در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک شب در کیش
ساده به سادگی خیابانهای خاکی
با صمیمیت پسرعموهای روستایی
غمگین چون جوزار تشنه زیر آفتاب
ساده، صمیمی، غمگین
آخرین شاعری که تو را به یاد بهلول میاندازد
و عبید زاکانی
و بازرگانی در کیش
که شبی مرا به حجره خویش درآورد که
گوجههای دشت مرغاب را
سفارش دادهام به ماهیتابههای نچسب خزر
و دست و پای کاشان را
میخواهم در حنای کوچه مازاریها بگذارم
باید سری بزنم به دنا، به زردکوه
و ابرهای اسفندآباد را
ببرم برای دشت کویر
پیوند بزنم به کارون، زایندهرود را
و خلیج فارس و خزر را با هم
اجاره کنم، نیمی از شاهگلی را
برای حوض سلطون
و باد زیتونزاران منجیل را
هوایی پست کنم برای جاشوهای بندر میناب
البته آخرین آرزوی من این است
که هوای حافظیه را ببرم تا قم
و نمک بار کنم برای گردنه حیران
آب گرم سرعین را بفرستم به جذامخانه تبریز
تنباکوی کازرون را حواله کنم
به نشانی تاجران نشئه و شادی میرجاوه
رشته تسبیح زاهدان را به میهمانی شب بندر ببرم
دم و دمام و دهل آبادان را
بکشانم با خود بالای برج میلاد
و همانجا بنشینم و هی شهر را تماشا کنم
تماشا کنم. تماشا کنم
ساده به سادگی فراموشی
با صمیمیت پسرعموهای مرده
غمگین چون جوزار سوخته از تف آفتاب:
آخرین شاعری که سعدی را به مالیخولیا فرو برد.
پیام شمسالدینی
نت به نت
انگشتانت که بوی باروت بگیرد
احتمال انفجار/روی سیمهای گیتار
نت به نت بالا میرود
روی این پیانوی غمگین
سیاه و سفید
پایین...
بین این ضربات نامنظم
جنگ تمام میشود
کولیها به رقص میآیند
انگشتان تو اما هنوز
بوی باروت میدهند
وقتی چراغها را خاموش میکنی
پردهها را میکشی...
اتاق خواب/ جای خوبی ست برای مردن
امشب هرتکهای از من
راهی یک گوشه دنیاست
وقتی همه فکر میکنند
ما به خواب رفتهایم
بین این ضربان نامنظم!
محمدجواد سلطانی
امید
شب سیاه خزان رخنه کرد بید به بید
نمیرسید به رغم چراغ، دید به دید
دری گشوده نشد، قفل روزگار شکست
دل تمامی این شهر را کلید کلید
زمان راستی و دوستی سرآمده بود
و بار کج که به منزل نمیرسید رسید
چه جای شکوه هزاران بهار در پیش است
از این میانه خزان یک دو غنچه چید که چید
بهار میرسد از دوردست و میریزد
دوباره درشب دلهای ناامید امید
محمدحسین نعمتی
برای بال زدن آسمان ملاکی نیست
اگر نیامدی ای بیقرار باکی نیست
شب از نیامدن آفتاب شاکی نیست!
کسی که از دل تاریکی ام خبر میبُرد
نگفت با نفسم جز غم اصطکاکی نیست
جلوی غیرت پیچک به بر نگیر مرا
تو هرزه گردی و آغوشم اشتراکی نیست
به سر نبردهایم تا مرا ورق بزنی
به نخل طبعی من دست سینه چاکی نیست
چقدر سبزی و پاییز میکنی بر تن
مگر (هلاکوی) طبع تو را هلاکی نیست؟
اگر تو مستی مرگی خماریام تا کی؟
مگر بجز تو در این شورهزار، تاکی نیست؟
عطش تمامی دار و ندار پرواز است
برای بال زدن آسمان ملاکی نیست.
مرتضی حیدریآلکثیر
کوهستان
آرامش چشمهایت را
به یاد نمیآورد
وقتی که
انعکاس ضجههای من
همه چیز را میلرزاند
وقتی که
عقابها
شبیه گرگهای گرسنه
برسینه آسمان
پنجه میکشند ...
بیشک
درختهایی
که در نگاهم خیره ماندهاند
اگر میشد
ریشه میکنند
و میگریختند
***
روزهاست
سنگینی چشمهای قهوهای تو
ریخته روی دنیای من
و گوشهایم
از فریادهای خودم
سر ریز است...
کاش /خوابت میبرد
من از رنگهای تیره میترسم
از تاریکی
از سیاه
از قهوهای
نجمه بنائیان بروجن
تنگی تنگ
تُنگم و ناچار فرصتهای تَنگی در من است
هرشب اما خواب میبینم نهنگی در من است!
با دل تنگی که من دارم، شکستن دور نیست
کوزه غلتیدهای هستم که سنگی در من است!
ماهرویا! مشکن این عشق غرورآمیز را
خفته در اندیشه حسنت، پلنگی در من است
تا کی از پشت حصار شهر میخواهی مرا؟
از چه میترسی، مگر تیمور لنگی در من است؟!
سر به روی سینهام بگذار تا باور کنی،
برسرعشق است اگر هر روز جنگی در من است
عاقبت میگیرم از میخانه سهم خویش را
دامن مستانم و از عیش رنگی در من است
....
گرچه خاموشم شبیه گنجه در پستوی خویش
چاره روز مبادایی، تفنگی درمن است!!
حسین جنتی
گاهی...
گاهی
برای بهانهای که ندارم
مداد رنگیهایم را میتراشم
پروانهای میکشم
که گل از گونههایم بشکفد
دفترم را نبند
کم کم
بالهایش تکان میخورد
و باور میکنم
رنگ بندی زندگیم را تکمیل کردهام
گاهی که گلدانها شکستهاند
و گلها میخشکند
گاهی
که دو سومِ بدنم تبخیر میشود
و درد مسیر رگهایم را میگیرد
پیش از آنکه دفترم را ببندی
ورقهای زندگیم را
برگردان
شاید/بیحواسترین زن دنیا شدهام
که اشتباهی بهانه تو را
تراشیده است
منیره حسینی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: