ها شرط و شروطم را می‌گذارم. من آدمی نیستم که فیلمنامه‌ام را بدهم و بگذارم بروم. من مراقبم فیلمنامه‌ام درست جلو برود و دست نخورد. با بازیگر دیالوگ‌خوانی می‌کنم که بتواند راحت‌تر جلوی دوربین برود. سوال من این است که ضرر این کار چیست؟

کار وقتی به مرحله ساخت می‌رسد مسوولی به نام کارگردان دارد. حرفی نیست. قرار نیست کسی در کار کسی دخالتی بکند. من می‌گویم جنگ اول بهتر از صلح آخر است. من به کارگردان می‌گویم فیلمنامه من را بخوان و نظراتت را به من بده. بعد از انجام صحبت‌ها ممکن است تغییراتی را در فیلمنامه اعمال کنم. کارگردان با متنی مواجه می‌شود که درباره‌اش حرف زده‌ایم و ایرادهایش برطرف شده است. من تا قبل از فیلمبرداری اگر کارگردان بخواهد هزاران بار روی فیلمنامه کار می‌کنم. ولی وقتی کارگردان فیلمنامه را تایید کرد حق ندارد یک ویرگولش را جابجا کند، چون من وقت گذاشته‌ام. قبل از فیلمبرداری به کارگردان گفته‌ام مشکلاتت را بگو. وقتی کارگردان می‌گوید این فیلمنامه همان چیزی است که من می‌خواهم همان باید اجرا شود. جرزنی نداریم.

یعنی چیزی به اسم بداهه‌پردازی در فیلمنامه‌هایی که تو می‌نویسی معنایی ندارد؟

هیچ وقت در سریال‌های من این اتفاق نیفتاده که یک بازیگر خدای نکرده زبانم لال بخواهد دیالوگ بداهه‌ای بگوید! ما دورخوانی می‌گذاریم. برای سریال زیر هشت حداقل 8 جلسه دورخوانی داشتیم. بازیگر می‌گفت من این دیالوگ رو نمی‌فهمم. می‌گفت‌می‌شه عوضش کنی؟ می‌گفتم‌ چرا نمی‌شه. عوضش می‌کردم. می‌گفت‌من این دیالوگ رو می‌تونم راحت بگم. آنها در دورخوانی نظراتشان را می‌گفتند. در مراحل بعدی من نویسنده در بهشت زهرا که نخوابیده‌ام، سر صحنه هستم. در یک مواقعی هم سر صحنه نیستم، اما می‌توانند با تلفن من تماس بگیرند. همیشه من کلمه به کلمه را با بازیگران چک کرده‌ام.

نه به این دلیل که من بیشتر از بازیگر می‌فهمم. بازیگری اصلی است که من آن را بلد نیستم. من این متن را نوشته‌ام و مفهوم و بیانش را می‌فهمم. بازیگر می‌گوید این بیان برای من خوب نیست. آن را عوضش می‌کنم. وقتی کار برای ضبط آماده می‌شود، عین فیلمنامه اجرا می‌شود.

یکی از کارگردان‌ها یک بار به من گفت‌کارگردان حق دارد 15 درصد در فیلمنامه تغییر ایجاد کند. من پرسیدم حالا چرا 15 درصد؟ چرا 20 درصد نه؟ چرا 10 درصد نه؟ اصلا این حق از کجا آمده است؟ خب اگر تو این حق را داری من هم بیایم 15 درصد از دکوپاژ تو را عوض کنم. بچه‌ها وقتی در محله خودشان فوتبال بازی می‌کنند هر کدام برای خودشان‌ قوانینی وضع می‌کنند. برخی کارگردان‌ها هم اینطوری‌اند. من ماندم این رقم 15 درصد از کجا آمده است.

احسان رحیم‌زاده / گروه رادیو و تلویزیون

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها