در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
محمد شریفی در این کتاب که از سوی نشر آموت روانه بازار شده از تلخیها و رنجهایی صحبت کرده است که بیش از هر چیز خواننده را به عمق میبرد. عمقی که شادیآفرین نیست. خواننده پس از خواندن کتاب به فکر فرو میرود تا درکش را از خودش، زندگی و مرگ دوباره مرور کند.
کتاب باغ اناری ابتدا سال 1372 به چاپ رسید و اکنون در سال 1389 تجدید چاپ شده است. داستانهای این کتاب متعلق به زمانهایی دورترند. یعنی دهه 60. آن موقع چه ضرورتی میدیدید که این کتاب را در سال 72 به چاپ برسانید و حالا چه ضرورتی میبینید که آن را دوباره منتشر کردید؟
خود شما بهتر میدانید که ضرورت فقط در لحظه نوشتن وجود دارد. حال، این ضرورت یا حاصل یک پرسش در درون نویسنده است یا اصلا اشتیاقی ناشی از یک اندریافت آنی و شهودی است. بیشتر داستانهای معدود کتاب «باغ اناری» هم از چنین اشتیاقی نشات گرفتهاند. البته، خود این اندریافتها گاه نتیجه همان پرسشهای تلنبار شده در دروناند و چنان که در داستانها مشاهده میکنید به پاسخ قاطع هم نمیرسند، بلکه غالبا پرسش را از زوایایی گوناگون در معرض تماشا میگذارند. داستان که نوشته میشود ضرورتش نیز برای نویسنده به پایان میرسد؛ چراکه موجودیت نویسنده به تداوم نگاه پرسشآمیز یا آنات شهودی او وابسته است. این به این معنا نیست که نویسنده دغدغه انتشار ندارد. اتفاقا خیلی هم دارد. دست کم میخواهد مثل کودکان با اشتیاقی کودکانه یافتههایش را نشان بدهد. یا میخواهد، حتی گاه همچون دن کیشوتی بینوا، خلأیی را به پذیرش نفس وادارد. اما دغدغه اصلی او این نیست. چاپ این کتاب هم در سال 1372 به پیشنهاد دوست شفیقی انجام پذیرفت و امسال هم به پیشنهاد دوست شفیقی دیگر.
اگرچه تاریخ بسیاری از داستانهای این مجموعه مربوط به زمان جنگ ایران و عراق میشود، از باروت و تفنگ و تانک و... خبری نیست، اما سایه آن هست. انگار از پنهانترین زوایای یک آشفتگی درونی انسانهای همدوران خودتان سخن گفتهاید.
درست است، این داستانها مستقیما به جنگ نپرداختهاند و با آن که نویسنده، خود ماهها در آن جنگ حضوری مستقیم داشته است. به آن واقعه عظیم در شعرهایی از کتابهای «سقوط پر در باران» و «مگر سکوت خداوند» پرداخته شده است. در مجموعه داستان «باغ اناری» شما با زمان و مکان خاص روبهرو نیستید، گرچه آثار این زمان و مکان خاص را در جهانبینی نویسنده به نحوی موکد میبینید. در این کتاب شما با پرسشهایی مواجهید که از ژرفای تاریخ و جغرافیای بشر سر برآوردهاند. داستانهای این مجموعه پرسشهایی سرشتی را مطرح میکنند.
به چه معنا؟
ببینید در ظرف پرسش «بودن» که در سراسر کتاب مطرح است پرسشهای دیگری همچون پرتافتادگی وجودی، خودگسیختگی، خودواهشتگی، خودکامگی و در نهایت هویتباختگی رخ مینمایند. در داستان «وضعیت» شما با خودگسیختگی آموزگار پیر و پرسش جانسوز غیبتها روبهرو هستید. این پرسش جانسوز غیبتها در تقریبا، تمام داستانهای کتاب به نحوی مصر خود را آشکار میسازد. مثلا در «کوکبه» که قدیمیترین داستان کتاب است و در 19 سالگی در لحظاتی شهودی به نگارش درآمده است باز مساله غیبتها دیده میشود. در داستان «عاشقانه» و در داستانهای دیگری نیز این غیبتها علاوه بر اینکه با پرسش اصلی «بودن» در ارتباطاند، با تاریخ و جغرافیای بشر و، نیز با زمان و مکان خاص رابطه دارند. میتوان گفت ویرانههای «برزن» در داستان «کوکبه» میراث شوم استعمارند و میتوان بنا به ظرف خواننده تاویلهای دیگری هم داشت.
در رابطه با خودکامگی؟
گرچه آثار خودکامگی در برخی داستانها احساس میشود، نشانههای آشکار چندانی از خود آن به چشم نمیخورد. تنها نمونه بارزی که برای خودکامگی میتوان ذکر کرد، سکینه فراش در داستان «کودکان ابری» ست. اما اگر درست نگاه کنیم خودکامگی او متفاوت از جباریت است. خودکامگی او خودخوکردگیای غریزی و شفیقانه است. او در کنار یک جزیره به نام آقای علایی قرار دارد که در حقیقت در عین حضور همیشگیاش در مدرسه همیشه غایب است. آقای علایی به خوابگردی پرت افتاده میماند که در جزیره وجود تعریف ناشدهاش از هر نوع فاعلیت بازمانده است. اوج این انفعال را در جایی میبینیم که او مشغول درس دادن است و سکینه فراش زنگ را میزند؛ او سرش را بیرون میآورد و از سکینه میپرسد: زنگ خورد؟! سکینه فراش پاسخ میدهد: هوا بارشیه آی مدیر... و او تسلیم به تصمیم سکینه از کلاس بیرون میآید. و همچنین در پرسش آخرین او در پایان داستان. در چنین وضعیت و در کنار چنین شخصیتی است که سکینه فراش مجالی برای اعمال اوتوریته خود فراهم مییابد. اما اوتوریته او اقتدار نیست؛ خودباژگونی ست. او هم یکی ست مثل پدر اکبر رازیانهپور در همین داستان: خودکامگانی باژگون در تیرهبختی. این با جباریت به معنای خاص فرق دارد. جباریت به آن معنا ناشی از «من» ددخوی انسانی است که لاجرم به کلام آخر مکبث خواهد رسید که زندگی را داستانی میبیند از قول دیوانهای؛ داستانی پر از خشم و هیاهو. در خودکامگیای از نوع خودکامگی سکینه فراش و پدر اکبر رازیانهپور نه مجالی برای بروز آن من وجود دارد و نه تقلایی برای ابراز آن. در وجود باژگون این خودکامگان کوچک هنوز شفقت است که حکم میکند نه ددخویی.
یکی از فضاهای مهمی که تقریبا در تمام کتاب به چشم میخورد، فضای وهمانگیز، درکهای عمیق بشری، رویارویی با مرگ و نپذیرفتن آن چه از زبان زندهها و چه از زبان مردهها و... است. چه عاملی باعث میشود که به این مسائل گرایش داشته باشید. آیا گرایشی شخصی است یا نیازی در جامعه یا همنوعان خود دیده بودید که آن را بیان کردهاید؟
گفته شد که مهمترین پرسش مطرح در این کتاب پرسش بودن است. فقط «بودن»، نه «بودن یا نبودن». تردید وجود ندارد. همه چیز در یک هیچستان، مصرانه در جریان است. بودن در این هیچستان تبدیل به یک عادت شده است، بودنی که وجه غالب آن غیبت است. غایبان از بس غایبند در همه جا حضور دارند. وهم زاییده همین حضور مدام غایبان است. اشاره شما دقیق است: در چنین فضایی مرگ پذیرفته نمیشود: نه توسط زندگان و نه توسط مردگان، اما زندگی را به شکل خود در میآورد.لازم نیست ریشههای چنین نگرشی را در زروانیسم جستجو کنیم. یا به دنبال آنها در شاهنامه فردوسی و رباعیات حکیم عمر خیام بگردیم. از روزی که اولین مرگ اتفاق افتاد، از روز هابیل، بذر این درد و نگاه در جان آدمی کاشته شد. این پرسش پرسشی سرشتی ست. محدود به زمان و مکان خاص و آدمهایی خاص نیست.
از ویژگیهای بارز داستانهای باغ اناری حضور پر رنگ زنان در آنهاست. این زنان نقشهای گوناگونی بر عهده دارند. در رابطه با این نقشها توضیح دهید.
در داستان وضعیت عنصر آگاهیدهنده به آموزگار پیر خود گسیخته، زن است. زنی ساده که با کلامی ساده آموزگار پیر را متوجه موقعیت هیچستانی خود میکند. در داستان باغ اناری، زن و کشش عاطفی اوست که مردان مرده و زنده را در طول تاریخ به نحوی متناقض هم هلاک میکند و هم بر پا نگه میدارد. در داستانهای دیگر هم نقشهایی دیگرگونه بر عهده زنان است که اشاره به همه آنها در خور این مجال نیست. اما بد نیست چیزی در مورد زنان دو داستان عاشقانه و کوکبه گفته شود. در داستان عاشقانه مردان غایبند و تنها زنان و کودکان حضور دارند. تنها مردی که حضوری موقت دارد مردی ست یک چشم از دهی دیگر. در داستان کوکبه هم حضور غالب از آن زنان است. در زنان هر دو داستان ما با نوعی خود ـ واهشتگی روبهرو هستیم. اما این خود ـ واهشتگی از نوع خود ـ واهشتگی ابلوموف نیست.
ابلوموف در عین برخورداری خود را واهشت تا نباشد. اینان تن نهاده به هیچستان، اتفاقا، در تقلا برای بودنند، اما بودنی در محاصره فقر و واهشتگی. فضای هیچستانی داستان عاشقانه و چند داستان دیگر از کتاب، متفاوت از فضاهای هیچستانی بکت و دیگران است. هیچستان بکت، برای مثال، ناشی از غیاب معناست. هیچستان این داستانها از عادت به معنا نشأت میگیرد؛ که البته عادت به معنا هم، همان غیاب معناست. نکته مهم در زندگی این زنان فقدان عشق است، چنان که حتی خاطرهای از آن هم در خیالشان خطور نمیکند. تنها جایی که مجال این خاطره وجود دارد در داستان حیوونکی بارون است، اما این خاطره نیز تنها در ذهنهای دو زنی به جامانده است که به جهان مردگان تعلق دارند.
محمد شریفی نویسنده اگر بخواهد از دنیای امروزمان بنویسد جای چه چیزهایی را خالی میبیند؟ آیا هنوز هم آسمان داستانهایش ابری خواهد بود و وزش باد دلهرهای عجیب در دل مخاطبانش ایجاد خواهد کرد؟
شاید گفتگو، نه از نوع گفتگویی که بین زنان داستان عاشقانه در میگیرد که نتیجه آن ربودن مرد یک چشم است، بل گفتگویی که باران رحمت است؛ شاید نور یا غیاب نور؛ شاید شخصیتهای اسکیزوئید موجه و ناموجه و شاید رحم و شفقت... و ابر خواهد بود؛ و باد خواهد وزید.
حورا نژادصداقت
جام جم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: