اتوبوس دو طبقه

کد خبر: ۳۴۲۷۵۸

بالاخره حامد، سعید و راضی کرد و در ایستگاه منتظر شدن. از دور سر و کله یه اتوبوس پیدا شد و وقتی رسید، اونا سوار شدن و یه راست رفتن طبقه بالا.

هر دوشون خیلی خوشحال بودن و درست نشستن بالای سر راننده، یکی شون اینور و یکی شونم اونور، دستاشونو یه جوری گرفتن مثل این‌که فرمون اتوبوس رو نگه داشتن! وقت خیلی کم بود آخه توی ایستگاه اول باید پیاده می‌شدن.

سعید گفت: عجب کیفی داره، من راننده‌ام و حامدم گفت: آره خیلی خوبه، منم راننده‌ام. سعید گفت: دوتا راننده! نه نمی‌شه. حامد گفت: حالا راستکی که نیست، عیبی نداره تو راننده باش، پس منم کمک راننده‌ام. هر دو سخت مشغول بازی شدن و همه چیز رو فراموش کردن.

حسابی گرم بازی بودن که یه دفعه سعید داد زد: وای دیدی چی شد؟ بابام منتظره. خیلی دور شده بودن. بازی رو تموم کردن و بدو اومدن پایین و به راننده گفتن که می‌خوان پیاده بشن اما آقای راننده گفت: فقط توی ایستگاه.

اتوبوس که ایستاد پریدن پایین و با سرعت به طرف مغازه دویدن. سعید با خودش فکر می‌کرد که چی می‌شه؟ بابام..... یه نگاهی به حامد انداخت و خواست حرفی بهش بزنه اما حال اونم چندان تعریفی نداشت، رنگش پریده بود و نفس نفس می‌زد، واسه همین فقط گفت: بدو!. نمی‌دونست که جواب باباش روچی بده؟

نزدیک‌تر که رسیدن بابای سعید رو دیدن که جلوی مغازه‌ بود، از ترسش در جا ایستاد طوری که حامد از پشت خورد بهش!

سعید گفت: یواش، چه خبرته، حواست کجاس؟

حامد هیچی نگفت و فقط نگاش کرد و بعدش آروم آروم به راهشون ادامه دادن. حالا چند قدمی بابای سعید بودن و سلام کردن اما جرات این‌که نگاش کنن نداشتن.

سعید خودش رو جمع وجور کرد و خواست چیزی بگه که باباش گفت: معلوم هست کجایی؟ از خونه تا اینجا مگه چقدر راهه که دیر اومدی، هان؟ شانس آوردی اون کسی که باهاش قرار داشتم هنوز نیومده.

سعید یه نفس عمیق کشید و گفت: خدارو شکر که نیومده!

باباش گفت: چطور؟ ـ هیچی همین طوری گفتم، مگه نه حامد؟

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها