در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اما نه خدایی فقط چشمهایش نبودند؛ خندهاش هم مال خودش بود؛ یکه و یگانه. وقتی میخندید مثل اینکه ته دلش را هم میدیدی؛ دلی را که شاد شده بود، مثل دل بچهها؛ آنقدر که بیغل و غش و بیریا میخندید.
این خنده وقتی دیدنیتر بود که عمو فضلعلی به خانه میآمد؛ چشمش به چند جفت کفش پشت در اتاق میافتاد و میفهمید مهمان دارند؛ از همان جا میخندید تا میآمد تو اتاق؛ بیآنکه بداند کیست که آمده، آخر فرقی نداشت که کفشها مال چه کسی باشد، همانقدر که مهمان بود کافی بود؛ همانقدر کافی بود که دلش شاد شود و خنده شیرینش نمایان. توی اتاق که میآمد و سلام و علیک و احوالپرسیای که میکرد؛ قبل از هر چیز از زنش میپرسید: «ناهار رو که بار گذاشتی؟ چیزی کم و کسر نداری؟»
و اگر مهمانها تازه آمده بودند و هنوز زن فرصت آوردن چیزی را نکرده بود، میگفت: «زن پاشو از اون برگهها که خشک کردیم بیار.» و تند میرفت بیرون تا میوهای هم بخرد و بیاورد.
اما بیشتر از همه اینها، روی خوش عمو فضلعلی و خندههای از ته دلش بود که همیشه یاد من و حتما همه آنها که به خانهاش رفتهاند، مانده است؛ همان خانه کوچک.
خانه عمو فضلعلی 2 اتاق داشت؛ یکی کوچک و یکی قدری بزرگتر.
اتاق بزرگتر مال مهمانها بود؛ همان مهمانخانه. اتاق کوچکتر هم بقیه خانه بود؛ هم اتاق خودش و خانواده، هم آشپزخانه هم صندوقخانه و هم انباری.
این اتاقها را خود عمو فضلعلی ساخته بود؛ با دستهای خودش.
دیوارها را بالا برده بود یک ردیف آجر یک لایه ملات. سقف را هم زده بود. گچکاری را هم خودش کرده بود و چند تا لوله که آب را از حیاطکی میرساندند به آشپزخانه که با پارچهای گل گلی از انباری و صندوق خانه جدا شده بود. فقط برق کاری را داده بود به یکی از دوستانش.
میگفت: «برق با آدم شوخی نداره.»
در کنار این دو اتاق، یک طویله کوچک هم بود که الاغی سفید، غروبها تا طلوع سپیده را در آنجا سر میکرد.الاغی که وسیله کار عمو فضلعلی بود. الاغی که هر روز صبح، عمو فضلعلی چند تا بشکه 20 لیتری پر از نفت روی پشتش میگذاشت و راه میافتاد تو کوچههای تنگ و باریک شهر؛ میرفت و داد میزد: «نفتیه.... نفتیه.»
نفتی بود عمو فضلعلی؛ یک روزهایی کار و کاسبیاش بد نبود، اما هر چه روزها و ماهها و سالها پیش میآمدند در آن کوچههای تنگ و باریک، کمتر کسی از خانهای بیرون میآمد و نفتی را صدا میکرد. البته این را هیچ وقت نگفت؛ هیچ وقت گله نکرد عمو فضلعلی؛ به هیچ کس. اما نمیدانم وقتی زیر تیغ تند و برنده آفتاب توی کوچههای آن شهر دور راه میرفت و کف پاهایش توی گیوهها گر میگرفت، به آن حیوان بیزبان چیزی میگفت یا نه؟
نمیدانم هیچ وقت غم دلش را به کسی گفت؟ مگر میشود که غمی بر دلش ننشسته یا روزی دلش نگرفته باشد؟ نمیدانم؛ فقط میدانم همیشه ما را که میدید، میخندید. همان عصرها که با مادرم به خانهشان میرفتیم، وقتی مرا روی زانوهایش مینشاند و دستش بوی نفت میداد؛ بویی که دیگر با شستن و شستن و شستن هم نمیرفت.
همیشه ما را که میدید میخندید و یادمهست که میگفت: «خدا دلتون رو شاد کنه که دل عمو فضلعلی رو شاد کردین.»
حالا یادم میآید یک روز که نه روی پایش که کنارش نشسته بودم؛ آخر بزرگتر شده بودم و به قول عمو فضلعلی برای خودم مردی شده بودم، او طبق معمول دست در جیبش برد و برگهای به من داد و آرام گفت: «عموجان، زندگی همینه، چه قهر کنی با خودت و دیگران و زبانم لال با خدا، چه آرام باشی و راضی به رضای او.» و تند و با عجلهای که گویا میخواهد لحظهای فکرش را هم نکنم، گفت: «این نه یعنی این که کار نکنی و امید نداشته باشیها. نه، این که کفره، باید امیدت به خدا باشه و تلاش کنی، از صبح تا شب.»
بعد فکری کرد و ادامه داد: «نمیدونم شماها که درس خوندین هم باید از خروس خون تا آخر شب کار کنین یا نه؛ اما بدون زندگی همینه. فقط یه یادگار از من داشته باش؛ هر چی شد تو ناامید نشو عمو.»
حالا عمو فضلعلی در میان ما نیست، زنش هم نیست، آن دو اتاق هم نیست؛ اما یادش مانده در دل و ذهن من و همه آنها که روزی روی پایش یا کنارش نشستهاند؛ همه آنها که خندههایش را دیدهاند، همه آنها که عمو فضلعلی را میشناختند.
زندگی همین است.
کورش اسعدیبیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: